پنجشنبه 1 تیر 85 :: June 22, 2006 

سه نامه و یک گفتگو


نامه‌ی اول

سلام پروانه‌ی عزیزم.
امروز غروب جمعه است یعنی شبِ جمعه. منظورم این است كه فردا شنبه است و ما الان در شبی هستیم كه فردایش شنبه است كه دارم این نامه را برایت می‌نویسم. می‌دانی كه من نامه‌نگاری را چقدر دوست داشتم. به خودم گفتم چرا یك نامه به زنم ننویسم؟ حساب كردم، دیدم تا آمدنت آنقدر وقت هست كه این نامه به دستت برسد. ما همه خوبیم. كامران اگرچه دلش برایت كمی تنگ شده، اما به او بد نمی‌گذرد: از این‌كه من آشپزی بلد نیستم، سوء استفاده می‌كند، و مرا چپ و راست به رستوران‌های مختلف می‌كشاند، چند شب پیش مرا برد به یك رستوران كه غذاهای اتیوپی می‌فروختند. مشغول است. امشب باهم رفتیم سینما. بعد او با دوستانش رفت دیسكو و من برگشته‌ام منزل. دیدم كاری ندارم بكنم و دلم هم برایت تنگ شده، یك شیشه آبجو (جای تو خالی) برای خودم بازكردم، از اتاق ِ كامران كاغذ و خودكار برداشتم و آمدم نشستم روی زمین پشت میز اتاق نشیمن دارم برایت نامه می‌نویسم. چطوری؟ خوش می‌گذرد بی ما؟ (شوخی كردم، ناراحت نشوی. من می‌دانم تو هرجای دنیا كه باشی حواست پیشِ ما دوتا هست.) بله، دیگر از چه بنویسم؟ من هم حالم خوب است. مثل همیشه می‌گذرد. روزها كار و شب‌ها منزل و تلویزیون تا خوابم ببرد. بگذریم از اینكه  نظافتِ خانه و شستنِ لباس و عوض كردن ملحفه‌ها و خریدكردن مقداری از وقتم را می‌كُشد. پولوس یك میكرووله آورده بود، قیمتش مناسب بود، از Test هم gut آورده بود، خواستم بخرم، گفتم حالا باشد تا تو بیایی. هیچ به یاد من هستی؟ بعضی شب‌ها كه خوابم نمی‌برد، به جای خالی تو روی تخت نگاه می‌كنم. آن وقت دلم برایت خیلی تنگ می‌شود. به یادم می‌آید كه بعضی شب‌ها می‌آیم اول از پشت ترا بغل می كنم تا گرم شوی، بعد تو برمی گردی طرفِ من و من ...حالی به حالی نشوی. باید به اجبار تا آمدن تو صبركنیم. بقیه هم خوبند و سلام می رسانند. دو سه روز پیش به علی تلفن زده بودم. نمی‌دانست تو رفته‌ای ایران. می‌گفت: پروانه كه تلفن زد، سلام برسان و بگو سوغاتی ما یادش نرود. گفتم: حتمن به پروانه می‌گویم. اگر حوصله كردی چیزی برایش بخر. یك تابلویی، چیزی. پسر بدی نیست. از یك طرف می‌گوید می‌خواهد یك نمایشگاه بگذارد و از طرفِ دیگر می‌گفت می‌خواهد یك هفته برود به ایتالیا، آنهم با اتوبوس. بگذریم. هنوز هم همان‌جور سیگار می‌كشی؟
دیگر چیزی به ذهنم نمیرسد برایت بنویسم. پس خداحافظ و به امید دیدار.


یك مكالمه

- الو.
-  الو.
- سلام.
- سلام. منم. پروانه.
- سلام پروانه، چطوری؟ كجایی؟ خوبی؟
-  خوبم، مرسی. كامران چطوره؟ تو چطوری؟
- كامران هم خوبه. نامه‌ام رسید؟
- آره. آره. خیلی ممنون. چه خبر؟
- بی‌خبر. خبرا پیش توست.
- ها. آره. كامران خونه‌ست؟
- نه. رفته ورزش.
- آها راس می‌گی، امروز چهارشنبه‌ست. خیلی خوب. پس سلام   برسون.به كامران بگو من یكشنبه دوباره تلفن می‌زنم.
- باشه. اینجا كاری نداری؟
- نه. خداحافظ.
- خداحافظ.


نامه‌ی دوم

سلام عزیزِ دلِ منِ عاشق
برایت نامه می‌نویسم كه با تو بیشتر از یك مكالمه‌ی تلفنی حرف زده باشم. خوبی؟ دلت برای من تنگ شده؟ من كه دارم دیوانه می‌شوم. از همان یك سال پیش كه دیوانه‌ات شدم، دیگر نمی‌توانم دوری ترا تحمل كنم. آنجا كه بودم، هر روز می‌دیدمت، اگرچه هر روز نمی‌توانستم ببوسمت. دلم برایت یك ذره شده. می‌فهمی؟ خیلی دوستت دارم. می‌دانم، می‌دانم كه حالا همان‌جور كه دلت غُنچ‏ می‌رود، از اظهار عشقی كه دارم به تو می‌كنم، سگرمه‌ها را توهم می‌بری و مثل همیشه می‌گویی: « اگر این‌همه دوستم داری، پس چرا جدا نمی‌شوی و نمی‌آیی پیش من تا با هم زندگی كنیم؟» علی‌جان، این را بارها به تو گفته‌ام، بازهم می‌گویم و از گفتنش خسته نمی‌شوم كه: نمی‌شود، عزیز دلِ من، نمی‌شود. كامران هنوز پدر می‌خواهد. از طرف دیگر نمی‌توانم مردی را كه بیست سال است دارم باهاش زندگی می‌كنم، بگذارم و بروم. همان یك سال و اندی هم كه ازش جداشده بودم، پدرش را حسابی درآورده. تازه او اصلن مرد بدی نیست. چطوربگویم؟ مرد خوبی‌ست، اما من عاشقش نیستم. یا دیگر عاشقش نیستم. او سربزیر و سربراه است، رام من است. مثل تو سركش كه نیست، وحشی و آزاد و راحت.
هزاربار به تو گفته‌ام: من دو تا پسر دارم: كامران و پدرش. هنوز هم باید مواظب باشم، وقتی چای می‌خورد، پیراهنش را لكه نكند. بیشتر برایش مادرم تا زن. تو فقط زن می‌خواهی، می‌خواهی زنانگی را حس كنی، با زن باشی. همان چند ساعتی را كه در هفته با توام، به یادم می‌آورد كه من زنم. اما وقتی برمی‌گردم پیش كامران و پدرش دوباره می‌شوم مادر. نمی‌خواهم فقط مادر باشم، می‌خواهم زن هم باشم.
یادت می‌آید؟ پارسال همین وقت‌ها بود كه ذله شده از دست پسرِ پیرم، ازش  جدا شده بودم. صبح‌ها كه می‌رفتیم سر كار  هم‌دیگر را در ایستگاه اتوبوس می‌دیدیم. تا من برسم به بیمارستان ده دوازده دقیقه‌ای طول می‌كشید. بعضی وقت‌ها هم كه شب‌كار بودم، می‌آمدی دنبالم. دو هفته‌ای می‌شد، كه تنها بودم. یك روز صبح به من گفتی، شام بیایم پیشِ تو. غروب لباس‌های زیرم را آوردم كه در ماشینت بشورم. وقتی گفتم آبِ گرم خانه‌ام هنوز راه نیافتاده، فورن پاشدی یك حوله‌ی تمیز آوردی و گفتی:  فرمانِ اول چنین است: «اول آفتابه و ُمشربه، بعد اغذیه و اَشربه.» دیده بودم كه وقتی حمام می‌كنم، در حمام را بازكردی و از پشت شیشه‌ی مشجر دید می‌زنی. كاش همان وقت می‌آمدی تو، برهنه می‌شدی می‌آمدی زیر دوش. همان شب بود كه برای اولین بار، وقتی گرمای آب هنوز روی تنم بود، مزه‌ی غذای دریایی را كه آن‌همه از آن متنفر بودم، چشیدم. چه لذیذ است و زكت چه مستی‌ ِ خوبی می‌آورد، وقتی كه با تو باشم. شب وقتی به تو گفتم: « دیگر باید بروم» انتظار داشتم، بگویی شب را همین‌جا بخواب. اما تو، توی پلنگِ مكارِ من گفتی: « صبر كن من تا دم در خانه‌ات با تو می‌آیم.» سرانجام زمانی به خوابیدنم در آنجا رضایت دادی، كه گفتم یادم رفته شوفاژ خانه را روشن كنم. تازه آن وقت بود كه گفتی: « اگر می‌خواهی امشب اینجا بمان.» اگر می‌خواهی. همین‌ها بود كه مرا عاشقت كرد، همین وقار و سنگینی و مردانگی كه در تو بود. به هم شب بخیر گفتیم، اما در آتش شهوت می‌سوختیم، در آتشِ شهوتِ تنِ یكدیگر. بالاخره ناچار شدم همان حربه‌ای را كه تو اسمش را گذاشته‌ای حربه‌های دلپذیرِ زنانه، بكارببرم. می‌دانم، توی مكار باور نكرده بودی كه من كابوس می‌بینم. تا ترا در آغوش بگیرم، لبی را ببوسم و بر تنی دست بكشم، كه سخت بیگانه و تازه و خواستنی‌ست، موهای سرم سفید شد. و همین دو سه تار موی سفید است كه به دامت كشیده. پدر كامران از روزی كه این یكی دو تار موی سفید را به سرم دیده، دیگر صدایم نمی‌زند: پروانه، می‌گوید: پیرزن! طفلك خودش كه پیرشده، خیال میكند من هم پیر شده‌ام. 
یادت می‌آید قبل از جدائی‌مان چقدر جلویت خم شدم و پستان‌هایم را نشانت دادم. تو انگار اما كور بودی یا خودت را می‌زدی به كوری؟ یادت هست آخرین بار وقتی روی بالكنِ خانه‌مان نشسته بودیم و تخته بازی می‌كردیم، من چه آرایشی كرده بودم، چه دامنِ نازك و كوتاهی پوشیده بودم؟  دلم میخواست از زیر میز انگشتانِ پایم را می‌بردم وسط پاهایت. اما نمی‌شد. نمی‌توانستم. هنوز خیلی عاشقت نشده بودم.
تو چنان پستانی از من می‌مكی، كه بچه شیری از پستان مادرش و او مثل یك بره از پستانِ گوسفند. راستش همخوابه‌ی چندان بدی نیست، تمام دستوراتِ مرا اجرا می‌كند و اگر جرات كند و چیزی بخواهد، با هزار التماس است. تو نمی‌پرسی، تو می‌خواهی و می‌گیری. كاش می‌دانستی كه چقدر دوست دارم لحظاتی را كه تنت را به من می‌فشاری و تمام تنم یك پارچه آتش می‌شود. وقتی دارم سینه‌ات را بوسه‌باران می‌كنم، مرا می‌لغزانی میان پاهایت. با نوكِ انگشتانت پوستم را به آرامی به آتش می‌كشی، بعد می‌لغزی میان پاهایم، تا با مایع لجز نرمی كه تروتازه ، مثل شیر تازه، از میان پاهایم، به قول تو از میان جنگلی پردرخت و زیبا با غاری تاریك در میانه، بیرون می‌آید، لبت را كه با بوسه‌هایش بر پوستم، سوخته‌است، آرامش ببخشی و بگذاری من در خیال خود همین لحظه‌ها را مجسم كنم. تا شور و عطش از پایم درنیاورد، تو می‌رسی، با یك قاشق عسل یا جرعه‌ای شراب در زیر نور شمع، هردو برهنه در اتاقی گرم و دربسته، بدور از چشم یار و اغیار. می‌بینی چه تند تند می‌نویسم. نكند من هم دارم مثل تو  و  به قولِ تو به “وادی هنر” واردمی‌شوم؟  چطورست پرستاری را ول كنم و بشوم نویسنده؟  نه، دلبر من، از شوخی گذشته، نمی‌خواهم پس از بیست سال حرفِ خانوده‌ام را بشنوم كه بگویند: « دیدی؟ ما كه از اول گفته بودیم؟ » نمی‌خواهم به آنها بگویم اشتباه كرده‌ام. یك اشتباه اساسی، بزرگ و غیرقابلِ جبران: من زود ازدواج كرده‌ام. با پسربچه‌ی سن و سال داری كه نیاز جنسی‌اش داشت دیوانه‌اش می‌كرد و حالا امروز این نیاز تبدیل به عادت شده یا وظیفه، چه می‌دانم شاید حتی ابراز لیاقتی برای خودش. با این وجود اما نمی‌توانم از او جداشوم، نمی‌توانم.
اگر شده حتی  یكی دو جمله خواهش می‌كنم برایم بنویس. اما نه در كارت پستال. از مردِ بی‌حیایی چون تو بعید نیست، كه برداری یك طرح برهنه برایم بفرستی. یادت باشد برخلاف آن شاعرِ ما، ما هنوز رسوای دو جهان نشده‌ایم.
24 روز است كه هم‌دیگر را ندیده‌ایم، فقط صدای ه‌مدیگر را شنیده‌ایم؛ بیست و چهار روز. كارمی‌كنی، نقاشی می‌كشی؟ تابلوی “غرقابِ لذت”، یادگار آخرین معاشقه‌مان، را تمام كردی؟ كار نمایشگاه‌ات به كجا كشید؟ حتمن باید صبركنی تا من برگردم. می‌خواهم در روز افتتاح آنجا باشم، با كمی فاصله از تو و از دل و جان با تو. هیچ‌كس مثلِ من نمی‌تواند آنچه را كه تو بر بوم می‌نشانی، بفهمد. من می‌دانم و می‌فهمم كه آن “ جنگلِ زیبا و پردرخت با غاری تاریك در میانه ” حاصل گشت و گذارها و پرسه‌زدنهای طولانی‌ات میان پاهایم بوده، یا آن تابلوی “ دو تپه و دو راه ” را وقتی توانستی بكشی كه هزاربار مرا برهنه به شكم خواباندی و دقایقی بیشمار هر دو راه را با لبهایت پیمودی و تا تپه‌ها بالا رفتی. گشتی زدی و هزاربارمرا برگرداندی، برویم دراز كشیدی، دعوت دهانِ خیس و معطر غار را پذیرفتی، در كوبیدی، به درون آمدی و من خوشبخت شدم. اسم تابلویش چی بود: “برهنه و خیس در برابر غارِ نمناك ” ؟ دلم می‌خواهد ترا ببلعم، تا همیشه با من باشی، در من. بازهم كه دارم ادای شاعرانِ عاشق را در می‌آورم. این یكی هم مثل سیگاركشیدنم، تقصیر توست. وقتی هربار در بسترت برهنه‌ی مرا كنارت می‌كشانی، یك جرعه شراب می‌خوری، یك جرعه به من می‌نوشانی، ( همین كلمه‌ی جرعه را چقدر زحمت كشیدی تا یادم دادی، یادت می‌آید: “ ُقُلپ، نه، جرعه!”،  “ رختخواب، نه، بستر ”  “ خوردن، نه، نوشیدن!” ؟)  یك سیگار روشن می‌كنی، می‌دهی به من ( توی ملعون مرا سیگاری كرده‌ای )، یك سیگار برای خودت روشن می‌كنی، زیر سیگاری را می‌گذاری روی شكمت و برایم از همه‌ی شاعران شناخته شده و شناخته نشده‌ی دنیا شعر می‌خوانی و در آغاز و پایان هر شعر یك بار لبم را به گرمی می‌بوسی و هر وقت كه جانت از كلام شاعر لذت می‌برد، نوك پستانم را می‌فشری. و وقتی كه از تصویر انباشته شدی، كتاب را كنار می‌گذاری و برمی‌گردی و می‌خواهی استخوان‌هایم را با بازوانت خوردكنی.
همه‌ی كتاب‌هایی را كه سفارش داده بودی، خریدم و پُست كردم. مجله‌ها را و نوارها را با خودم می‌آورم. به اسم سوغاتی برای تو.


میبوسمت، میبوسمت، باز هم میبوسمت، تا ابد میبوسمت
                                                                          پروانه‌ی دیوانه‌ی تو.

عكسی را كه در شیراز گرفته‌ام برایت می‌فرستم. در لحظه‌ای كه به دوربین نگاه می‌كردم، به یاد تو بودم و اسم ترا تكرار می‌كردم، اگر به حالتِ دهانم نگاه بكنی، می‌بینی كه عِ علی را دارم می‌گویم. همان‌طور نشسته‌ام كه تو دوست داری.


نامه‌ی سوم

یك خطابه برای زنی كه گاه، بودنِ با او چه رنگ‌های گرمی بر بوم زندگی‌ام می‌پاشد:

پروانه! من نقاشم!
من نقاشی را كمی بیشتر از تو دوست دارم، اگر می‌خواهی بدانی چقدر دوستت دارم. عكست را گذاشته‌ام بالای بوم. هروقت كه سرم را بلندمی‌كنم تا بیاندیشم، چشمم به تو می‌افتد. اگر مرا رنجانده باشی، با اخم به تو نگاه می‌كنم، با اخمی شیرین، كه به نازآلوده است  و میلِ آشتی دارد. اگر دل از من برده باشی، با لبخند به جزئیاتِ عكس خیره می‌شوم:
زیر درختِ كهن‌سالی نشسته‌ای. آفتاب به پشتت می‌تابد. چهره‌ات در سایه قرارگرفته. طُره‌ی زیبای ترا میانِ پیشانی می‌بینم، مثل ل به خطِ خوش و به رنگِ سیاه. عینك آفتابی‌ات دیدن چشمانِ ریزِ گربه‌گونت را از من دریغ می‌كند. آن سرخی‌ی ظریفی را كه دوست دارم، روی لبانِ خندانت، آن شانه‌های به قاعده بلندِ توانا را می‌بینم. بعد پنج انگشتت را كه در زیر نورِ آفتابِ فروردینِ شیراز، چون چلچراغی می‌درخشد. كنار حافظیه بود آنجا؟ كجایی تا در آغوش بگیرم این‌همه نور را و ببوسمت؟
من در خود به این هشیاری میرسم، كه دوستت دارم.
من فقط می‌توانم، نقاش باشم. بیا تا باز بكشمت
 علی، در یك روز آفتابی، اما بی تو زشت و خالیی رُم.


وب سایت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.