حلقهی یكم
شهر را بوی زن برداشته. تخت روانكاو، پمپ بنزین، چراغ راهنمایی، گنبد كلیسا، تابلوی روشن ِ سر ِ در ِ مغازهها، حتا این دوچرخهی تكیه داده به دیوار، این صدای آژیر پلیس، همه چیز و همه جا بوی زن میدهد. جانم پُر از بوی زن است. چرا باد و باران نیمهی زمستان این بو را نمیبرد، نمیشوید؟
چشمِ در حسرتِ دیدن لبخند، در شمارش دانههای باران، دستِ در اشتیاق سایش بر پوستی، مشت كرده در جیب، كیفِ آویخته از شانه، سرِ گمشده در هزارتوی اندیشههای گنگ و پاهای خسته به طرفِ خانه میكشانداش. باید از دست این بو رها شود. تنها شود. جان در تبِ تنهایی و سكوت میسوزد. آبچكان به خانه میرسد.
اتاق شلوغ است. خانه شلوغ میشود. به اتاق دیگر میرود. در بستر مچاله میشود. پنجره باز است. كوبش دانههای باران بر حیاط خانه، هوهوی بادِ سرد در دالان، آن بوی آشنا، بوی زن را در درون اتاق میپراكند. سوراخ گوش را با دو انگشت میبندد، هنوز زمزههایی میشنود، نجواهایی. شیون درون را چه كند؟
میز شام، صدای تلویزیون. هیچ چیز از گلو پایین نمیرود، حتا این آب. اضافیست، تحمیلی، چون كودكی ناخواسته. یك نفر اضافه میشود. صدای تلویزیون، خندهها، انباشت آههای مدامی كه نمیخواهند در سینه بمانند، چشم در اشتیاق بسته شدن، گوش در حسرت نشنیدن در گشت و واگشتهای مدام بین تصویر تلویزیون و پردهی آویخته و میزتحریر. از دیدن و شنیدن ذلهاست. كجا میشود در ذرهای سكوت و تنهایی ناپدید شد؟
سكوتِ به دردآمیختهی زن.
در خانه زن است و بوی زن نیست. ریه انباشته است. میشود ریه را شستشو داد؟
میماند؛ در گوشهای. نمیخواهد ببینم، بشنود؛ دیده شود.
نوشا نوش است. از همه پذیرایی میشود. او دیده نمیشود، محسوب نمیشود. اندوهِ فزاینده.
دیروقت اتاق خلوت میشود. رمقی نمانده. میرود كه بخوابد.
بوی زن هست و خود زن. برود؟ نرود؟ میرود. چند لحظه بوییدنِ پوستِ پشت گردن با نفسهای عمیق، بیهیچ تمنای دیگری. ریه پرمیشود. و تمام.
برمیگردد. تن میسوزد. عبور از درون نخستین حلقهی آتش؟ سردش است. جمع میشود در خودش، چون جنینی در رحمِ مادر. روانداز اضافه میكند. گرماش است. كم میكند. سردش است. راندن توهمات، تاراندن خیالات. این كودكِ لجوج ِ درون آغوش میخواهد. سایش دستهای حلقه بر تن، بر پوست. بوسه بر سرشانهها، هركدام یك بار، به آرامی، با مهر. چرا دانهای اشك صورت اش را گرم نمیكند؟ خوابش میبرد. میخوابد.
بیدار میشود. خواب بودهاست؟ رویا دیدهاست: در ساحل دریایی طوفانی ایستاده. كودكی در آب بازی میكند. میترسد کودک غرق شود. فریادمیكشد: « بیا بیرون! دریا طوفانیست.» قهقهی كودكانهاش گوش اش را پرمیكند. میایستد. دریا آرام میگیرد. آب به زانوانش هم نمیرسد. میگوید: « بیا آب بازی كنیم.» آن دورها، میان دریا، صخرهای پیداست. چند آشنا قلاب به آب انداختهاند و تند تند ماهی میگیرند. میترسد دریا دوباره طوفانی شود، موج به صخره بكوبد و آنها راببرد. غرقشان كند. در تردیدِ تن به آب زدن بیدارمیشود.
نمیشود دوباره بخوابد. خواهشی در درون، چنگال بیرحماش را بر جان اش میكشد. پاره پارهاش میكند. نمیگذارد بخوابد. نمیشود. دست نمیگذارد. پا مانع است. عضلههای درهم كشیدهی چهره درد میپراكند. سر بزرگ شده، بكوبداش به دیوار؟ تجسم مغز مالیده به دیوار، جمجمهی تكه تكه شده، لرزه بر اندام میاندازد، چون مرغی سربریده به بالا میجهد و بر تشك فرود میآید. نمیشود بخوابد.
سیگار؛ دست در جستجو. آن چند قطره مایعِ لجز كه از تن بیرون میپاشد، آرام میگیرد.
نورِ بیرمقِ آفتاب، میخواهد از تیرگیی یكدستِ سیاهِ شب بكاهد. جدالِ جاودانهی نور و تاریكی. تاریك یا روشن، شب یا روز، چه تفاوتی میكند؟
تن را به بستر میرساند. بیدارمیشود، شش بعدازظهر، درون اتاق تاریك، بیرون اتاق تاریك. حوله به تن سیگاری میگیراند. بوی خوشایند و فریبندهی عرقِ تن را میشوید. این بوی تازهی ناشناختهی درون را چه كند؟
بی نور و گرما، از درون نخستین حلقهی آتش گذشتهاش.
گذشتهاست؟
چهارشنبه 30.01.03
شنبه 20.08.04