

----------------------------------------------------------------------------------
تاکسینوشتها، مجموعه داستان، ناصر غیاثی، انتشارات کاروان، چاپ اول 1384
----------------------------------------------------------------------------------
یک داستان از کتاب
زوریخ و کابل در برلین
روز تولد من هم است و آخز زمستان. شهر شلوغ است. نمایشگاه بین المللی ی توریسم انواع و اقسام زبان و رنگ و ملیت را به درون تاکسیها میکشاند. مسیرها اغلب کوتاه، اما مسافر غریبه فراوان. دم غروب است. ایستادهام جلوی هتل آدلون گرانترین و لوکسترین هتل اروپا. میگویند کرایه سوئیت هایش شبی دو هزار یورو است.
زن و مردی از در هتل خارج میشوند و به سمت تاکسی میآیند، با عجله. زن شرقی است، ایرانی یا ترک: قد متوسط، موهای بلند سیاه، ابروهای بلند و صورتی بیآرایش. پالتوی خاکستری پوشیده. مرد کت و شلواری معمولی به تن دارد، بدون کراوات. عینک ظریفی هم روی دماغش نشسته. دستپاچه اند. لبخند دربان سیاه پوست هتل را نمیبینند. طول ِ در ِ هتل تا تاکسی را در چند گام بلند طی میکنند. تو گویی دارند از طوفانی میگریزند و در تاکسی پناهگاهی میجویند. زن در عقب را بازمیکند و داخل میشود. مرد مردد دم در میایستاد. آها! پس جنتلمنی ست که زن را تا دم در تاکسی همراهی میکند. موهای کم پشت جوگندمی و سفیدی زیرپیراهن از زیر بلوزش زمانی به چشمانم مینشیند که سرش را کمی داخل ماشین میکند. دو کف دست را چندبار به دو جیب بغل میکوبد و نگران میپرسد:
- کیف پول من پیش تو هست؟
زن میگوید:
- نه! من کیف خودم را دارم. حالا بیا تو.
مرد بیتامل وارد میشود، مینشیند و میگوید:
- پس بالا جاگذاشته ام.
زن میگوید:
- من پول دارم.
و رو به من:
- میدان مکزیکو لطفن.
ها! این شد یک مسیر درست و حسابی. دستکم بیست و پنج یورو کرایه اش میشود. مرد در را میبندد و راه میافتیم. میگویم:
- ببخشید! مسیر خاصی را ترجیح میدهید؟
زن میگوید:
- نه. هرجور دوست دارد بروید.
- ممنون. من برای جلوگیری از سوء تفاهم معمولن از مسافرینم این را میپرسم.
مرد میگوید:
- نه. نه. ما از آن تیپ هایی نیستیم که غرولند بکنیم.
لهجه ی سویسی غلیظی دارد. زن آلمانی را بدون کمترین لهجه حرف میزند. باید از آنهایی باشد که اینجا بزرگ شده اند. مرد میچسبد به در گوش زن و پچ پچ میکند. زن خودش را چون گربهای لوس میکند و کمی به خودش میپیچید و میخندد. عشوههای مخصوص زنان شرقی. مال کجاست؟ هم برای اینکه خیال شان را راحت کنم که به حرف شان گوش نمیدهم و هم برای رمانتیک کردن فضا، صدای رادیو کلاسیک را بلندتر میکنم. چهار فصل ویوالدی ست. خیر. نمیشنوند. صدا آنقدر بلند است که دارد مزاحم خودم میشود. کم اش میکنم. بازهم عین خیال شان نیست. پس چشم به خیابان میدوزم و در افکار خودم فرومی روم. نزدیک مقصد که میرسیم، بهرام زنگ میزند:
- آقا چطوری؟ کجایی؟ نمیخواهی چیزی بخوری؟
- چرا گرسنه ام. دارم در میدان مکزیکو مسافر پیاده میکنم. چند دقیقه بعد زنگ میزنم.
زن به فارسی میگوید:
- شما ایرانی هستید؟
- بله. شما هم؟
- نه. من افغانی هستم. ماشین من اینجاست. لطفن همینجا نگه دارید.
دستم را به طرف سقف ماشین میبرم و چراغ داخل ماشین را روشن میکنم. مرد فورن چراغ را خاموش میکند. نمیفهمم چرا. در تاریکی که نمیشود پول ردوبدل کرد. یک بار دیگر همدیگر را میبوسند و به تعجیل خداحافظی میکنند. زن به سرعت پیاده میشود و به سمت ماشین اش میرود. مرد میگوید:
- حالا برگردیم هتل.
جل الخالق! عجب شانسی! تا برگردیم کرایه شان سر به چهل یورو میزند. چهل دقیقه کار و چهل یورو درآمد؟؟ به این ترتیب شب نجات پیداکرده است.
- صبرکنم تا لیدی سوار ماشین اش بشود؟
- نه. نه. راه بیافتید لطفن.
راه میافتم. از آینه نگاه اش میکنم. خودش را روی صندلی عقب پهن کرده و دارد به آسمان نگاه میکند. خاطری بسیار آسوده دارد و درونی ارضاشده. ده دقیقهای در سکوت میگذرد. ناگهان میگوید:
- ببخشید که چراغ را خاموش کردم.
نمی فهمم چه میگوید. چراغ؟ کدام چراغ؟
- خواهش میکنم.
- من هیچوقت اینهمه آشفته نبودم. موبایل و کیفم را جاگذاشته ام.
- خوب، لابد عاشق اید.
- هوم! اگر از داستان ما دوتا خبر داشتید!!
- تعریف کنید، اگر مانعی نیست. من نویسنده ام. شاید توانستم بنویسم اش.
- شما گونتر گراس را میشناسید. از دوستان نزدیک من است. میخواست داستان ما را بنویسد. اجازه ندادم.
دلش میخواهد حرف بزند. سبک شود. میگویند کشیشها و بارمنها و رانندههای تاکسی سنگ صبور مردم اند.
- خوشحال میشوم اگر برایم تعریف کنید.
- ما در یک نمایشگاه نقاشی با هم آشنا شدیم. او شوهر و دو تا بچه دارد.
- شما چی؟
- من هم زن و دو بچه دارم.
- خانواده هاتان از رابطه ی شما خبردارند؟
- آه! بله. دو سال است که با هم هستیم. من همان اوایل از خانه آمدم بیرون.
- زن شما چه میگوید؟
- معلوم است، طلاق.
- و شوهر دوست ِ شما؟
- تمام خانواده اش از جریان ما با اطلاعند. او و شوهرش سال هاست که مثل برادر و خواهرند. بچههای من مرتب با اوای میل ردوبدل میکنند. من زوریخ زندگی میکنم. دیگر از شمردن تعداد دفعاتی که به برلین میآیم، دست کشیده ام. هفتهای یک بار صبحها ساعت هفت و نیم از زوریخ پرواز میکنم، ساعت ده اینجا در هتل هستم. کمی استراحت میکنم تا ساعت دوازده که او برسد. هشت ساعت خودمان را از دنیا خلاص میکنیم و هرچه میخواهیم میگوییم برایمان بیاورند داخل اتاق. سکس همه ی ماجرا نیست. اما سکس با آدمی که دوست اش داشته باشی، انرژی زاست.
- بله. حق با شماست. اما لابد فهمیدید که من ایرانی هستم. اجازه بدهید هشداری به شما بدهم. ماها در شرق مفهومی داریم که قابل ترجمه به هیچک از زبانهای اروپایی نیست. چون فرهنگ اش اینجا نبوده. مفهومی به نام ناموس. مواظب باشید. ممکن است رابطه ی شما سرانجام خونینی به خودش بگیرد.
- آه. نگران نباشید! ممنونم. پدرومادرش سال هاست که اینجا زندگی میکنند. خودش اینجا متولد شده. گفته بودم که شوهرش هم از رابطه ی ما خبر دارد. آدم دست و پا چلفتی هست. در یک مغازه ی کفش فروشی کارمیکند. این زن عنان و اختیار مرا گرفته دست اش. میدانید امروز با من چکارکرد؟ مرا کشید به همان کفاشی و در حضور شوهرش برای من یک جفت کفش خرید.
- نه! جدن؟
- باورکنید.
می خندد.
- ما حتا وب کام خریده ایم. چرا این کارها را میکنیم؟ دیوانه شده ایم؟
- خیر! دیوانه نیستید. عاشقاید برادر! عاشق!
می رسیم. کرایه اش شده چهل و دو یورو و چند سنت. یک پنجاه یورویی درمی آورد و میگوید:
- من برای پول ارزش زیادی قایل نیستم. این زن به من میگوید تو ولخرجی. دارد تربیتام میکند. اگر پای او در میان نبود، میگفتم همه ی این پنجاه یورو مال شما.
با سرانگشتان دست اش میکوبد روی قلب اش و ادامه میدهد:
- اما او همیشه اینجا حضور دارد. چهل و پنج یورو بردارید
تشکرمیکنم. پنج یورو برمی گردانم و میگویم:
- حال شما را میفهمم. آرزو میکنم همیشه همینطور عاشق بمانید.
- ممنونم. شما هم همینطور.
پیاده که میشود، یقه ی کت اش را میزند بالا. دربان هتل با چتر میآید به استقبال اش. چتر را از دست دربان میگیرد و میشنوم دارد به او میگوید:
- ممنون. میروم کمی قدم بزنم.