از زن ِ اولش که جداشد، گفت: « بگذار این یکی یک دانهام دپیلماش را بگیرد. بعد میروم.» یکی یک دانه وارد دانشگاه که شد، گفت: « بگذارد این پسر درسش را تمام کند، اگر یک روز دیگر اینجا ماندم.» یکی یک دانه پزشک که شد، گفت: « بگذار این آقای دکتر ما تخصصاش را بگیرد، بعد اگر نرفتم.» یکی یک دانه مطباش را که افتتاح کرد، گفت: « بگذار این مرد سروسامان بگیرد. فردای عروسیاش میروم .» از زن دوماش که جداشد، گفت: « دیگر خسته شدهام از اینجا. چند سال غربت؟ بگذار خانهی دومام را بخرم، که کرایهاش زندگیام را تامین کند. بعد میروم توی ده ِ خودمان یک خانهی نقلی میسازم. در حیاطاش سبزی میکارم و به مرغ و خروسهایم میرسم.»
یکی یک دانه میگوید: « فرستادن ِ جسد ِ بابا به ایران خیلی مشکل است و من وقت ندارم. همینجا در گورستان ِ مسلمانان برایش یک قبر خریدهام.»