----------------------------------------------------------------------------------
تاکسی نوشتِ دیگر، مجموعه داستان، ناصر غیاثی، انتشارات حوض نقره، چاپ اول 1387
----------------------------------------------------------------------------------
یک داستان از کتاب
دیتر
چه بعدازظهر یكشنبهی زیبایی: هوا آفتابی، سرما سوزان و خیابانها خلوت. سه چهار ساعتی هست كه دارم كارمیكنم. گرسنگی امانم را بریده. مسیرم را میاندازم طرف رستوران تازه افتتاح شدهی اركیده. هوس كوبیده با برنج دارم. میرسم. دنبال جای پارك میگردم. میبینم آنطرف خیابان پیرمردی ایستاده و دست تكان میدهد. شلوار كهنهای به پا دارد و تك پیراهنی به تن و یك جفت كفش رومنزلی به پا. دورمیزنم و زیر پایش ترمز میكنم. سوارمیشود. سلام. سلام. آدرس میدهد. آنطرف شهر است، در انتهای شرق برلین. مسیری طولانی. نه، انگار یكشنبه دارد زیباتر میشود. گور پدر گرسنگی. یك ساعت دیرتر غذامیخورم.
- سیگار دارید؟
- توتون دارم. بپیچم براتان؟
- بپیچید لطفن. فیلتر هم دارید؟
- دارم.
- خیابان خیس نیست، خوب میشود رانندگی كرد.
- بله.
از كنار ایستگاه تاكسی ردمیشویم. انبوهی تاكسی در نوبت ایستادهاند.
- شانس آوردهاید. ببیند همكارانتان حالا حالاها باید منتظر مسافر بمانند.
راست میگوید.
- بله، همهی ما در انتظار گودو هستیم.
- زیرسیگاریتان كجاست؟
- روی ِ در.
- اگر وسط بنشینم، مزاحم رانندگی شما نمیشوم؟
- نه. خواهش میكنم.
کسی دارد به من میگوید: هشدار!
- ببین! امروز یكشنبه است. تمام ملت دارند استراحت میكنند و من دارم كارمیكنم. پول داری؟
- نه! من پول ندارم. اما مادر و خواهرم كه در منزل هستند، پول دارند. نگران نباش.
- میدانی كه تا منزل تو حداقل بیست و چهار پنج یورو میشود؟
- میدانم. من همیشه از این مسیر میروم. الان كجا هستیم؟
- در میدان ریشارد واگنر.
- آها!
- تو كه منزلات آنطرف شهر است، اینجا چكارداشتی؟
- بیمارستان بودم.
- ولی اینطرفها كه بیمارستان نیست.
- مهم نیست. حواست را بده به رانندگیات. كاریت نباشد. رسیدیم از مادرم میگیرم و به تو میدهم.
- مادرت چند سال دارد؟
- متولد 1902 است.
- یعنی بیش از صدسال دارد و هنوز در منزل است؟
- بله. من و خواهرم اجازه ندادیم او را به خانهی سالمندان ببرند.
- خواهرت چندسال دارد؟
- متولد 42 است.
- پس خواهرت هم بالای شصت تا دارد.
- اینها به تو مربوط نیست. رانندگیات را بكن.
سكوت. من دیگر دارم حسابی مشكوك میشوم. طرف پول ندارد.
- ببین! تو پول نداری. من میخواستم بروم غذا بخورم. اینهمه راه را مرا نكش تا آنجا. نزدیك یك ایستگاه مترو پیادهات میكنم، بقیهی راه را با مترو برو.
- من كه گفتم، نگران پولتان نباشید. وقتی پولتان را گرفتید، میتوانید،همانجا طرفهای ما چیزی بخورید.
سکوت.
- شما رانندهی تاكسی خوبی هستید.
- ممنون.
- با استیل رانندگی میكنید.
- متشكر.
- حالا كجا هستیم؟
- نزدیك دروازهی براندربورگ.
دست چپاش را میآورد جلو:
- ببینید، دستم در گچ است.
- چی شده؟
- یكی با عصا كوبیده روی دستم.
- با عصا؟ چرا؟
- به تو مربوط نیست.
- شكایت كردهای ازش؟
- نه. فایدهای ندارد. تو راننده تاكسی خوبی هستی.
دارم وسوسه میشوم او را برسانم و ببینم كارمان سرانجام به كجا میكشد. دیدن یك زن ِ صد و چند سالهی آلمانی كه با دختر ِ شصت و چند ساله و پسر ِ لابد هفتاد سالهاش زندگی میكند، هرروز پیش نمیآید.
- چرا؟
- مسیری كه انتخاب كردی، كوتاهترین مسیر ممكن است. من هم همیشه از همین مسیر میروم.
- بازنشستهای؟
- بله.
- باید حقوق بازنشستگی خوبی بگیری.
- اِی بد نیست. میشود باهاش زندگیكرد.
- چند سال كاركردی؟
- چهل سال.
- چكاره بودی؟
- به تو مربوط نیست.
خندهام میگیرد.
- حالا كجا هستیم؟
- تقریبن نزدیك مرز سابق. خیابان روبرت كوخ.
- آها.
سكوت. بعد از چند دقیقه من به فارسی با صدای بلند به خودم میگویم «معلوم نیست كی باید به ریش كی بخندد، تو به ریش او یا او به ریش تو.» میشنوم كه او هم زیر لب چیزهایی زمزمه میكند.
- داریم نزدیك میشویم. بپیچید سمت راست، بعد بلافاصله سمت چپ، شمارهی چهل ودو. خانهی ما آنجاست. رسیدیم. همینجا تو ماشین بنشین تا از مادرم پولت را بگیرم و بیاورم.
- نه رفیق! من تجربههای بدی دارم. ملت میروند و دیگر پیدایشان نمیشود. من هم باهات میآیم.
میرسیم. جلدی پیاده میشود. من هم. گامهایش استوار و مطمئن است. نزدیك در خانه كه میشویم، پسركی با دوچرخهاش میآید بیرون، نگاهی به جفت ما میآندازد، لبخند میزند و به من سلام میكند. در را برایمان بازنگه میدارد. از پلهها بالا میرویم. سه تا آپارتمان در طبقه است. به آپارتمان سمت راست اشاره میكند و میگوید:
- اینجا خانهی من است.
و به آپارتمان سمت چپ اشاره میكند:
- اینجا هم خواهرم زندگی میكند.
زنگ در را میزند، سه چهار تا. روی زنگ نوشته شده: "اشتولپه". زنی در را بازمیكند. پیرمرد میگوید:
- سلام خانم اشتولپه. شما میدانید مادرم كجاست؟
خانم اشتولپه سر را که به چپ و راست تكان میدهد، سرانجام دوزاریام میافتد. دارم یواش یواش از دست خودم و او عصبانی میشوم.
- بله دیتر، میدانم: در گورستان. مادرت سالهاست كه مرده. چند بار این را به تو بگویم؟
و بعد رو به من میكند:
- من دیگر حالم دارد بهم میخورد، این كار هر روزاش هست. این را ببرید پیش پلیس.
دیتر منتظر عكسالعمل من نمیشود. راه میافتد، همچنان استوار و مطمئن و میگوید:
- برویم پیش پلیس.
میگویم:
- كرایهات را كی میدهد؟
- پلیس.
- پلیس؟ آخر پدرنامرد تو كه پول نداری چرا سوار تاكسی میشوی؟
- خوب، برای اینكه تاكسی راحتتر است.
منطق آلمانیست، حتا منطق دیوانههایش. خودشان میگویند، سئوال روشن، جواب روشن. جلوجلو میرود و فورن سوارمیشود و آدرس میدهد:
- اول میپیچی سمت راست، سر سه راهی سمت چپ، دویست متر كه بروی، میرسیم به پلیس.
سرش دادمیكشم:
- بگو لطفن! بگو خواهش میكنم! مگر من رانندهی شخصی ِ تو هستم که چپ و راست دستورمیدهی؟
ترسیده است.
- لطفن. خواهش میكنم.
بیشتر دادمیكشم:
- نامرد، نگفته بودم یكشنبه است، گرسنه هستم؟
- میخواستی سوارم نكنی!
دیگر ناچارم در برابر منطقاش تسلیم شوم. دو سه خیابان را كه پشت سرمیگذاریم، میبینم فریادهای من حواسی برایاش نگذاشته. آدرس پلیس را بلد نیست. از یكی دو رهگذر میپرسم. پیدامیكنیم. هنوز ماشین را درست پارك نكرده، پیاده میشود و همچنان با گامهای استوار و مصمم به سمت ِ در ِ ورودی ِ پلیس میرود. راه را خوب میشناسد. پلیسها از درون اتاق به ما میخندند. وقتی وارد میشویم پنج شش تا پلیسی كه آنجا هستند، با دیتر سلام و علیك میكنند: « به! دیتر آمده» «سلام دیتر! باز هم كه خرابكاری كردی؟» «چرا این كار را میكنی آخر؟» «تو آدم بشو نیستی؟»
- سلام! پس این دیترخان چهرهی آشنایست برای آقایان.
- اوه، بله. آنطرف شهر سوار تاکسی میشود و میگوید مادرش در خانه هست و...
دیتر از یكیشان میپرسد:
- راست است كه مادرم مُرده؟
- آره دیتر، مادرت چندین سال پیش مُرده.
به من میخندند:
- دیتر اختلال حواس دارد. آنجایی كه سوارش كردید، یك آسایشگاه ِ روانی برای بیماران غیرخطرناك روانیست. این دیتر ما هفتهای سه چهار روز با تاكسی میآید به ما سر میزند.
مشخصاتم را میگیرند، ورقهای پرمیکنند و میدهند به من. میگویند اگر كسی مسئول مواظبت از دیتر بوده، آسایشگاه باید كرایهی تاكسیاش را بپردازد. آرزو میكنند كه با همهی این احوال یكشنبهی خوبی داشته باشم و بتوانم پولم را از آسایشگاه بگیرم. خندان از ادارهی پلیس میآیم بیرون. حالا كه اینطور شد، كوبیده نمیخورم، برگ میخورم با دوغ فراوان. میرسم جلوی رستوران. ماشین را پارك میكنم. به صاحب رستوران تبریك میگویم، چلوکباب ِ برگ سفارش میدهم و میگویم: « تا غذا حاضر بشود، من برمیگردم.» آسایشگاه آنطرف خیابان است. در میزنم. وارد كه میشوم، یك پلیس زن و یك پلیس مرد پای پلهها ایستادهاند و با یك پرستار حرف میزنند. پرستار دیگری به طرف من میآید و میگوید:
- بفرمایید.
- من رانندهی تاكسی…
نمیگذارد جملهام تمام شود. به پلیسها نگاه میکند و بعد رو به من میگوید:
- خدای من، پس امروز نوبت شما بود كه رانندهی بی مزد و مواجبِ دیتر باشید؟ ورقهی پلیس همراهتان هست؟ فردا بیاید پولتان را بگیرید.
حالا دیگر چلوكباب سلطانی با دوغ فراوان حق مسلم من است و از شیر مادر حلالتر.