از قديم گفتن سلام لر بي طمع نيست. البته اينجور كه شما مي گوييد انگار براي ديگر قوميت ها هم صدق مي كند.
خوش بگذرد!
حال بفرماييد! (به قول دوستان)
مقاديری هم از "پيش از چهار صبح" مرقوم فرموديد ضرر ندارد البته
:)
آقا ناصر ِ عزيز سلام! نمي دانم كه هنوز يادت هست مرا يا نه و البته توي اين دنيا كه ديگر همسايه و همسر همديگر را نمي شناسند ؛ ديگر چه انتظاري ست كه آدم هاي يكي دوبار روبرو شده همديگر را به خاطر بياورند. بگذريم. روز شنبه 4 شهريور هشتاد و پنج ، داستان ِ بهار ، رويا و ... ات را در روزنامه ي گيلان امروز خواندم. جالب بود و قربان اش رفتم ؛ با دليل البته! نقد و حلاجي اش حوصله مي خواهد و سواد اما قربان شكل ماهت بروم چرا اين " مرد ِ عاشق ِ جفا ديده ي غُصه دار ِ شرقي " هيچ جا دست از سر ما بر نمي دارد؟ فكر نمي كني كسي كه از كيلومترها آن طرف تر همچين حساب هايي براي كسي كه مجازش را تنها مي پرورد باز مي كند و از كم محلي ِ يك باره ي معشوقه ي نصفه و نيمه اش ملول و كينه ورز و حسود و بد خواب مي شود ؛ لنگيدن ِ يك جاي كار را مي رساند؟ ما بيست و چند ساله ها اينطور داغ و شرقي و مرد سالارانه بنويسيم ؛ طبيعت و زمانه ي پُر تنگنايمان را بازگو مي كند اما نويسنده اي كه در ميانه ي عمرش هست در خلق شخصيتي كه باز در ميانه ي زنده گي اش زيست مي كند اينچنين مجنون كسي را به تصوير نمي كشد. البته هيچ چيز آنقدر مطلق نيست كه بشود سرش دعوا كرد. ممكن است همچين مردي هم كه دروني رشد نيافته و به شدت احساسي دارد ؛ مخصوصا در بين ما ايراني ها پيدا شود و اتفاقا تو خواسته ات خلق همين شخصيت بوده. به هر حال لذت داد به من ، خيلي
سیاوش گرامی، عذر مرا به خاطر به یادنداشتن ات و تشکر مرا به خاطر توجه ات به داستان بپذیر. کاش فرصتی دست بدهد و حضورن درباره اش حرف بزنیم. اتفاقن قصد من از نوشتن آن داستان دقیقن همان چیزهایی است که نوشته ای: مرد غصه دار جفا دیده ی شرقی و ایضن مردسالار و احساساتی و درونن رشدنیافته. اما اجازه بده نویسنده ای که در میانه ی عمرش است، چنین مجنونی را به تصویربکشد. چه اشکالی دارد؟ بازهم از توجه ات تشکرمی کنم و به امید دیدار می گویم.
بدون فکر کردن به دعوتنامه و فقط به خاطر« تاکسی نوشت ها» و «رقص بر بام اضطراب»،ما هم دوست داریمشما رو از نزدیک ببینیم.
آيا ما اجازه داريم داستان بهار ، رويا ... از شما را در سايت چي چي لاس بگذاريم آقا ناصر؟ و در مورد بقيه ي داستان هايتان ، با درج نام و منبع چطور؟
با درود!
اينجا و آنجا حكايتي ست كه از روزگاران پيش كه آن ديگر كسان مي خواستند ببينند آسمان هر كجا آيا همين رنگ است براي اين ديگر كسان نمود داشت.
در ذهن مي خليد كه تفاوت اينجا و آنجا اصولن چيزي ست از مقوله هندوانه و پوست هنندوانه كه اصولن خوراك چارپايان است آن هم از نوع بز! كه بلد است خوب سر بجنباند و مع مع (و نه بع بع) بكند.
ناصر غياثي!
حال شما خوب است؟
پيشنهاد ميکنم فردا اسهال شديد بگيری و شام بشينی خونه.
سلام، منتظر ايميل شما هستم.
سلام. بهت خوش بگذرد. و کمی هم از آن بوی شور دریای شمال برامان سوغات بیاور.
salam agha naser donbale aksai mordab anzali bodam ke be in ja residammanam neveshtehat booye vatan mide makhsosan on khatere tehroonet ke rafte bodi engari ke man khodam onja bodam khali ghalame zibai dari ,mikhastam bedonam vase mani ke to canadam chejor mishe ketaba ya neveshtehat ro tahie kard,mibakhshid ke nemitonam ba khate ghashange farsi benevisam,be omide didar payande bashid.
سلام آقای غیاثی
من را نمیشناسید ولی من با خواندن مطالبتون انگار سالهاست میشناسمتون. یکبار هم لطف کردید و به ایمیلم جواب دادید. اگر وقت کردید خوشحال میشم به وبلاگ نوپای من هم سری بزنید.
آقای سیاوش یا سایت چیچیلاس، داستان بهار، رویا و...قبلن در سایت جن و پری منتشر شده، می توانید لینک اش را بگذارید در سایت تان، اگر دوست دارید.http://www.jenopari.com/article.aspx?id=209
فرزادخان،از محبت شما بی نهایت ممنونم. شما نه ایمیلی از خودتان گذاشتید و نه آدرس وبلاگی. باید بگویید برایتان از ایران کتاب ها را بفرستند و اگر امکان این کار را ندارید، برایم ای میل بزنید.