:) باز هم من رو خیلی خوشحال کردید. ممنون که سر زدید. داستانتون هم مثل همیشه زیبا ، تاثیرگذار و غمگین کننده بود:) امیدوارم شاد باشید
ناصر عزیز چه خوب که این چهار پنج روز سفر تو با قطع شدن خط اینترنتی من همراه شد ...حالا دوباره از خوندن نوشته هات لذت میبرم . این داستان خیلی هاست در اینجا نه ؟؟؟ شاید هم که من به خیلی ها از این نوع برخوردم . سبز باشی .
ما دیگر می دانیم !!!!؟
و شما بخصوص چه می دانید ؟ اگر فردا به دختر پانزده ساله ای ساکن آریزونا دل بست و به جای آویزان کردن عکس شروع کرد به خواندن سرود گاد بلست آمریکا یا مثلن به زن پناهنده ی 60 ساله ای از اهالی سوماترا و شب و روز , لخت مادرزاد بالای درختی لانه کرد , آنوقت چه ؟
میدانی , من می خواهم بدانم که شما , بخصوص تو چه می دانی ؟
بگذریم , من که نمی دانم !
ناصر:؟؟؟
از اينجور آدمها زياد ديدهام.
راستی احوال شريف چطوره؟ ديگه هيچ سراغی از ما نميگيريد... نکنه قهر کردهايد؟
ناصر:خیلی ممنون از احوال پرسی. اختیار دارید خانم، چه قهری؟
عجبا از اين مردا
چه داستان غم انگیزی!
سلام عمو جان.من برگشتم.البته فعلا.کاملش را همراه پر حرفی های همیشه ام برایتان می نویسم سر وقتش.//جالب که من کسی اینچنین که شما نوشته اید می شناسم،جالب که ما هم دیگر میدانیم همه چیزش را،اما باز هم جالب که آذر خانم حدس هایی زدند که شک کردیم شاید بعد ها دیگر ما هم ندانیمش این بنده ی خدارا،اما واقعا این همه آجر افتاده از این دیوار شخصیت ، کی،کجا و چطور افتاده است که حالا این همه زن و این همه قاب باید کمک کنند تا او احیا شود؟؟؟// یا حق
ناصر: رسیدن بخیر
کجای این داستان غم انگیز بود ، دون ژوان به این زبلی؟!یا د شعر هوشنگ شفا(یاغی) افتادم :
من لب تازه ، تن تازه ، شراب تازه ، عشق تازه می خواهم!
همیشه تازه باشی!!!
سلام اقای غیاثی. چند وقتی بود نخونده بودمتون. مثل همیشه جالب مینویسین. این سرگشتگی شخصیت داستانتون رو فکر کنم همه مون یه جورائی داریم...این پری هیچوقت رخ نمینماید...
موفق باشین
سلام دوست عزیز . چقدر عالی کار میکنید . بسیار خوشحالم که گیلانی هستی . و خمامی که تا رشت . 10 دقیقه راه است ! ولی خب این همه دور ...
خوشحالم که پیدایتان کردم .
با اجازه لینکتان دادم .
با عکسی از خیابان آفخرا و فرهنگ غنی مردم گیلان به روزم.
منتظر حضورتان.
سبز باشید و گیلانی .
زیبا بود!