فرانتس کافکا
فارسی: ناصر غیاثی
وقتی كه عصر به نظر میرسد آدم تصمیم قطعی گرفته باشد در خانه بماند، رومنزلی به تن كرده، پس از شام پشت میزی روشن نشسته است و قصد انجام این كار یا آن بازی را دارد تا پس از آن طبق عادت برود بخوابد، وقتی كه هوای بیرون خراب است، امری كه ماندن در خانه را بدیهی میسازد، وقتی هم كه آدم مدت زیادی آنقدر ساكت پشت میز نشسته است كه بیرون رفتن باید باعث شگفتی همگانی بشود، وقتی هم كه حتی پلكان خانه تاریك و دروازه خاته هم قفل شده است، و وقتی كه با اینهمه حالا در تشویشی ناگهانی برمیخیزد، رومنزلی را عوض میكند، فورن با لباس بیرون ظاهر میشود، توضیح میدهد كه باید بیرون برود، نیز پس از وداعی كوتاه به آن دست مییازد، بسته به سرعتی كه با آن در خانه را میبندد، گمان دارد همان اندازه هم رنج برجای گذاشته است، وقتی كه آدم خود را در كوچه بازمییابد، با اندامی كه به این آزادی نامنتظر كه آدم برایشان فراهم آورده است، با جنبش ویژهای پاسخ میگویند، وقتی كه آدم با همین یك تصمیم، همهی توانایی ِتصمیم گیری را انباشته در خود احساس میكند، وقتی كه آدم با معنایی بیشتر از معمول باز میشناسد، كه آری بیشتر این نیرو را دارد تا نیاز، كه به سریعترین دگرگونی به آسانی تاثیر بگذارد و تاب بیاورد و وقتی آدم این چنین از درون كوچههای بلند میگذرد، ـــ آنگاه، در این عصر كاملن از خانوادهاش، كه به بی وجود مبدل میشود، جدا شده است، در حینی كه بسیار محكم، سیاه در برابر خطوطی کلی، از پشت به ران ها كوبان، خودش شكل حقیقیاش را برپامیدارد.
همه این ها تشدید میشود، وقتی كه آدم در این ساعت دیر وقت عصر دنبال دوستی میگردد، تاببیند حال او چگونه است.