یكی بود یكی نبود، زیر گنبد كبود سرزمینی بود به اسمِ ایران. این سرزمین پادشاهی داشت كه عاشق و دیوانهی زنش بود. تا اینكه دست قضا و قدر شهبانوی محبوبِ پادشاه را از دنیا میبرد. پادشاهِ داغدیده آنقدر سوگواری میكند، تا دچار آن چنان اندوهی میشود، كه هیچكدام از پزشكانِ دربار موفق به مداوای آن نمیشود. همچنانكه به دنبالِ چارهای بودند، میشنوند كه در سرزمینِ هند، مرد دانایی است كه دوای هر دردِ بیدرمانی را میداند. پادشاه گروهی از بزرگان و اندیشمندان ِ دربار را برای یافتن این مرد فرهیخته و یافتن چارهی بیماریاش راهی هند میكند. سفیرانِ پادشاه ایران به زودی با نامهای از آن مرد هندی برمیگردند. پادشاه نامه را بازمیكند و میخواند كه در آن نوشته شده، چارهی دردِ او این است كه سه روز پیراهنِ آدم ِ خوشبختی را به تن كند. پادشاه فورن امر میكند كه در سرزمینِ ایران به دنبالِ یك آدم خوشبخت بگردند.
اما گویا كار نمیخواست جور بیاید. پیكهای دربار سراسر كشور را میگشتند و كسی را نمییافتند كه خوشبخت باشد. وقتی پیش ِ کسانی كه به خوشبختی معروف و مشهور و زبانزدِ خاص و عام بود، میرفتند، میشنیدند كه همه از بخت خود ناراضیاند و چیزی نمانده كه آه و نالههاشان گوش فلك را كر كند.
پس سرشكسته و با دستهای خالی قصد بازگشت به دربار را میكنند. همینطور كه میرفتند، دیدند مسكری، پای پیاده از كنارشان میگذرد و آن چنان بلند آواز میخواند، كه گویی چكاوكی در بهار. پیكهای ناامید نگهاش میدارند و به او میگویند: « ما دنبالِ یك آدم ِ خوشبخت میگردیم. تو خوشبختی؟ » مسكر شاد و خندان میگوید: « بععععععععله! چرا خوشبخت نباشم؟ شغلی دارم كه شكمم را سیر میكند؛ هرجا دلم خواست اطراق میكنم؛ هر روز هم یك چیز تازه میبینم. این خوشبختی نیست؟ » مامورانِ دربار در حالیكه از شادی و خوشحالی سر از پا نمیشناختند، گفتند: « پس، خوشا به حالت. پادشاه به پیراهن تو احتیاج دارد و بدان كه مراحم شاهانه، به تمام و كمال شامل حالِ تو خواهد شد. زود پیراهنتات بكن، كه ببریم به دربار. » مسكر ، پس از اینكه كمی سرش را خاراند و این پا و آن پاكرد، گفت: « حضرات، خدا به سرشاهد است، من از خدا میخواستم كه پیراهنام را به پادشاه بدهم، اما مگر نمیبینید، خودم پیراهنی به تن ندارم؟ »
تا امروز اطلاعی در دست نیست كه آیا بیماریی افسردگیی آن پادشاهِ ایرانی مداوا شده یا خیر.
بازنویسی براساسِ یك افسانهی آلمانی، از منابع اینترنتی.