آدمی به اسم تسیگلر (۱)
هرمان هسه
فارسی: ناصر غیاثی
روزگاری در کوچهی برآور(2)مرد جوانی زندگی میکرد به اسم تسیگلر. او متعلق به آن دسته از آدمهایی بود که هر روز و همیشه توی خیابان به آنها برمیخوریم و هرگز نمیتوانیم چهرهشان را درست به خاطر بسپاریم، چون همه با هم یک چهره دارند: چهرهای جمعی.
تسیگلر هم همان چیزی بود و همان کاری را میکرد، که چنین آدمهایی همیشه هستند و میکنند. بیاستعداد نبود، اما استعداد ِ چندانی هم نداشت. عاشق پول و خوشگذرانی بود، لباسهای تروتمیز میپوشید و همانقدر ترسو بود که بیشتر مردم هستند: زندگی و کارش بیشتر تحت تاثیر منعها و ترس از مجازات بود تا غریزه و تلاش. در عین حال برخی نشانههای نجابت هم در او بود و روی هم رفته اصولن انسان ِ شاد و عادیی بود که شخص ِ خودش برایش بسیار دوست داشتنی و مهم بود. مثل هر آدم دیگری، به نظر خودش شخصیتی بود، حال آنکه فقط مشتی از خروار بود و مثل هر آدم دیگری خودش و سرنوشتاش را محور دنیا میدانست. تردیدها از او دور بودند و وقتی واقعیتها با جهانبینیاش تضاد پیدامیکرد، با مردود دانستنشان، چشمهایش را میبست.
به عنوان انسانی مدرن، غیر از پول، برای یک قدرت دوم نیز احترام بیچون و چرایی قایل بود: برای دانش. نمیتوانست بگوید دانش چیست. وقتی حرف ِ از دانش میشد، چیزی مثل آمار به یادش میآمد و کمی هم میکروبشناسی. البته میدانست حکومت چقدر پول و احترام هزینهی دانش میکند. چون پدرش در اثر سرطان مرده بود، احترام ویژهای برای پژوهشهای سرطانی قایل بود. خیال میکرد، دانشی که تا امروز اینهمه پیشرفت کرده، اجازه نخواهد داد روزگاری همین بلا سر او هم بیاید.
یکی از علائم ِ مشخهی ظاهریاش این بود که تلاش میکرد، کمی بیشتر از جیبش خرج ِ لباس کند. لباساش همیشه مطابق ِ مُد ِ سال بود. چرا که مُد ِ فصل یا ماه را، که از اندازهی جیبش بسیار فراترمیرفت، طبعن به عنوان میمونبازی ِ احمقانهای تحقیرمیکرد. خیلی به فکر شخصیتش بود و ابایی نداشت با همطرازانش و در مکانهای امن از رییس روسا و دولت بد بگوید.
البته که زیاد در توصیفش مکث کردهام. ولی تسیگلر واقعن جوان برازندهای بود و ما با از دست دادن ِ او، خیلی چیزها از دست دادهایم. چرا که برخلاف ِ تمام نقشهها و امیدهای بهسزایش، آخرتی زودرس و غریب دامنگیرش شد.
کمی از آمدنش به شهر ِ ما نگذشته بود که تصمیم گرفت، یکشنبهای را خوش بگذراند. هنوز آشنای درست و حسابی پیدا نکرده بود و به خاطر دودلیاش هنوز وارد هیچ انجمنی نشده بود. شاید هم بدبختیاش این بود. خوب نیست آدم تنها باشد.
پس ناچاربود، برود سراغ ِ جاهای دیدنی ِ شهر، که با تامل جستجو میکرد. پس از کنکاشهای فراوان تصمیم گرفت به موزهی تاریخ و باغوحش برود. صبحهای یکشنبه دیدار از موزه مجانی بود و بعدازظهرهای یکشنبه دیدار از باغ وحش تخفیف داشت.
تسیگلر یکشنبه در لباس بیرون ِ تازهاش که دگمههای پارچهای داشت و او سخت عاشقشان بود، به موزهی تاریخ رفت. عصای قدمزنی نازک ِ خوشدستاش را برداشت. عصایی لاک شده به رنگ ِ قرمز و با دستهی چهارگوش که به او وقار و درخشش ِ خاصی میبخشید، عصایی که وقتی دربان، قبل از ورود به تالار، از او گرفت، موجب ِ تاسف ِ عمیق تسیگلر شد.
درون ِ سالنهای مرتفع انواع و اقسام چیزهای دیدنی بود. این تماشاگر ِ سربهراه، آنطور که از روی تابلوهای دقیق روی ویترینها استنتاج میکرد، دانش ِ مقتدر را، دانشی که در اینجا نیز درستی ِ درخورش را به اثبات میرساند، در دل ستود. این تابلوها به خرت و پرتهای کهنهای مثل ِ کلید ِ زنگ زدهی دروازه، گردنبندهای زنگاربستهی شکسته و چیزهای دیگری از این قبیل، جذابیتی نادر میبخشید. چقدر عالی بود که دانش به فکر همه چیز بود. بر همه چیز تسلط داشت و میدانست چگونه بر آنها مسلط شود. نه، نه، دانش به زودی سرطان را هم از بین میبرد و اصلن چه بسا خود ِ مرگ را هم منسوخ کند.
در تالار ِ دوم کمدی شیشهای یافت که عکس ِ آدم را آن چنان عالی انعکاس میداد که تسیگلر توانست در یک دقیقه سکوت، لباس، آرایش، یقه، خط ِ شلوار و چگونه نشستن ِ کراواتاش را به دقت و رضایت کنترل کند. در حالیکه با شادی نفس ِ راحتی میکشید به راهش ادامه داد. چند اثر از کندهکاری کهنهی روی چوب، درخور ِ توجه او قرار گرفت. با خیرخواهی فکرکرد: مردهای کارآمد، گیرم بسیار سادهلوح. و با حوصله یک ساعت ِ قدیمی ِ پایهدار با آدمکهایی از عاج را، که ساعتها منوئه (3)میرقصیدند، نظاره و تایید کرد. اما بعد آرام آرام حوصلهاش قدری سررفت. خمیازه کشید و ساعت جیبیاش را دفعات ِ بیشتری بیرون کشید. ساعتی که البته میتوانست پُزش را بدهد: از طلای ناب بود و ارث ِ پدری.
با تاسف دید تا نهار وقت زیادی دارد. پس وارد ِ سالن دیگری شد که میتوانست کنجکاویاش را باردیگر برانگیزاند. در این سالن وسایلی از خرافههای قرون وسطا بود: کتابهایی دربارهی سحر و جادو، نظرقربانی، حکومت جادوگران و در یک گوشه هم یک کارگاه ِ کامل ِ کیمیاگری با آتشدان، هاون، لیوانهای شکمدار، پیشابدان ِ خشک شدهی خوک، دَم ِ آهنگری و چیزهای دیگری از این قبیل. این گوشه را با طنابی پشمی جدا کرده بودند. یک تابلو، دست زدن به اشیاء را ممنوع کرده بود. تابلوهای اینچنینی را با دقت ِ زیادی نمیخواند. تسیگلر در آنجا تک و تنها بود.
پس بدون آنکه فکرکند، دستش را از روی طناب درازکرد و به برخی از آن چیزهای عجیب دست زد. دربارهی قرون وسطا و خرافات ِ بامزهاش چیزهایی شنیده و خوانده بود. برایش قابل درک نبود که چگونه مردم آن وقتها به چنین چیزهای کودکانهای میپرداختند و کلاهبرداری ِ ساحران و همهی این آت و آشغالها ممنوع نمیشد. درعوض میشد کیمیاگری را بخشید، چرا که از درون آن، شیمی ِ مفید به وجود آمده بود. خدای من! چه اندیشهای: چه بسا این دیگهای طلاساز و همهی این خرت و پرتهای مزخرف ِ جادوگری لازم بودهاند، چرا که در غیر این صورت امروز نه آسپرینی وجود داشت و نه بمب گازی.
سربه هوا گلولهی خیلی کوچک ِ سیاه رنگی را برداشت. چیزی مثل یک قرص، یک چیز خشکشده، بیوزن را بین انگشتان چرخاند. به محض اینکه خواست آن را سر جایش بگذارد، صدای قدمهایی را پشت سرش شنید. برگشت، بازدیدکنندهی دیگری وارد ِ سالن شده بود. تسیگلر از اینکه گلوله در دستش بود، ناراحت بود، چون معلوم است که تابلوی «دست زدن ممنوع» را خوانده بود. به همین خاطر دستش را بست، گذاشت توی جیب و رفت بیرون.
تازه توی خیابان بود که به یاد قرص افتاد. بیرون اش آورد و فکرکرد، آن را دور بیاندازد. قبل از آن اما آن را به طرف بینی برد و بوکشید. گلوله کمی بوی چیزی مثل صمغ می داد که از آن خوش اش آمد. آن را دوباره توی جیبش گذاشت.
به رستوران رفت و سفارش غذا داد. به چند تا روزنامه سرک کشید. کراوتاش را مرتب کرد. بسته به سرووضع ِ مشتریها، گاهی از سر احترام و گاهی از سر تکبر نگاهی به آنها انداخت. اما وقتی آوردن غدا زیاد طول کشید، آقای تسیگلر قرص ِ کیمیاگری ِ سهون دزدیدهشده را بیرون آورد و بوکرد. بعد با ناخن ِ انگشت ِ اشاره آن را خراش داد و سرانجام در کمال سادهلوحی اسیر شهوت ِ کودکانهای شد و آن شئی را به دهان برد. شئی به سرعت در دهان آب شد، بیآنکه مزهی بدی بدهد، طوری که با یک جرعه آبجو قورتش داد. بلافاصله پس از آن غذا هم رسید.
ساعت دوی بعدازظهر این مرد ِ جوان از واگن تراموا پرید و وارد پیشحیاط ِ باغ وحش شد و یک کارت ِ یکشنبه خرید.
در حالیکه دوستانه لبخندمیزند، وارد محوطهی میمونها شد و جلوی قفس ِ بزرگ ِ شامپانزهها موضع گرفت. میمون گندهای با چشمهای نیمهگشوده به او نگاه کرد، خیرخواهانه با سر به او اشاره کرد و با صدایی پایین این کلمات را گفت: « چطوری داداش؟ » دیدارکننده شگفتزده و مشمئز به سرعت ردشد و در حالیکه دور میشد، شنید میمون دارد پشت سرش فحش میدهد: « آقا تازه خیلی هم مغرور تشریف دارند، مرتیکهی پنجر! »
تسیگلر به تندی به طرف ِ میمونهای دمدراز رفت. آنها با خیال ِ راحت میرقصیدند و دادمیزدند: « قندو رد کن بیاد، همقطار!» و وقتی قندش تمام شد، عصبانی شدند، ادایش را درآوردند، به او گفتند: «لاغرمردنی» و همانطور که دندانهایشان را میلیسیدند، آن را به طرف او گرفتند. تحمل این یکی را نداشت. گیج و آشفته به بیرون دوید و قدمش را به طرف ِ آهوها و گوزنها، که از آنها رفتار ِ بهتری انتظار داشت، کج کرد.
یک گوزن ِ شمالی بزرگ و بینظیر که نزدیک ِ نرده ایستاده بود، به بازدیدکنند نگاه میکرد. تسیگلر تا اعماق ِ وجودش وحشت کرد. چون از وقتی که آن قرص ِ ساحری کهنه را قورت داده بود، زبان ِ حیوانات را میفهمید. گوزن شمالی با چشمهایش حرف میزد، با دو تا چشم درشت قهوهایاش. نگاه ساکتاش از وقار و اردات و اندوه میگفت و در برابر این بیننده، سنجیدهترین تحقیرها را به بیان میآورد، تحقیری وحشتآور. از نظر ِ این نگاه ِ ساکت ِ والامنش - تسیگلر این را از آن نگاه میخواند- او با همهی کلاه و عصا و ساعت و لباس ِ روز یکشنبهاش چیزی بیش از یک حشرهی بوگندو نبود، یک حیوان ِ مسخرهی تهوعآور.
تسیگلر از دست ِ گوزن شمالی به طرف ِ پازن گریخت، از آنجا به طرف ِ بزکوهی، لاما، مارال ِ کوهی، خوکهای وحشی و خرسها گریخت. اینها به او توهین نکردند، اما همه تحقیرش کردند. به حرفهایشان گوش میداد و از گفتگوهایشان میفهمید، دربارهی انسان چگونه فکرمیکنند. آنچه که آنها از انسان میگفتند، وحشتناک بود. بخصوص از این متعجب بودند که چرا درست این دوپاهای زشت ِ بدبودی بیشرف با لباسهای ظاهرفریبشان اجازه یافتند آزاد بگردند.
شنید که یک شیرکوهی با پسرش حرف میزند، گفتگویی پر از ارج و فرهیختگی ِ واقعنگرانه، طوری که چنین گفتگویی بین انسانها بسیار کم شنیده میشود. شنید که پلنگ زیبایی، مختصر و مفید، در بیاناتی آرسیتوکراتیک، دربارهی همدستی ِ بازدیدکنندگان ِ روز یکشنبه سخن میگفت. به چشمان ِ شیری موطلایی نگاه کرد و دریافت که جهان ِ وحشی چقدر دور و عالی است، جهانی که در آن نه قفسی است و نه انسانی. شاهینی را دید که تیره و مغرور، در اندوهی منجمد، روی شاخهای بیجان نشسته بود و سبزقبایی را دید که اسارتش را با متانت، شانه بالا انداختن و شوخی تحمل میکرد.
تسیگلر، منگ و گسسته از تمام ِ عادات ِ فکری، با ناامیدی، دیگر بار به انسان متوسل شد. در جستجوی چشمی بود که عجز و ترسش را بفهمد. به گفتگوها گوش داد تا چیزی تسلیبخش، فهمیدنی یا خیرخواهانه بشنود. به حرکات ِ بسیاری از بازدیدکنندگان توجه کرد تا شاید شرافت، طبیعت، بزرگی، برتری ِ خاموش بیابد.
اما مایوس شد. صداها و کلمات را شنید، حرکات، ایما واشارهها و نگاهها را دید، و از آنجا که همه را از خلال چشم حیوانات میدید چیزی نیافت جز جامعهای منحط ، متظاهر، دروغگو و زشت از موجوداتی شبیه حیوان ، که بنظر می رسید آمیزهای ظاهرفریب است.
تسیگلر مایوس و سرگردان بود و بیاندازه شرمنده از خود. عصای دسته چهارگوش را مدتها بود در بیشه انداخته بود، دستکش را هم همینطور. و حالا که کلاهاش را دور میانداخت، چکمهها را درمیآورد، کراوات را پاره میکرد و هقهقزنان خود را به نردهی طویلهی گوزن کوهی میفشرد، با سروصدای زیاد دستگیر شد. او را به تیمارستان بردند.
1- Ziegler
2- Brauer
3- Menuett نوعی رقص