فرانتس کافکا
فارسی: ناصر غیاثی
سرنوشت پرومته در چهار افسانه آمده است.
بنا به افسانهی نخست، چون پرومته به خدایان نزد انسانها خیانت کرد، در کوههای قفقاز به بند کشیده شد و خدایان عقابهائی فرستادند تا جگر او را، که پیوسته رشد میکرد، تکه تکه بخورند.
بنا به افسانهی دوم، پرومته از درد منقارهائی که در جگرش فرو میشد، خود را آنقدر به صخره فشرد تا آن که خود با صخره یکی شد.
بنا به افسانهی سوم، در پی هزاران سال، خیانت او فراموش شد. خدایان فراموش کردند، عقابها و خود او هم.
بنا به افسانهی چهارم، ماجرای به پوچی گراییده همه را خسته کرد. خدایان خسته شدند، عقابها خسته شدند، زخم رفته رفته التیام یافت.
آنچه به جا ماند کوهستان بود و صخره. –افسانه میکوشد تفسیرناپذیر را تفسیر کند. اما از آنجا که خود ریشه در حقیقت دارد، به ناچار دوباره به چیزی تفسیرناپذیر میانجامد.