Klaus Schlesinger
فارسی: ناصر غیاثی
يکي اينجا هست که ميخواهد پرواز کند. تازه نُه ساله شده، امروز نُه ساله شده و حالا ميخواهد بالاخره پرواز کند. هنوز دقيق يادش هست که پدرش گفته بود:«روز تولدت ميرويم پرواز». هنوز دقيق يادش هست، گرچه مالِ خيلي وقت پيش است، خيليخيلي وقت پيش، مدتها قبل از جدايي. به نظرش ميآيد، آنچه بعد از جدايي پيش آمده، دو برابر عمرش بوده. اما او هنوز خيلي دقيق يادش هست. صبحها که توي تختش درازکشيده و منتظر سروصدايي است که نشان ميدهد ميهمان مامان رفته است، يادش ميآيد. در مدرسه وقتي که از پنجره نگاه ميکند و صداي معلم ناپديد ميشود و از خيلي دور به گوش ميرسد، يادش ميآيد. و الان هم يادش هست. اين را هم ميداند که چنين موقعيتي دوباره پيش نميآيد: کلاس تعطيل ميشود، مدير ميگويد: خانم وايزه[2] مريض است و اينکه: امروز کلاس تعطيل است. بايد ميرفت کودکسرا[3]، او بچة خانه[4] نيست، ولي مجبور نيست برود کودکسرا. امروز نُه ساله شده و ميخواهد پروازکند. تو، آن بالا، توي آسمان هستي و توي هوا معلقي و همه چيز حسابي کوچک است. پس برو، برو بيرون. در راهروي مدرسه ايستاده است. پلههاي سمت راست ميرود طرف کلاسها و پلههاي سمت چپ طرف کودکسرا. زنگ خورده، همه رفتهاند و او تنهاست. پس برو بيرون، برو. اما او ميخکوب شده. دروازه آنجاست ولي او نميتواند برود. صدايي ميپرسد: بچة خانه يا بچة کودکسرا[5]؟ ايستاده جلوش، يک مرد، دقيقاً بين او و دروازه. آقاي نوسينگ[6]. نميگذارد برود بيرون و او ميخواهد پرواز کند. چشمهايش را ميبندد و نفس عميقي ميکشد. ميگويد: راه را باز کنيد و يک قدم به عقب برميدارد. ولي مرد ميخندد و ميگويد: اگر راست ميگويي برو. و او شليک ميکند، دوبار شليک ميکند و مرد دستهايش را بالا ميبرد و خيره ميشود و ميافتد يک طرف. مرد يکبار ديگر ميپرسد: بچة خانه يا بچة کودکسرا؟ حالا با شتابِ بيشتر و حوصلة کمتر و او ميگويد: بچة خانه. و داغ ميشود، مثل هميشه، مثل مواقعي که بايد دروغ بگويد و مرد ميگويد: خُب پس، بدو برو پيش مامان. پس برو، برو بيرون. هرچه زودتر. الان ساعت ده است و ساعت چهار مامان ميآيد. مامان نبايد باخبر شود، نه از جيم شدن از کودکسرا، نه از پرواز و نه از پدر. تا ساعت چهار شش ساعت است. تا آن وقت برگشته. از پس اين يک کار برميآيد. کسي متوجه نميشود. و ساعت چهار هم جلو کودکسرا ايستاده، کيف زير بغل و منتظر است که مامان بيايد دنبالش. ولي اول بايد از دست کيف راحت بشود و بعد به پول احتياج دارد. پول توي خانه است. پنج مارکي که پسانداز کرده و قلک. کليد را از او گرفتهاند، به خاطر پيشي[7] و به خاطر آتشبازيي که دو نفري راه انداخته بودند. چشمهاي غمگين مامان، سرکوفت: حسابي از دستت دمغم. از اعتمادم سوءاستفاده کردي. و اينکه: اين پيشي ديگر حق ندارد بيايد توي اين خانه. پيشي دوست اوست. از قديمها، از خانة قبلي. اما حالا پيشي ميتواند بيايد. شنبه ميتواند بيايد، براي تولد. ما شنبه جشن ميگيريم، بيشتر براي هم وقت داريد. پس پيشي اجازه دارد بازهم بيايد، اين را مامان امروز صبح به او گفته بود. او پرسيده بود، کيها اجازه دارند بيايند و مادر پرسيده بود، چه کساني را دوست دارد دعوت کند و او هم سربسته به پيشي اشاره کرده بود و مادر کاملاً غافلگيرکننده جواب داده بود: باشد. پيشي ميتواند بيايد. و مهمان مامان هم ميآيد: ببين عمو يوخن[8] چي برات داده. عمو يوخن را هم بايد دعوت کني. و او پرسيده بود: بابا چي؟ و چشمان مادر را ديده بود و فهميد بابا اجازه ندارد بيايد. از موقع جدايي، پدر اجازه ندارد بيايد. ولي خيلي وقت پيش پدر گفته بود: به مناسبت تولدت ميرويم پرواز. و حالا اجازه ندارد بيايد. مهمان مامان ميتواند بيايد. اما او ميخواهد پرواز کند. کيف مدرسه را توي پارک پشت يک نيمکت قايم ميکند. از روي سطل آشغال و از توي پنجره ميرود توي خانه که در طبقة اول است. اميدوارم کسي مرا نديده باشد. پنج مارک و پول ِ توي قلک. برو، برو بيرون. خيابان، شهر. شهر برلين. هنوز سرد، ابري، گاهي آفتاب. ترامواها، اتوبوسها، ماشينها. وقتي چراغ سبز است، اجازه داري ردبشوي، وقتي قرمز است بايد بيايستي. کجا ميخواهد برود؟ ميخواهد برود پيش پيشي، او اجازه دارد شنبه بيايد. ميخواهد برود پيش پدر. آخر ميخواهد پروازکند. پاپا قولش را داده. وقتي پيشي شنبه اجازه دارد بيايد، پس او هم اجازه دارد برود پيش پيشي. پيش پدر اجازه ندارد برود، ازموقع جدايي. پسرجان، بعدها خواهي فهميد. ولي او که آنجا بوده، دوبار هم آنجا بوده، ولي در واقع اجازه ندارد، ولي امروز نُه ساله شده و تا ساعت چهار برگشته. شماره تلفن پدر را دارد. و از سر يک چهارراه تلفن ميزند. ولي کسي جواب نميدهد. شايد همين الان رفته بيرون و بعداً برميگردد. حتماً بعداً برميگردد. پيش پيشي، مادرش در را بازميکند، خانم هينتس[9] ِ چاق: پيشي هنوز مدرسه است. معلوم است، کلاس پيشي که تعطيل نشده. حالا چي؟ پس دوباره پيش پدر. پدر عکس ميگيرد. در آتليه عکس ميگيرد. آتليه درست بغل خانه است. دو بار رفته پيش پدر، بعد از جدايي. يکبارش را مادر فهميده بود و دعواکرده بود. قول بده. وقتي بزرگ شدي، همه چيز را ميفهمي. ولي قول بده. و او قول داده بود. پدر براي تو مضر است. پدر رفتار بدي دارد. پيشترها پدر براي او مضر نبوده، تازه از موقع جدايي مضرشده. پيشترها با هم ميرفتند کودکستان، خودش و پدرش، هر روز، صبح و غروب و بعد ميرفتند بستني ميخوردند، تابستان بود و زمستان ميرفتند سورتمهسواري و ماجراجويي در يک خرابه، خانة صنعتگران يا ميرفتند دنبال مامان، گل ميخريدند و ميرفتند دنبال مامان و همه چيز خوب بود، همه چيز خيلي ساده و راحت بود. حالا مامان مهماني دارد که صبحها، قبل از اينکه صبحانه بخورند، ميرود و وقتي او با مامان سرميز نشسته، مامان جوري رفتار ميکند که انگار کسي آنجا نبوده. ولي او ميداند، گوش دارد. اجازه ندارد برود پيش بابا و بابا اجازه ندارد بيايد. وقتي مهمان مامان ميآيد، بابا اجازه ندارد بيايد. بابا عاشق مامان بود و مامان عاشق بابا، ولي بعد عشق رفت و آنها فقط با هم دعوا ميکردند. پيشي ميگويد: وقتي پاي يک مرد يا يک زن در ميان است ، پدرمادرها از هم طلاق ميگيرند. يک روز پيش پدر پيشي هم يک زن بود، جنگ و دعواشد، ولي پدر و مادر پيشي طلاق نگرفتند. پيش بابا هم يک روز زني بود و مامان هم مهمان دارد. از موقعي که مهمان مامان ميآيد، مامان عوض شده. قبلترها مامان مينشست يک گوشهاي و به يکجا خيره ميشد و حواسش پرت بود. الان هربار يک چيز ديگر ميپوشد. به محض اينکه از کارخانه برگشت و خانه را تميز کرد، لباسش را عوض ميکند و مينشيند جلو ميز آرايش. شده عين خواهرِ بزرگِ پيشي، وقتي عاشقِ يونانيِ آنطرف[10] شده بود. شايد هم اگر عاشق نشده بود، با بابا دعوا نميکرد. شايد هم اگر بابا دايم مأموريت نميرفت. اما آنوقتها هم که دعوا ميکردند، طلاق نميگرفتند. و پدر و مادر پيشي هم دعوا ميکنند، و طلاق نميگيرند، حتا با يک زن. اگر مامان ديگر عاشق نباشد، شايد بابا هم ديگر به مأموريت نرود. پيشي ميگويد: آدم ميتواند دوبار ازدواج کند، با همان زن. پيشي ميگويد تا چهاربار ميشود ازدواج کرد، حتا با همان زن. ولي وقتي فقط دعوا ميکنند. مامان غروبها ميهمان دارد و پيش پدر هم گاهي يک زن هست. يکبار وقتي پيش پدر بود، آن زن هم آنجا نشسته بود و روي ميز پر از زيرسيگاريها پر و بطريهاي خالي بود و زير چشم پدر حلقه افتاده بود و بو ميداد و زن ميخواست موهايش را نوازش کند ولي او سرش را پس کشيده بود و پدر صدايش را بلند کرده بود، طوري که او تا به حال نشنيده بود و فرياد کشيده بود: خودتو جمع و جورکن. ولي دفعة ديگر آن خانم آنجا نبود و پدر هم دوباره همانجوري بود که او ميشناخت. حالا جلو در ايستاده و دارد زنگ ميزند. اما کسي باز نميکند. حتماً رفته جايي، شايد رفته خريد يا رفته انتشاراتي. حتماً ميآيد. پيشي نيست. پدر نيست. اول صبرميکند و بعد شروع ميکند به دويدن، ول ميگردد. بازار، ديوار، کليسا. همة اينها را ميشناسد، اينجا زندگي کرده، قبل از جدايي. بازار: قفسهها، چرخ خريد، آدمها. يک مرد که يک بطري بلند ميکند و ميگذارد توي جيب پالتو. چه جوري مرد را زير نظر گرفته. چهجوري مرد ميبيند که او را زير نظر گرفته. ديوار[11]: سفيدي، بلندي، غلبهناپذير، برج[12]، پشتِ برج، آنطرف[13]، گاهي چندتا توريست آن بالا که اينطرف را نگاه ميکنند. مادر ميگويد: مرز حکومتي. پدر ميگويد: اينجا و آنجا. پيشي ميگويد: ديوار. کليسا: پيشي کاتوليک است. پيشي ششتا برادر و خواهر دارد. پيشي از طرف کليسا حمايت مالي ميشود. بايد به خاطرش برود کليسا دعا کند. يکبار پيشي او را با خودش برد. چقدر سرد بود آنجا. بايد زانو ميزدند. بابا آدم زانويش درد ميگيره تو کليسا. پيشي هم به خدا اعتقاد دارد. او به خدا اعتقاد ندارد. راستش پيشي هم چندان اعتقادي ندارد. ولي ميگويد: کسي هم خيلي دقيق نميداند. پيشي عضو پيشاهنگان[14] هم هست. مادر پيشي ميگويد: وقتي همه عضو پشاهنگي هستند، پيشي هم هست. چهارشنبهها بعدازظهر پيشاهنگان است. يکبار پدرش هم آمده بود، هنوز قبل از جدايي، و دربارة کارش حرف زد. آنروز او نفراول کلاس بود. برميگردد، زنگ ميزند، اما پدر هنوز هم برنگشته. يادش رفته؟ خيلي راحت يادش رفته؟ ولي نميتواند يادش رفته باشد، آخر قولش را داده بود. وقتي تولدت شد، ميرويم پرواز.
شايد پدر خانة آنهاست. شايد هم تو کودکسرا است. ولي او که هيچوقت کودکسرا نيامده بود، خانهشان هم همينطور. از موقعي که مهمانِ مامان ميآيد، بابا ديگر اجازه ندارد بيايد. طلاق يعني همين. ولي شايد هم در فرودگاه است. شايد هم رفته آنجا و منتظر است. منتظر است که او بيايد. بعله، ميروم شونهفلد[15]. او که نميتواند فراموش کرده باشد. من ميروم آنجا. ميرود، با تراموا ميرود، آلکس[16]، پارک ترپتو، آدلرسهوف، شونهفلد[17]. از ايستگاه تراموا تا فرودگاه خط اتوبوس است، ولي پياده هم ميشود رفت. چه هيجاني. پرندههاي نقرهاي، همه بزرگ، همه پرسروصدا، همه دور. پيشترترها يکبار با پدر اينجا بوده، ولي اين مال خيلي خيلي وقت پيش بود. و او به سختي ميتواند بياد بياورد. بعدش يکبار ديگر هم اينجا بوده، موقع ملاقات دوستانه. همه آنجا بودند، کلاس و مدرسه، و آنها به صف ايستاده بودند جلو سالن بزرگ، پرچمهاي کاغذي تکان ميدادند. سريع روي نوکِ پا بلند شد ولي ديگر همه چيز به سرعت تمام شده بود، گروهِ موتورسواران، چهار تا ماشينِ سياهِ بزرگ، دو تا تاترا[18] دو تا چايکا[19] و آنها جيغ ميکشيدند و دست تکان ميدادند. و بعد تمام شد و او تقريبن هيچي نديده بود. حالا محوطة جلو سالن خالي شده بود، غير از چند تا اتوبوس، چندتا آدم، آفريقايي يا سرخپوست، که آمريکايي هستند و قبلاًها اسمشان سرخپوست بود. نزديکتر ميرود، ميرود داخل سالن، آنجا ديوارهاي شيشهاي هستند، مات، اينجا را بستهاند، ولي از توي آن يکي در ميشود رفت تو، در باز است، وارد سالن دوم ميشود، که از سالن اول بزرگتر است. و مردهاي اونيفورمپوش آنجا ايستادهاند و بعد دروازه و پشتاش محل پرواز هواپيماها. ولي پدر نيست. پدر آنجا نيست. ولي قولش را داده بود.
چهکار کند؟ برگردد؟ تلفن بزند؟ و يا بپرد توي تراموا و برود؟ ساعت دوازده است. شايد پيشي حالا برگشته. پيشي حتماً با من ميآيد. شايد هم پدر حالا آنجا است و منتظر اوست. شايد پدر، پيشي را هم برداشت. ميخواهد برگردد، با تراموا برگردد، ولي از دروازه هم رد شده، ايستاده روي باند و جلوش، هيچوقت اينقدر نزديکشان نبوده، هواپيماهاي عظيم و بلند، پرندههاي غولپيکر. کاملاً نزديک. مثل يک اجبار است، او را به طرف خودش ميکشد، ميخواهد برود آن تو. حواسش اصلاً نيست، مثل آن روز که ميخواست چيزي اختراع کند، زير ميز آشپزخانه نشسته بود و کاملاً دقيق ميدانست که همين الان چيزي اختراع ميکند که تا حالا هيچکس اختراع نکرده بود. حالا هم حواسش نبود و تمام نميشد و اين حال فوقالعاده عالي بود تا اينکه کم کم تمام شد و او کاملاً خالي و کوچک شد. اما هيچوقت حالش اينقدر خوب نبوده، مثل آنروز زير ميز، مثل حالا که هواپيما را کاملاً از نزديک ميبيند. فقط بايد يک چيزي را از جان و دل بخواهي، در اينصورت به دستش ميآوري. و او ميخواهد پروازکند. راه ميافتد. مستقيم از توي دشت ميرود، با ارادهاي محکم و بدون هيچ عجلهاي. به طرف هواپيما ميرود، صداي بلندگو را نميشنود، مرد اونيفورمپوش را نميبيند که دارد به طرفش ميدود، تازه وقتي دستش را ميگيرد، متوجة او ميشود. اي بابا، بچهجان، ميخواهي بروي کجا؟ سقوط! هشياري، فضاي خالي. ساختمان فرودگاه، مردها دوروبرش، سوالها. صاف و محکم نشسته است. اسمت چيست خانهات کجاست اينجا چي ميخواستي؟ او سکوت ميکند. بعد يکي که يکجور ديگر حرف ميزند، مينشيند کنارش: اگر نميخواهي، لازم نيست چيزي بگويي. بيا! اين را ببين. او را ميگرداند، همه چيز را به او نشان ميدهد. و وقتي يکي ميگويد: حالا ديگر بايد پسرک را تحويل بدهيم، ميگويد: خودم ترتيبش را ميدهم. ساعت کار مرد تمام شده، او را سوار ماشينش ميکند. ولي بايد بروند پليس. فقط فورماليته هست و: واقعاً لازم نيست بترسي. يکجورهايي او هم، وقتي اين مرد کنارش نشسته، خيلي نميترسد، فقط وقتي سرانجام در مرکز پليس هستند و او مجبور است تنهاي تنها در يک اتاق بنشيند، حالش خراب ميشود، واي چقدر حالم خراب است و وقتي آن مرد از اتاقِ بغلي با يک نفر لباس شخصي ميآيد و مينشينند و به او ميگويند، ميتواند برود، لازم نيست اينجا بماند و فقط لازم است اسمش را بگويد و اينکه خانهاش کجاست و ترا به خدا نترس، آنوقت حسابي داغ ميشود. از کودکسرا جيم شده، پيش پدرش بوده، ول گشته و دستگيرشده. يک وقتي يک همکلاسي داشته و بعد از مدرسه هميشه ميرفته آلکس، فروشگاههاي بزرگ و هتلها و يکبار دستگيرش کردند، چون دزدي کرده بود و تمام غروب توي کلانتري بود تا مادرش آمده بود دنبالش و فردا يک پليس توي مدرسه بود و آن پسر بايد موضع ميگرفت، در برابر کلاس. خُب تو کي هستي و خانهات کجاست و مدرسه کجاست؟ من اسمم هينتس است، ديتر[20] هينتس، ولي همه به من ميگويند پيشي. ديدي پيشي؟ حالا برويم. آنها ميروند، او و آن مرد و مرد با او مهربان است و يکجور ديگر است و ميگويد: قبل از اينکه ترا ببرم منزل، برويم بستني بخوريم. مرد خوبي است، اوکي است ولي ميخواهد مرا ببرد منزل. زنگ خواهد زد و به خانم هينتس چاق خواهد ميگويد: اين هم پسر شما، اين کوچولوي فراري از خانه و پيشي آنجاست و برادر و خواهرهاي پيشي آنجا هستند و خانم هينتس چاق ميگويد: اين پسر من نيست، اين دوستِ پسرِ من است. مادر، چشمان مادر، غمگين و سرزنشآميز: حالا چهطور به تو اعتماد کنم؟ همه چيز تمام شد و به آخر رسيد. مرد کنارش راه ميرود و از خودش و بچههايش مي گويد: چهکاره ميخواهي بشوي؟ ميگويد: خلبان، ميخواهم خلبان بشوم. قبلترها ميخواست فضانورد بشود، اما فضانوردي فقط در اتحاد شوروي است. مرد ميگويد: ها! اگر ميخواهي خلبان بشوي، بايد بيايي پيش من. ببينم چهکارميشود کرد تا بتواني پرواز کني. هوا آفتابي است، ساعت دو و نيم است، از آلکس ردميشوند، آدم موج ميزند و حالا وسط جمعيت هستند و حالا شروع ميکند به دويدن. ميدود، هل ميدهد، خودش را به جلو ميکشد، از در ميرود تو، فروشگاه بزرگ، سروصدا، ازدحام و صداي آن مرد، ضعيف: پيشي، پيشي! و او را ميبيند که چهطور او هم از ميان جمعيت راه باز ميکند، براي يک لحظه صورتش را ميبيند که بيچاره و مايوس است و او نزديک است گريه کند. چشمهايش را ميبندد و با آن مرد که جور ديگري است به طرف يک خانه ميدود که خالي و وسط صحراست و هوا آفتابي است و پدرش روي ايوان ايستاده و ميگويد: بياييد نزديکتر غريبهها و بنشينيد و مادر از در وارد ميشود و دستش را براي او درازميکند، اما يکي به او تنه ميزند، بايد ادامه بدهد، از توي يک درِ کناري ردميشود، از توي خيابان فرعي ميدود و آن مرد را پشت سرش نميبيند و براي يک لحظه آرام ميشود. به راهش ادامه ميدهد، آرامتر، و وقتي جلو يک کيوسک ِغذا ميايستد، احساس گرسنگي ميکند. ميرود تو. مينشيند، ميخورد و فکر ميکند. ساعت چهار بايد جلو کودکسرا باشد. اسم پيشي را گفته است. پدر شايد منتظر باشد. آن مرد را جاگذاشته است، ولي او چهکار خواهد کرد؟ قبلترها که مشکلي در مدرسه يا با پدر يا با مادر داشت ، ميرفت پيش مامانبزرگ. مادربزرگ پشتش خميده بود و موسفيد بود و يک آلبوم کت و کلفت داشت، اجداد تويش بودند. مردها با ريش سياه، زنها با دامنهاي بلند. پدرِ پدر، پدربزرگِ پدر، پدربزرگِ چاق و مامانبزرگ لنه[21]. هيچوقت آنجا حرف نزد، اما هميشه احساس امنيت ميکرد و يکجورهايي احساسِ کمال. يکبار هم، کمي قبل از جدايي، ميخواست برود پيش مادربزرگ. تازه توي راه يادش آمد که ديگر کسي آنجا نيست که مامانبزرگ مرده است. خيلي راحت رفته بود، ديگر نبود. همانطور که پدرش هم در واقع خيلي راحت رفته بود. حتا اگر دوبار هم پيش پدرش رفته بوده باشد، باز پدرش ديگر آنجا نبود. به هرحال پدرش ديگر آنجا نبود، صبح که بيدار شد يا غروب که به خواب رفته بود. حتماً پدر الان منتظر است. نشسته منزل و منتظر او هست. و مردي که جور ديگري بود، رفته است، ولي حالا اگر برود پيش پيشي و پيش خانم هينتس چاق و خانم هينتس چاق بگويد: او پسر من نيست، کسي که منظور شماست، فقط ميتواند دوستِ پسرِ من باشد. و آن مرد ميرود پيش مادرش. بايد بروي پيش پيشي. بايد باخبر بشوي که مردي که يکجور ديگر بود با مادر پيشي حرف زده است يا نه. پس بدو. سرِ چهارراه ميايستد. کسي جلو در خانة پيشي نيست. کنار خيابان پر از ماشين. جلو خانه کسي نيست، اما آن پايينتر يکي ايستاده است. مرد يک فيات بزرگِ پولسکي[22] داشت. نميتواند تشخيص بدهد که آيا آن ماشين يک پولسکي هست يا يک شيگولي[23] و وقتي محتاطانه از آنجا ردميشود و متوجه ميشود که ماشين واقعاً يک پولسکي هست، بازهم خيلي دقيق نميداند که آيا اين ماشين همان مرد است. ممکن است باشد، ممکن است نباشد. همه شبيه هماند. آن مرد يک فياتِ پولسکي ِ بزرگ داشت. اما نميتواند برود بالا پيش پيشي. چند تا بچه دارند ميآيند. او دوتاشان را ميشناسد. هي! تو اينجا چهکار ميکني؟ ببين، گوش کن، پيشي رو ديدي؟ کارش دارم. آها! پيشي! نه، نديدمش. اي بابا! برو بالا. خيلي کارش دارم. يکيشان ميرود بالا. کلي طول ميکشد. او با آن يکي ايستاده آنجا و دارد عرق ميکند، باوجود سرما. ولي پيشي نيست. پيشي اول بايد برود کليسا و بعد برود پيش عمويش والتر[24]. پيشي بعداً ميآيد. مادرپيشي چيزي دربارة من گفت؟ چرا در مورد تو؟ عصباني بود؟ از من پرسيد؟ نه. چيزي نپرسيد، اما خُب يه جوري بود. آها! پس يه جوري بود. حتماً يه خبرايي داره. اون يارو آنجا بود، اون مرده. حتماً اونجا بود. با من مياي بريم بازار؟ پول دارم. نه، نميتونم، بايد برم. و ميرود. بابا منتظره. حتماً. تا ساعت چهار هنوز وقت هست. من نُه ساله شدم. ميخوام پروازکنم. قولش رو داده بود. شايد هم فردا با هم رفتيم. ولي بايد حتماً اونجا باشه. خانم هينتس حتماً ميره پيش مامان. چشماي مامان: چرا اينقدر دمغم کردي؟ يکبار گريه کرده بود. با هم آتشبازي کرده بودند، او و پيشي، روي حلبي، جلو بخاري ديواري. راستش قرار نبود اتفاقي بيافتد، اما بعد تختة کفپوش سوخته بود. اصلاً متوجه نشده بودند. ردي از خودشان باقي نگذاشتهبودند، ولي بو را نميشد از اتاق بيرون کرد. و موقعي که مامان از سرکار برگشت، فهميد و گريه کرد و غروب مهمان مامان آمد و فردا مامان کليد را از او گرفت: بچهجان تو مجبورم ميکني. ديگر چهطور به تو اعتمادکنم؟ بدو بدو از پلهها ميرود بالا، رسيده جلو در، زنگ ميزند. هيچ خبري نميشود. پدر نميتواند رفته باشد. قول داده بود. بايد بيايد. حالا که با او پرواز نميکند، پس بايد دستکم خانه باشد. جلو درِ خانه ايستاده و منتظر است. آدمهايي که از ادارات بيرون ميآيند، صف ماشينها، زنها با کيف: اون خانمه، اونجا، خانم هينتس نيست؟ خانم هينتس با يک کيف و قيافهاي جدي از روي مانعي ردميشود. او ميپرد توي دالانِ خانه، خيابان را ديدميزند. خانم هاينتس وسط خيابان ميايستد، اول بايد بگذارد ماشينها ردبشوند و بعد به راهش ادامه ميدهد، مستقيماً به طرفِ او ميآيد. از پلهها بدوبدو ميرود بالا. اي دادوبيداد، دارد ميرود پيش بابا. منتظر ميشود، نفس نفس زنان، روي پاگرد. سکوت. حالا ديگر بايد رسيده باشد به درِ خانه. هيچ خبري نميشود. او ميخواهد دوباره برگردد پايين که لولاي در قيژ قيژ ميکند. با ياس روي زنگ فشارميدهد، ولي آن تو هيچ خبري نميشود. روي پلهها صداي پا. سرش را ميدزدد، ميدود، دوپله يکي، از پلکان بالا، تا ميتواند بيسروصدا. هنوز هم صداي پا. دستگيرة اتاقِ زيرشيرواني را فشارميدهد، در باز ميشود. خودش را ميکشد گوشة گوشه، درست زير پنجره. واي، اگر بيايد بالا. اگر مرا ديده باشد. گوش ميخواباند، از ترس نفساش درنميآيد، اما کسي نميآيد. اگر بفهمد پدر نيست، ميرود پيش مادر. شايد هم جلو در منتظرميماند تا پدر بيايد. حتماً منتظر ميشود. شايد هم آن ياور با او هست. با احتياط پنجره را بازميکند، بيرون را ميبيند. ماشينها، ترامواها، آدمها. همهچيز کاملاً کوچک و کاملاً دور. وقتِ بستهشدن ادارات. خداي من، چقدر ديرشده. شايد هم ساعت سه و نيم است. تا ساعت چهار وقت دارد، بعد مادر ميآيد و او بايد جلو کودکسرا باشد. ولي حالا نميتواند برود بيرون. خانم هينتس حتماً جلو در ايستاده. منتظر است. لو ميرود. از کودکسرا جيم شده، ول گشته، دستگيرشده. تو از اعتماد من سوءاستفاده کردي. چرا بابا نيست؟ قول داده بود که. وقتي تولد تو شد. نميتواند فراموش کرده باشد. نه، بابا، فراموش نميکند. بابا به من کمک ميکند. من نُه ساله شدم. امروز. ولي بابا نيست. نيست، خيلي راحت رفته، همانطور که يک روز مامانبزرگ خيلي راحت رفته بود و ديگر نبود. آخرين چيزش: تابوتي سياه در اتاقي سرد، صورتي رنگپريده، خيلي کوچکتر از آنچه به يادش مانده بود. آرام گريه ميکند و لبش را گاز ميگيرد. الان ساعت ميشود چهار، شايد هم شده. شايد هم مامان الان جلو کودکسرا ايستاده: نخير! پسر شما امروز اينجا نبود. نه، ديگه نميخوام. ديگه برنميگردم. خودش ميدونه چيکار کنه، وقتي ببينه که من ديگه هيچوقت برنميگردم. وقتي ديگه اصلاً نيستم. دوباره گريه ميکند. احساس بدبختي و خالي بودن ميکند. مثل آن روز که ميخواست چيزي اختراع کند و آن حسِ بزرگ و پهناور آرام آرام از بين ميرفت. چشمها را ميبندد و يک تابوت ميبيند، پشتاش مادر، پدر، مردي که يکجوري بود، همه با گل و با قيافههاي جدي و موسيقي، مثل موسيقيِ کليساي پيشي. چشمها را پاک ميکند. بيرون بازهم هوا آفتابي است. بام خانهها را ميبيند، شهر را، آدمها را. بعد صداي پايي ميشنود که دارد نزديک ميشود. ولي او کاملاً آرام است. امروز نُه ساله شده. شهر را زير پاي خودش ميبيند، پهن و بزرگ، خيابان را، پنجرة خانهها را، بامِ خانهها را، آسمان را. چشمها را ميبندد و پرواز ميکند. همه چيز نرم، همه چيز ظريف، همه چيز کوچک و خيلي دور. و آرام. توي دست پدر است، در يک ايستگاه اتوبوس ايستادهاند، و اتوبوس ميآيد و مادر بزرگ و اجداد با چهرههاي سفيد و ريشهاي سياه و پدر به مادر دستهگل ميدهد و آنها او را لمس ميکنند و او ميرود وسطشان و به آنها آويزان ميشود و معلق ميخورد و احساس ميکند آزاد است.