طاهر بن جلون
فارسی: ناصر غیاثی
1
توصیف ِ مکان ِ یک تنهایی
دختران ِ تتوآن پوستی سفید و لطیف دارند. چشمانی سیاه. نگاهی آرام. در حرکاتشان سنجیدگی قرار گرفتهاست. کم حرف میزنند.
زندگی کردن در تتوآن یعنی خود را درگیر چیزهایی کردن: آرامش دریایی نزدیک؛ حرمت گذاشتن به آنچه میماند و باید بماند؛ توهم ِ نوشتار، خویشتنداری، متانت در کلام و عمل.
زندگی در میان ِ مردم این شهر جاریست، با پچپچ ِ آرام ِ یک جویبار. حادثه پرت است. تنهای سفید ِ شکننده، چون چادری از دود ِ گذرا، از کنار حادثه میگذرند. تکه ابری آبیرنگ به بالای درختان گیرمیکند. همین. باد خواهد وزید. تکه ابر ِ آبی را خواهدبرد. صدا در آستانهی شهر ناپدید میشود. محو شدهاست. تجمل و شکوه و جلال به مکانهای دیگری پسرانده شدهاند. اعلام هم کردهاند که هر موجودی برای تصویر ِ شهر بیگانه است. خیابانها را چنان ساختهاند، که میتوانند علایم ِ خشنوت را نقش برآب یا دستکم تعدیل کنند. دیوارهای سفیدکاری شده با گچ، کمی از آسمان ِ آبی را در نیروی روشناییشان حفظ کردهاند. این آبی کمی به درون سفیدی میرود، مانند ِ پچپچ ِ موجهای مارتیل [2] که به نرمی، به رویای کودکانی راه میبرد که در حسرت ِ تابستانانند. همه جا میگویند: کوهها سرنخ ِ سرنوشت را به دست دارند؛ آنچه نازل میشود، بر پهلوهای سفیدشان نوشته شده است. آنان که بر کوه میشوند، ناتوانند از خواندن ِ بین ِ سنگها. شور همانقدر کم است که بلاهت. کسی اسمشان را برزبان نمیآورد. تنها دوری میجویند؛ آنان از میان ِ خشنوتی که باید در برابرش ایستاد و از میان ِ ستایشی پنهان میخرامند. باد، قبل از هرچیز، در جهان خواهد وزید. شهر ِ تمیز شده. خیابانهای تازه سفیدکاریشده. سنگهای کوهساران به سکوت گوش فرامیدهند. ابرها، آبیشان را از دست میدهند وبه راهشان ادامه میدهند، تا در جایی، آن دورها، فروبریزند. بر فراز دریا.
حرف از کبوتری سفید است.
کبوتر سفید را که بر ابر ِ کوچک ِ آبی سرمیساید، نقش میکنند. نور این است. نشانهی تابان ِ شهوتی نجواگر. چند برگی که آسمان از یادشان برده، در جستجوی یک تناند، در جستجوی گوری. دستان ِ برهنه. صدای برهنه. گشتوواگشت ِ آب ِ ملایم است. بر تنهای به رنگ ِ قهوهای ِ خاک.
هنگامی که سروصدا میخوابد، زنها بیرون میآیند. دریا در چشمانداز. گامهایشان بر برهنگیی تهیگاههایشان تاکیددارد؛ ستارهی تزلزلناپذیر به سمت ِ بستر خشک ِ رود میلغزد. این سقوط ِ پاهاست به میان ِ تنی عسلی: خطا. زنان برنوک ِ پا از خیابانهای پهن ِ تنهایی میگذرند. نگاه ِ مردانی که در قهوهخانهها نشستهاند، باسنشان را نوازش میکند و اندازهشان را تخمین میزنند. خورشید این چهرهها را برایمان میفرستد، چهرههایی که در رویاهای ساکت، صدایشان بلند است. معنایش این است: این بدنها با خاک ِ رُس و کلمه شکل دادهشدهاند. به خاک بازخواهندگشت. در این لحظه آواز میخوانند و بر گرد ِ سپیدیی غیبت حلقه میزنند. بر تخم ِ تردید ِنویدها مینشینند و به نوازشهای چاپلوسانه عشق میورزند. درست است: نوازش، نفرین است. انسان دور است. وضع ِ کاسبی خوب است.
تن ِ لم یزرع. عاطل و باطل.
عشق. باید یاد بگیریم، تنهاییمان را دوست داشته باشیم. بتوانیم در صخرهای که مهر را مصون میدارد، گوشهبگیریم. وابستگی را قسمت کنیم تا تملک تبدیل به کرباسی سوسوزن شود. عشقورزیدن یعنی ستودن ِ دیدار ِ دایم ِ دو تنهایی، جشنگرفتن ِ مکاشفهی روزانهشان، جشنگرفتن ِ شکفتگیشان؛ شکفتنی که در مرگ و شعر ممکن میشود. حس کنی که ستارهها و امواج ترکات گفتهاند؛ عشق و دوستی را در مهری شورانگیز تجربه کنی. زنان تتوآن متاسفانه فقط عدم تملک را میشناسند. وجود زنانهشان در تصویری که مرد در کمال علاقه برایشان ساختهاست، گممیشود. ویران از دیگرگونه بودنشان، تشنهی فراموشیاند. به این خاطر زنان ِ تتوآن در تمامی ِ تنهاییشان گوشهمیگیرند، بیصدا، بیآنکه چیزی را بشکنند. شوهرانشان تبدیل به مادهای میشوند که در کافهها یا کلوبهای مردانه (کازینوهای اسپانیایی) خُردمیشوند، جایی که به زیرزمینها میروند تا دور از چشم ِ دیگران مست کنند. آنقدر حرف میزنند تا آب ِ دهانشان خشک شود؛ سنگین چون شن ِ خیس، کنار چارپایههاشان به زمین میافتند. شبها پادو آنها را در زنبیل های کوچک میگذارد و جلوی در خانههاشان خالی میکند. زنها خوابیدهاند. آنها دوراند، در رویایند.
او شهبانوی نمفومانی [4] است. مرد، شوهرش، او را در قفسی از بلور زندانی کردهاست. شبها از این بلور بیرون میآید و با شتاب به طرف میدان بزرگ فدّان [5]، که به این مناسبت با نورافکنهای قوی روشن شدهاست، میشتابد. تناش آنجا درازکشیده است، منتظر. برهنگیاش از آن ِ کسی است، مردی یا حیوانی، که بتواند تشنگیاش به عشقاش را سیرابکند. مردان ِ مست، زیرزمین ِ کازینو را ترک میگویند و وقتی به تن ِ او نزدیک میشوند، میسوزند. میگریزند؛ آنان لعن تهدیدگر را شناختهاند. تن ِ رنجور از ترک ِ عشق تبدیل به شرارهای عظیم شدهاست. شهبانو دیگر در فدّان در انتظار نیست: غولی ناشناس، که بیتردید از ریف [6] میآمد، او را ربودهاست. خوشبخت در غاری زندگی میکنند.
شهبانو کفزادهای است. نه سیرنی [7] کامل. در ساحل میخوابد، پچپچ ِ اندیشهها او را، با تکاندادنی مثل تکاندادن گهواره، به خواب بردهاست. مردی که میگذرد، یکی از ساکنین ِ ریف است. پوستش قهوهای است. همرنگ ِ خاک ِ سرزمین. درنگ میکند، در کنار ِ تن ِ رویابین زانومیزند. خاموش، دستان ِ تراشیده شده از سنگ ِ صخرهی کوه ِ درسا [8]یش، پستان ِ سفید و سفت ِ زن را که آرام آرام بیدارمیشود، نوازش میکند. زیربغل را میبوسد و عطر ِ گل ِ سرخ ِ تن ِ او را عمیق بومیکشد. با قدری شتاب، شلوار ِ پهن و سفید زن را پاره میکند، دشداشهی بافتهشده از پشم ِ قهوهای سوختهاش را، که لبهاش را به دندان گرفته، بالامیزند و در سکوت به زن ِ جوان، که هیچ نمیگوید، دخول میکند. زن، از فرط خوشبختی، ناتوان از سخنگفتن، به آسمان مینگرد.
به او آموختهاند، دختر باید باکره بماند، تا مردی که با او ازدواج خواهدکرد، از راه برسد. و نیز به او آموختهاند به نگاههای پرمهر و واژه های شیرین بدگمان باشد. به او گفتهاند هیچوقت به چشمان ِ پسری نگاه نکند، حرف زدن با او که جای خود دارد. به موقع او را با درکی از جهان آشناساختند: خیر در یک سو و شر در سوی دیگر. او باید در سوی خیر باشد، آنجا که از بدنامی و فساد در امان خواهدبود. خانه و خانواده و پدرومادرش همیشه در این سوی بودهاند.
به این خاطر خوشرفتارند و مورد احترام تمام ِ شهر. در سوی دیگر شر حکمفرماست و آن چیز دیگر. سکس، سیگار، الکل، لذت ... این شب است. بدون ستاره. آنجا نه خدا را میشناسند و نه محمد، رسولش را. خانوادهها شرافتشان را از دست میدهند و با لعنت ِ خدا و انسان زندگی میکند.
زن کنار پنجره مینشیند و مردهایی را که میگذرند، از نظرمیگذراند. هرازچندگاهی یک زن و مرد از خیابان ردمیشود. دستان همدیگر را گرفتهاند. گاهی زن از پشتسر میآید. جوانان ِ عاطل و باطل، پرسهزنان، تک و تنها ردمیشوند. بعضیشان نگاهی به مهتابی میاندازند، اما انگار زن را نمیبینند. شب که میشود، دختر در ِ حمام را به رویش میبندد. خود را برهنه میکند و زمانی طولانی تناش را براندازمیکند. میچرخد و برمیگردد، موهایش را بازمیکند، خود را میآراید و به تماشای خود مینشیند. چشم میبندد و میگذارد دستش به نرمی از شانه تا شرمگاه بلغزد. نوازشی لطیف و شرمآگین. پس از آن تلخی، یاس. یا شاید هم حس ِ شرم و گناه. دختر آرایشش را پاک میکند، تنهاییاش را بار دیگر روی دست ِ صافش میگذارد و خود را روی بستر میاندازد تا سایهها را بازبیابد.
باردیگر راهی ِ مهتابی میشود و مردی را میجوید که دستش در آینه روی بدن ِ او میلغزد. این تنِ زمانش را در انتظار سپری میکند و تشنهی آینهای میماند، که نمیشکند تا روزی که در آن، مردی، مردی از خانوادهای خوب، مردی که کارمیکند و میخواهد خانواده تشکیل بدهد، فامیلش را میفرستد، تا از دختر خواستگاری کنند. مرد هنوز او را نمیشناسد، دستکم بطور واقعی نمیشناسد. باید برایش از دختر تعریف کرده باشند، در برابرش او را تحسین کرده باشند. تا او را ببیند، راهی که دختر هر روز از آن میگذرد، برایش گفتهاند، لحظاتی که او به تنهایی راه میرود... مرد برای نخستینبار زمانی او را دیدهاست که از دبیرستان ِ دخترانه میآمد. پشت فرمان ماشینش نشستهبود، جوری که انگار منتظر کسی است. دختر را گذرا دیدهبود.
او دقیقن همانی است که مرد به دنبالش است: دختری معمولی، خجالتی، که نه علاقهای به مُد دارد و نه به سیاست. کوتاه و مختصر، مرد انتخابش را کردهاست. او زن ِ خانه خواهدبود. باوقار و ساده. نیازی به کارنامه ندارد. او خود را وقف ِ کار ِ خانه خواهدکرد. لازم نیست جایی در ادارهای کارکند، سروکارش با مردان ِ دیگر باشد. ماه عسل به اسپانیا میروند. خانوادهی دختر تقاضای مهلت میکند. دختر میتواند خواستگار را ردکند و بهانه بیاورد که میخواهد اول مدرسه را تمامکند.
دوران نامزدی. دوران ِ عشق، بوسههای پنهانی، گردشهای کوتاه با ماشین و بازگشت قبل از شام. عشقی مثل عشق ِ رمانهای تصویری [9].
مقدمات ِ عروسی. هدایای عروسی. یک انگشتر یا یک دستبند. عروسی جشنی است که در آن مادر سوگوار ِ جدایی است. دخترش را از او میگیرند. دختر او را ترکمیکند تا در بستری دیگر، تنهاییی دیگری را معاوضهکند.
دختر بکارتش را از دست میدهد. برای شوهر آرزوی خوشبختی میکنند.
میشوند یک خانواده. همه منتظر بچهاند. زن خود را وقفِ کار ِ خانه میکند. غذا میپزد. کلفتی کوچک و ارزان ( دهاتی) کارهای سخت ِ خانه، مثل ِ شستشو و نظافت، را انجام میدهد. شوهر میخورد، آروغ میزند و میخوابد. غروبها که از سرکار برمیگردد، در بزرگترین کافه دوستانش را میبیند ( موقع ازدواج کمی نسبت به آنها بیتوجه شدهبود.) روزنامه میخواند و دربارهی ورزش یا اخلاق ِ دیگران اظهارنظرمیکند. برای شام به خانه میآید و اغلب دوباره میرود تا با دوستان ِ دیگرش ورق بازیکند یا چند لیوان آبجو بنوشد. شبها که برمیگردد، زنش را بیدارمیکند و چند قطره اسپرم وسط پاهای او جاری میکند. زن رویا میبیند و وضعش را با تصاویر رنگی پرمیکند.
عشق. تمام شدهاست. چیزی است فقط برای دوران ِ نامزدی. عشق یعنی تنهایی.
باردیگر مینشیند روی بالکن و مردی را که میگذارد در آینه دستش را روی بدن ِ او بلغزاند، انتخاب میکند... اما این تن، دیگر تشنهی انتظار و تنهایی نخواهدبود؛ این تن، تن ِ دیگری را لمس خواهدکرد، دوستانه و بدون آینه، تن ِ کس ِ دیگری را.
در دبیرستان دختر و پسر با هم نیستند. هر جنسیتی حیاط ِ مدرسهی خودش را دارد. دست بالا میتوانند در کتابخانه همدیگر را ببینند، نگاههای کوتاهی ردوبدل کنند، بعد اما هر کدام باید در طرف ِ دیگری ناپدید شوند. و کافهها؟ تنها در اختیار مردهاست. اندک زنانی که آنجا دیده میشوند یا خارجیاند یا روسپی. حتا مسجد در اختیار مردهاست. گرچه زنها مجازند به آنجا بروند، اما حق ندارند، در جلوی صف ِ مردان، نمازبخوانند (به رکوع و سجود بروند) فکرش را بکنید، چه فاجعهای میشود: زنی که به سجود برود، امیال ِ نفسانی زنجیرهای از مردان ِ در حال ِ نماز را برمیانگیزاند. غیر قابل تصوراست! و در ساحل؟ با همهی خانواده به آنجا می روند.
او دیگر رویا نمیبیند.
با هم در حمام آشنا شدند. تاریکی ِ حاکم براین مکان، تن را از اجبار ِ پوشاندن ِ برهنگی آزاد می کند.
زن به او نصف ِ پرتقال تعارف کرد. دیگری، در مقابل، کمی از آب ِ گرمش را به او داد. زن به او پیشنهاد کرد، پشتش را سفیدآب بمالد. او مشتی حنای معطر برداشت و گفت: « بردار! مال مکه است.» وقتی انگشتان ِ آغشته به سفیدآب، نرم برپشتاش لغزید، لرزهای درونش را لرزاند. وقتی کارش تمام شد، آن دیگری گفت: « حالا نوبت من است. موهایت را حنا میگذارم.»
هردوشان موی بسیار زیبایی داشتند. موقعی که مویش را رنگ می کرد، حنا از روی باسنش گذشت.
هریک به تن دیگری صابون کشید: در دست ِ بیدستکش تکهای صابون بود و از روی شانه، زیر دوش ، میان پستان و لای ران میلغزید.
پس از بیرون آمدن از حمام در سردابه نشستند و لیموناد خنکی نوشیدند.
برایش اشعار کوتاهی به عربی نوشت که در آن میگفت: « تو غزال ِ منی، الماس و لذت منی.» آن دیگری همان روز مخفیانه نامهای برایش نوشت، که در آن به شعر او پاسخ داد: « من عاشقِ ِ موی توام، عاشق ِ دهان توام، من عاشق سکوت ِ شادیبخشمان هستم.»
ساعتها تلفنی با هم حرف میزدند، تا حرفهای پیش ِ پا افتاده بزنند، تا صدای همدیگر را بشنوند.
دوستیی بین این دو دختر، خانوادهشان را که همدیگر را تقریبن نمیشناختند، به هم وصل کرد. گاه گداری دخترها در یک خانه میخوابیدند: یکبار این دعوت میشد، باردیگر آن یکی. تلویزیون نگاه میکردند و بعد خود را در اتاق حبس میکردند. برای هم قصه میگفتند، به هم پند و اندرز میدادند، نقش پیشگو بازی میکردند، ادای عاشقها را درمیآوردند و برای هم چنین قسّمهایی میخوردند: « هیچوقت مردی پستانهایم را لمس نخواهدکرد.» یا « هیچوقت مردی به من نزدیک نخواهدشد.» یادمیگرفتند از مردها منزجر شوند، اما موفق نمیشد تحقیرشان کنند. عطر و زیورآلات ردوبدل میکردند. در حالیکه نوک ِ پستانهایشان را نوازش میکردند، غرق در مهربانی، به خواب میرفتند.
شاد بیدار میشدند و رویاهایشان را برای هم تعریف میکردند.
کمی قبل از تعطیلات بهاره بود. دختر نامهای عجیب و مایوسکننده از یکی از همکلاسیهای پسرش دریافت میکند.
نامهی عاشقانه بود. یک شعر ِ عاشقانه؛ بلند و معصوم. ابیات ِ قافیهدار به عربیی کلاسیک. ابیات ِ
آزاد به لهجهی عربی. اصطلاحات ِ مودبانه به فرانسوی عالی از [کتابِ] « منشی بی عیب و نقص».
گلهای نقاشیشده و امضایی جسورانه و صدالبته ناخوانا.
دختر پاسخ نمیدهد. مسئلهی غرور و تکبر. در تمام طول ِ تعطیلات فرصت ِ فکرکردن داشت. وقتی مدرسه دوباره بازشد، نامهی کوتاهی برایش نوشت که در آن اعلامکرد دوستیاش را میپذیرد. همین. چهارشنبهها همدیگر را در کتابخانهی میسیون فرهنگی و مدرسهی عالی فرانسه در تتوآن ملاقات میکردند. در حاشیه بگوییم، این مرکز، که در آن آدمهای خوشنیت، دانشآموزان ِ دختر و پسر دبیرستان ِ تتوآن را با نشانههای انحطاط ، به صورت ِ کتابهای صحافیشده زیرنظر خیرخواهانهی آقایی چاق و ساعی ( نگاهش چیزی هرزهگونه داشت)، آشنامیکردند، بسیار مفید است؛ حتا اگر فقط وعدهگاه ِ مناسبی برای عشاق باشد. زیر ِ سایهی خدشهناپذیربودنی، که بر کتاب و کسب ِ فرهنگ ( و آنهم چه فرهنگی! ) روامیدارند، پدر و مادرها به این شک نمیبرند که دخترانشان میتوانند در کتابخانه کار دیگری، غیر از مطالعه و یا به امانت گرفتن ِ کتاب بکنند ؛ آنهم وقتی خودشان غروبها در همان مرکز زبان فرانسه یادمیگیرند. همدیگر را در کتابخانه، بین قفسهی فلسفه و رمان فرانسوی میدیدند. پشت تکیه داده به مجموعه آثار ِ پدر روحانی تلار دو شاردان [10] ، چند جلد از آثار برگسون، مقالات ِ رنان [11] ، چند مکالمهی افلاطون، مقالات ِ لاول [12]، گاستون بژه [13] ، یک قفسهی کامل از کتابهایی دربارهی اندیشههای اومانیستی و مسیحی، از عشق و دوستی میگفتند. قفسهی روبرو متعلق به ادبیات ِ خوب فرانسوی بود، کلاسیک و مدرن: رمانهایی از پییر لوتی [14] ، آناتول فرانس، موپاسان، فورنیه [15]، رومن [16]، کامو، سارتر، گی د ِ کار [17] (قبل از همه، گی، که به تنهایی قفسهای به طول دو متر را به اشغال ِ خود درآوردهبود؛ کتابهایش آنقدر خواستار داشت، که اغلب از هرکدام دو نسخه موجود بود: آه! چه کارها که برای فرهنگ نمیکنند). خیلی یواش حرف میزدند. پسر تنهایی، امید و مهرش را در موهای دختر نجوامیکرد. دختر بیآنکه کلمهای بر زبان بیاورد، چشم برهم میگذاشت. منگ بود. وقتی که پسر گفت: « دلم میخواهد پستانهایت را ببینم.» دختر حسابی سرخ شده بود.
پسر امسال در تعطیلات ِ تابستانی با پدرومادرش به مولای عبدسلام [18] همراه نشد. تنها مانده در خانه، توانست دختر را قانع کند که پیش او بیاید تا با هم تکالیف ِ فلسفهشان را انجام بدهند. دختر جلبیه [19] به تن کرد، کتابهای کتابخانه را برداشت و رفت پیش ِ پسر. اینگونه آغاز کردند، که هرکدام نظرش را در مورد ِ مسئله بیان میکرد. پسر دست دختر را گرفت و به لبش فشارداد. چشمهایشان را بستند، مثل فیلم. وقتی پسر روی او قرار گرفت، دختر خودش را جمعکرد و تلاش کرد پسش بزند. رانهایش را به هم چسباند و هقهق کرد. پسر، که اسپرم به سرعت روی شلوارش ریخته بود، با دست لکهی آب ِ منی را، که در اطراف ِ کمربند معلوم بود، پوشاند. خجالت کشید. دختر نیز احساس میکرد مغلوب ِ حسی گنگ، آمیخته به تمنا و شرم شدهاست.
این نخستین تماس او با یک پسر بود. یک بوسه و سرگردانیی دستانش.
یک روسپی اهل ِ مچلّا [20] در تاریکی اتاق ِ محقر ِ یک پانسیون برای ده درهم پاهایش را برای او بازکرد. آب ِ منیاش زود ریخت و او به شتاب از آنجا دورشد، سخت مایوس، سخت متهوع، تا مجبور نباشد برای تنهاییاش بگرید. زن برای ده درهم حتا کاملن برهنه هم نشدهبود. همیشه امیدوار بود فاحشهای جوان و همحس بیابد، که برای یک ربع با او عشق بورزد.
پسر برای او چای با نعنا دم کرد.
در سکوت به هم چشم دوخته بودند.
دختر دست پسر را گرفت و روی پستانش گذاشت.
22.07.05
برگرفته از:
Die Welt erzählt
Geschichten aus vierzig Ländern
Fischer Verlag
Mai 1994
S. 296-305
[1] Tetuan بندری در مراکش
[2] Martil بندری در ده کیلومتری تتوآن
[3] Schaumgeborene زادهی کف ِ آبهای دریا؛ لقب ِ آفرودیت یا ونوس
[4] Nymphomanie زنی که عطش جنسیاش سیرایی نمیشناسد. زن ِ حشری.
[5] Feddan واحد اندازهگیری عربی برابر با 4201 مترمربع
[6] Rif نام کوهی در مراکش
[7] Sirene سیرن
[8] Dersa سلسله کوهی در نزدیکی شهر تتوآن
[9] Bilderroman رمانهای تصویری
[10] Marie-Joseph Pierre Theilhard de Chardin (1881- 1955) ماری ژوزف پیر تلار دو شاردان
[11] Ernest Renan (1823- 1892) نویسنده و فیلسوف فرانسوی، ارنست رنان
[12] Louis Lavelle (1883- 1951) فیلسوف فرانسوی، لویی لاول
[13] Gaston Berger گاستون بژه
[14] Pierre Loti (1850 - 1923) نویسندهی فرانسوی
[15] Fournier (1886 – 1914) نویسندهی فرانسوی
[16] Romains (1885 – 1972) شاعر و نویسندهی فرانسوی
[17] Guy des Cars (1911 – 1993) فیلمساز فرانسوی
[18] Moulay Abdeslam زیارتگاهی در شصت کیلومتری تتوآن
[19] Dschellaba ردایی شبیه دشداشه که زنان عرب به تن میکنند
[20] Mcalla