چه كسی زنو نیست؟

به مناسبت تجدید چاپ ِ «وجدان زنو»

درآمد
رمان « وجدان زنو » كه از شاهكارهای ادبیات جهان محسوب می‌شود، به همت‌ِ آقای مرتضی كلانتریان از زبان فرانسه ترجمه و در سال 1362 توسط انتشارات آگاه منتشر می‌شود[1] . اما در تب و تاب‌های سیاسی‌ی دهه‌ی 60 بازتابی نمی‌‌یابد. چنانكه برمی‌آید هنوز هم بسیاری از اهل‌ِ كتاب و حتا اهل‌ِ ادب از اهمیت و ارزش رمانی به این عظمت بی‌خبرند. ما، خوانندگان‌ِ ادبیات، كه اسم‌ِ ایتالو سوو[2] را دركنار كافكا و جویس و بروخ و موزیل، با اهمیتی جهانی می‌شنویم، باید از اینكه چنین نویسنده‌ای را تاكنون نشاخته بودیم، یا دچار شگفتی شده و یا به خشم درآییم. چند ماه پیش به توصیه‌ی دوستی كتاب را به دست گرفتم. نتوانستم جز برای خواب یا خوراك آن را به زمین بگذارم. تصمیم گرفتم ترجمه‌ی آلمانی‌ی كتاب را به یكی دو نفر هدیه كنم. متن آلمانی این كتاب شامل یك پیشگفتار مفصل، و یك موخره حاوی پیوست‌نامه (توضیح برخی مطالب موجود در متن رمان، از قبیل‌ِ علت‌ِ انتخاب‌ِ اسامی، ارجاعات تاریخی، اسطوره‌ها و آدم‌ها و مكان‌ِ رمان،) تاریخ نوشته شدن و برخوردی كه نقد ادبی با این كتاب می‌كند، مقاله‌ای مفصل درباره‌ی شهر تریست[3] ، و طرحی كوتاهی از زندگی‌ی هكتور آرون شمیتس[4] است كه رمان‌هایش را به اسم مستعار ایتالو سوو امضا می‌كرد. دریغم آمد، دستكم ترجمه‌ی خلاصه‌ای از آنچه را كه درباره‌ی این كتاب خوانده‌ام، در اختیار‌ِ خواننده‌ی فارسی‌زبان نگذارم[5] . باشد كه ترجمه و تلخیص‌‌ِ این مطالب ضمن ارجگذاری به نویسنده‌ای بزرگ و دست مریزاد به مترجم فارسی آن آقای مرتضی كلانتریان، به شاهكاری كه تا امروز در نزد ما آنچنانكه باید مورد عنایت واقع نشده، باردیگر زندگی ببخشد.


فشرده‌ای از زندگی سوو
هكتور آرون شمیتس، كه در خانواده به او اِتوره[6] می‌گفتند، به سال 1861در شهر تریست در خانواده‌ای یهودی متولد می‌شود. از چهارده سالگی تا هفده سالگی، زمانی كه سرگرم تحصیل در یك مدرسه‌ی شبانه روزی در آلمان بوده، به مطالعه‌ی شیلر، گوته و هاینه به زبان آلمانی و ترجمه‌ی شكسپیر و تورگینیف می‌پردازد. احتمالن در همین دوران برای نخستین بار با آثار شوپنهاور آشنامی‌شود. در نوزده سالگی سه نماشنامه‌ی كمدی می‌نویسد. ورشكستگی‌ی ناگهانی‌ی پدر باعث می‌شود، تحصیل در انستیتوی بازرگانی در تریست را رهاكرده و به كار در بانك بپردازد. حالا نوبت مطالعه‌ی كلاسیك‌های ایتالیاست كه سوو از میان‌شان ماكیاولی و بوكاچیو را از همه بیشتر می‌پسندد. از فرانسوی‌ها هم غافل نیست: فلوبر، بالزاك و زولا. نوشتن نخستین رمانش را به نام « یك زندگی »[7] در بیست و هفت سالگی آغازمی‌كند كه پنج سال بعد با اسم مستعار ایتالو سوو منتشرمی‌شود. در این فاصله چند نمایشنامه‌ی كمدی و دو داستان كوتاه از او به چاپ می‌رسد. در سال 1896 ازدواج می‌كند. ضمن كار در بانك، همچنان كه به نوشتن نمایشنامه‌ای كمیك ادامه می‌دهد به روزنامه‌نگاری پرداخته و شب‌ها هم فرانسه و آلمانی درس می‌دهد. به خاطر عدم موفقیت‌ِ دومین رمانش به اسم « سنیلیتا»[8] تصمیم می‌گیرد، كار ادبی را كنار بگذارد. وبه مطالعه‌ی آثار تولستوی، داستایوفسكی، چخوف و ایبسن می‌پردازد. حالا دیگر در كارخانه‌ی پدرزن كارمی‌كند و كار روزنامه‌نگاری و تدریس را به كنارمی‌نهد. 1905 با جیمز جویس كه در تریست انگلیسی درس می‌دهد، آشنامی‌شود. این آشنایی تبدیل به دوستی می‌شود. حالا دیكنز را به انگلیسی می‌خواند. واز مطالعه‌ی آثار فروید غافل نیست. باردیگر به نوشتن كمدی رومی‌آورد و چند داستان می‌نویسد. با آغاز جنگ‌ كارخانه تعطیل می‌شود. سوو در سال 1918 مقاله‌ای از فروید درباره‌ی رویا ترجمه می‌كند. در سال 1923 « وجدان زنو» انتشارمی‌یابد، كه این رمان هم با عدم موفقیت روبرو می‌شود. تازه از سال 1925 است كه « وجدان زنو» كشف و با استقبال‌ِ منتقدین و نویسندگان‌ِ در وحله‌ی نخست فرانسوی مواجه می‌شود، كه شرح‌ِ آن خواهد آمد. خود سوو برشی از این برگشت‌ِ چرخ را تجربه كرده بود. رمان دومش به چاپ دوم می‌رسد. حالا لوئیجی پیراندلو به تریست به ملاقتش می‌آید. در همین اوان او كافكا را كشف می‌كند.
در سال 1928 هنگامی كه داشت چهارمین رمانش را می‌نوشت، در یك تصادف اتوموبیل جان سپرد.

خلاصه‌ای از رمان‌ِ « وجدان‌ِ زنو »
زنو كوزینی مردی است كه هیچگونه نگرانی‌ی مالی ندارد، اما زندگی‌ی روانی‌اش سرشار از فاجعه است. تمامی تلاش او در جهت ترك سیگار است كه همواره ناموفق می‌ماند. به خود پرداختن‌ِ بلاوقفه‌اش طبیعتن بر حال و هوای درونی‌اش تاثیرمی‌گذارد. عاشق‌ِ آدا[9] ، دختر یك تاجر ثروتمند می‌شود، اما با خواهر‌ِ لوچ‌ِ او آگوست[10]ا ازدواج می‌كند، كه اتفاقن برخلاف‌ِ تصورش زندگی‌ی خوبی را با او می‌گذراند. برای اینكه این خوشبختی‌ی غیرمنتظره را خراب كند، با زنی دیگر وارد رابطه می‌شود و به زندگی‌ی درونی‌اش، كه بهرحال چندان هم از سادگی برخوردار نبود، عذاب‌ِ وجدانی كُشنده می‌افزاید. برخلاف میلش با باجناقش گوئیدو شپایر، در شركت‌ِ او سهیم می‌شود و سرانجام نادانسته موجب مرگ او می‌شود. اینجاست كه برای درمان‌ِ بیماری‌های جسمی و درونی‌اش به سراغ روانكاوی به اسم دكتر اِس می‌رود. دكتر او را مجبور می‌كند كه داستان زندگی‌اش را بنویسد. زنو پس از نوشتن‌ِ چند فصل، رهایش می‌كند. دكتر اِس مقدمه‌ای بر این یادداشت‌ها می‌نویسد و آن را منتشر می‌كند. او در این یادداشت یك صفحه‌ای اعلام می‌كند: “ من این یادداشت‌ها را از روی انتقام‌جویی منتشرمی‌كنم و امیدوارم كه او واقعن از این كارم خشمگین بشود. ولی علاقه‌مند هستم كه بداند حاضرم مبالغ زیادی را كه از انتشارآن نصیبم می‌شود با او نصف كنم. و برای این كار فقط یك شرط می‌گذرام: بیاید و معالجه‌اش را ادامه بدهد.” كتابی كه ما در دست داریم، یادداشت‌های زنو كوزینو است تحت‌‌ِ هشت عنوان: پیشگفتاری كه خودش می‌نویسد و سپس « آخرین سیگار»[11] ، « مرگ پدر»، « ماجرای ازدواج من »،«همسرومعشوقه»، « داستان یك شركت تجاری » وسرانجام « روانكاوی». او در این كتاب برحسب عناوینی كه می‌آورد، به آن فرازهایی از زندگی‌اش می‌پردازد، كه به نظر او بااهمیت بوده‌اند.

گزارش‌ِ نقدِ كتاب
سوو خودش می‌نویسد: “ زمان‌ِ الهامات قوی و چیره شونده بود. هیچ امكانی وجودنداشت كه در جایی پناه بگیرم. این رمان باید نوشته می‌شد. ” و در نامه‌ا‌ی خاطرنشان می‌كند: “… این یك رمان اتوبیوگرافیك است، آنهم نه اتوبیوگرافی‌ی من …” همسرش لیویا شمیتس[12] می‌نویسد: “ …گمان می‌كنم، نگذاشت تا پیش از انتشار كسی رمان را بخواند. اولین تحریر را در 1919 در طول چهارده روز یك نفس نوشت. ”
رمان‌ِ « وجدان زنو » در سال 1923 در ایتالیا به چاپ می‌رسد. منتقدین ایتالیایی توجه چندانی به آن نشان نمی‌دهند. این سومین رمان‌‌ِ ایتالو سوو است كه موفقیتی برای او به ارمغان نمی‌آورد. بازتاب‌ِ اندكی كه كتاب در نقد ایتالیا می‌یابد، بیشتر در جهت‌ِ نفی رمان است. غیر از یكی دو نقد در روزنامه‌های محلی‌ی شهر تریست توجهی به كتاب نمی‌شود. تنها در یكی از مهم‌ترین روزنامه‌های آن روز ایتالیا كسی با اسم مستعار به بررسی رمان می‌نشیند كه طی آن اثر را « بی‌ربط و تكه تكه » می‌خواند و او را متهم به « كندی » می‌كند، در ضمن اما آن را « از نظر روانشناسی گیرا » می‌داند. حتا یكی از روزنامه‌ها می‌نویسد: این كتاب « در بهترین حالت یك شگفتی ضد‌ِ ادبی در حاشیه‌ی ادبیات ایتالیا » است. منتقدین وابسته به رژیم فاشیستی ایتالیا نیز « یهودی‌ اهل تریست، شمیتس » را متهم به عرضه‌ی رمانی می‌كند كه مطابق‌ِ « تصویر‌ِ ایده‌آل مردانگی » آنها نیست. منتقدان‌ِ رسمی كه اصلن توجهی به آن نمی‌كنند. لوئیجی پیراندلو كه میهمان سوو بود و سوو كتابش را برای او فرستاده بود، نه تنها درباره‌ی آن به داوری نمی‌نشیند، بلكه حتا یك كلمه تشكر هم نمی‌كند. منتقدین ایتالیا نیز مانند اعضای‌ی خانواده‌ی خود‌ِ سوو به او به چشم مرد متاهلی نگاه می‌كنند كه سیاه مشق‌هایش چیزی بیش از یك وقت‌كشی‌ی بی‌دردسر یا وقت هدركردن نیست. ویلن زدن او هم همینطور بود، گرچه خود سوو به موسیقی اهمیت زیادی نمی‌داد و مناسبات او همانند مناسبات زنو با موسیقی كمی مغشوش بود.

وقتی كه یك تاجرپركار بیست و پنج سال تمام مطلقن چیزی منتشر نمی‌كند و فقط به عنوان همكار یك روزنامه‌ی محلی‌ی شهرستانی ظاهرمی‌شود، ناگهان رمانی عرضه می‌كند كه انتشاراتی های معتبر از پذیرفتنش سرباززده‌اند، آنگاه چندان جای تعجب نخواهدبود، اگر كه رمان انعكاسی نیابد، آنهم رمانی كه فاقد كنش داستانی‌ی متناوب است و ترتیب زمانی‌اش درهم ریخته. اما توماس مان زمانی نوشته‌بود: “ آیا اصلن می‌توان هنوز رمان‌ِ «جمع و جور» خواند، منظورم رمانی است كه فقط « رمان » است. نه، اصلا و ابدا دیگر نمی‌توان. مفهوم‌ِ جالب مدت‌هاست كه در وضعیت‌ِ انقلابی است.”
امروزه هم رمان‌هایی وجود دارد كه یا خود نویسنده آن‌ها را منتشرمی‌كند و یا با مشاركت سرمایه‌ای‌ نویسنده توسط انتشارات‌ِ كمتر شناخته‌شده‌ای در چندصد جلد منتشرمی‌شود. منتقدین با آن دقتی كه آثار منتشر شده توسط ناشرین‌ِ مهم را می‌خوانند، حتا اگر نویسنده ناشناخته باشد، به این آثار نمی‌پردازند، آنهم تازه به شرطی كه اصلن چنین آثاری را بخوانند.
« وجدان زنو » در ایتالیا با موانع‌ِ بسیاری از قبیل‌ِ زبان، سبك، ارجاعات فرهنگی و مضمون مواجهه بود. یكی از نویسندگان‌ِ مهم آن دوران‌ِ تریست زبان به گلایه گشود: « چه سرنوشتی! به آلمانی بخوانی و به ایتالیایی بنویسی! » سووی جوان كه دوران تحصیلش را در یك مدرسه‌ی شبانه‌روزی‌ در آلمان گذرانده بود، دیوانه‌ی شیلر بود و بویژه به شوپنهاور علاقه‌ی خاصی داشت، بگونه‌ای كه به افتخار او برای خود اسم مستعار‌ِ « شوابه‌ی [13] ایتالیایی » را برگزیده بود. زبان ایتالیایی‌ی او اغلب تحت تاثیر دستورزبان‌ِ آلمانی بود. ویراستار كتابش به او می‌نویسد: “ … پدربزرگ شما، به عنوان یك آلمانی‌ی كله‌شق، هنوز هم میان صفحات‌ِ نوه‌اش تُف می‌كند … ” و سوو در پاسخ او می‌نویسد: “ … چه كنم كه از اوان‌ِ جوانی پایم به سرزمین‌های مختلف كشیده شد. با وجود اشتیاق‌ِ وافرم برای دیدن فلورانس، تازه وقتی پنجاه ساله بودم، آنجا را دیدم و رم را در شصت‌سالگی. حال آنكه سرنوشتم مرا در اروپا به همه جا كشانید، حتا تا ایرلند. و چنین است كه زبان ایتالیایی یك بار برای همیشه، همانگونه برای من باقی ماند، كه در سرم غلیان داشت … انگار كه نوشتن یك رمان در پنجاه و هشت سالگی امری طبیعی است …”
از نظر منتقدین ایتالیایی سروكارمان اینجا با نویسنده‌ای بود كه « زبانش را در آرنو[14] نَشُسته بود. » و فاقد ظرافت بیانی وحتا شفافیت بود. یكی از منتقدین‌ِ شهر‌ِ میلان زبان‌ِ سوو را « اِسپرانتوی تجاری » ‌خواند. او معتقد بود، چه بسا ترجمه‌ی سوو بیشترقابل‌‌ِ خواندن باشد. شاید دستكم ترجمه، زبانی به او ببخشد. بعدها نسلی از نویسندگان ایتالیایی سوو را به گرمی پذیرفتند. آلبرتو موراویا و دیگران حتا زبان را او « زبانی نمونه » می‌خواندند و می‌گفتند، این زبان دقیقن همان وسیله‌ی مناسبی است كه نویسنده‌ی « وجدان‌ِ زنو » توسط آن می‌توانست خود را بیان كند.. برخی نیز معتقد بودند كه سوو واقعن اشتباهات دستوری دارد. خود او هم این را می‌دانست و گاهی از این و آن راهنمایی می‌خواست. آلبرتو موراویا كه در سراسر ادبیات‌ِ ایتالیا فقط دو رمان‌نویس جدی ، یكی سوو و دیگری مانزونی[15] را به رسمیت می‌شناخت، معتقد بود: « رمان یك اثرهنری‌ی زبانی مانند شعر نیست، كه ممكن است به خاطر یك استعاره‌ی نادرست به خرابی كشانیده شود، بلكه انرژیی هست كه راهش را حتا با وجود كمبودها و خام‌‌دستی‌ها تا بالاترین درجه می‌گشاید. » آیا حتا با دلیل و برهان به بالزاك و داستایوفسكی نگفتند كه سبك بدی دارند؟
سوو اما به ادبیات ایتالیا بی‌توجه نبود. در ‹ وجدان زنو › اشارات‌ِ بسیاری به نویسندگان ایتالیایی از جمله به دانته و بوكاچیو دارد. یا این وجود الگوهای ادبی وعلایق‌ِ درونی او متوجه‌ی آلمان، كشورهای اسكاندیناوی و روسیه بود. پاول هایزه[16] نویسنده آلمانی‌ی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل، تنها نویسنده‌ای بود كه حتا آثار گذشته‌ی سوو را خوانده بود و اگرچه به او توصیه كرده بود به جای خلق ناقهرمانان‌ِ ضعیف، قهرمانانی با اراده‌ای قوی بیافریند، اما چه شادی آفرین بود توجه‌ی منتقدانه‌ی نویسنده‌ا‌ی بسیار مشهور در برابر سكوت سراسری در نقد‌ِ ایتالیا.
بی‌شك ادبیات‌‌ِ آن زمان‌ِ ایتالیا اصلن باب سلیقه‌ی سوو نبود. خود او مناسبتش را با ادبیات ایتالیا اینگونه توصیف می‌كرد: « دانه‌ای سیر در آشپزخانه‌ی كسانی كه از سیر متنفرند! » حتا پیراندلو هم مدت ها پس از موفقیت‌‌ِ دیرهنگامش به عنوان‌ِ نمایش‌نامه نویس، زمانی كه توانست به عنوان داستان نویس موردتوجه واقع‌شود، پنجاه سالگی را پست سر نهاده بود. اما چنین موفقیت‌هایی نصیب سووی نمایش‌نامه‌نویس نشد.
پس چگونه با این وجود اثر مور توجه قرارگرفت؟ این بار سوو تسلیم نمی‌شود. از سكوت منتقدین ایتالیایی، كه شكست‌ِ دو رمان‌ِ قبلی‌اش را هم مدیون آنهاست، می‌ترسد. تصمیم می‌گیرد، به مرجعی كه مستقل از تنگ‌نظری‌ی فرهنگی‌ی ایتالیا در زمان‌ِ كوتاه پس از جنگ است، متوسل شود. یك نسخه از كتاب را همراه نامه‌ای برای جیمز جویس معلم انگلیسی‌‌ی سابقش، كه برخلاف انتظار سوو دو رمان پیشین‌ِ او را تحسین كرده‌ بود، می‌فرستد. متاسفانه این نامه در دست نیست. اما پاسخ جویس به زبان ایتالیایی چنین است:


دوست عزیز سی‌ام ژانویه‌ی 1924
سپاسگزار از رمان و تقدیم‌نامه‌اش. اكنون دو نسخه از آن را در دست دارم، زیرا قبلن یك نسخه از تریست سفارش داده بودم. دارم با لذت وافری می‌خوانمش. چرا عصبانی می‌شوید؟ باید بدانید كه این كتاب به معنایی وسیع بهترین كتاب شماست. آنچه كه مربوط به نقد‌ِ ایتالیا می‌شود، نمی‌توانم چیزی بگویم. اما كتاب را برای اِم والری لاربو، اِم بنژامین كریمو، آقای تی اِس الیوت و آقای اِف اِم فورد بفرستید. من با این ادیبان درباره‌ی كتاب شما حرف خواهم زد و برای‌شان نامه خواهم نوشت. وقتی مطالعه‌ی كتاب را تمام كردم، می‌توانم بیشتر درباره‌اش حرف بزنم. فعلن دو نكته برایم جالب است: مضمون: هیچ‌وقت فكر نمی‌كردم كه سیگار كشیدن، اینمهه بر انسانی مسلط بشود. دوم رفتاری كه در رمان با زمان می‌شود. تیزبینی‌ی رمان كم نیست…
دست شما را می‌فشارم
جیمز جویس
جویس توجه‌ی ادیبان‌ِ تاثیرگذار پاریس را برمی‌انگیزد: اینجا با نویسنده‌ای مواجهیم كه باید كشف شود. و پاریس شهری‌ست كه می تواند اسباب‌ِ شهرت‌ِ ادبی‌ی جهانی را فراهم آورد.
نتیجه‌ی این نامه‌نگاری و عمل به توصیه‌ی جویس، ترجمه‌ی بخش‌هایی از رمان به فرانسه و نقد ومعرفی‌های متعدد از این كتاب در نشریات ادبی‌ی معتبر فرانسه است. هنگامی كه گردانندگان‌ِ مجله‌ی پاریسی Le navire d' argent یك شماره را، به عنوان كشف‌ِ یك نویسنده از ایتالیا به سوو اختصاص دادند، منتقدین ایتالیا تازه‌ی متوجه‌ی سوو شدند. با این وصف علاقه‌ی كمی نشان دادند و بیشترشان از این بابت گیج شده بودند كه فرانسوی‌ها دارند به آنها می‌گویند كه نویسنده‌ی خوب‌شان كیست.
تازه از سال 1954 است كه بحث‌های ادبی پیرامون این اثر در ایتالیا درمی‌گیرد. دامنه‌ی این بحث‌ها كه موارد گوناگونی از قبیل‌ِ تحلیل‌ِ فن‌ِ روایت، ساختار رمان، مضامین‌ِ كتاب و غیرو را دربرمی‌گیرد، البته مرزهای ایتالیا را پشت سرگذاشته است.
امروز در جهان ادبیات‌ِ نام ایتالو سوو و كتاب‌ِ « وجدان زنو » در كنار غولان ادبیات مثل جویس و كافكا و پروست نشسته‌است. و ژان پل سارتراز این رمان چنین می‌گوید: مهم‌ترین سهم‌ِ ایتالیا در ادبیات‌ِ معاصر جهان.

درباره‌ی « وجدان ِ زنو »
آرتور شوپنهاور: زندگی هر فرد، اگر مجموعه‌ و كُل‌ا‌ش را نادیده بگیریم و تنها مهم‌ترین حركت‌هایش را برجسته كنیم، در واقع همیشه نمایشنامه‌ا‌ی تراژیك ا‌ست. اما هرگاه تك تك وقایع رابه دقت بررسی كنیم، دارای منشی كمیك است. زیرا جنب و جوش و ناراحتی‌های روز، شوخی‌های بی‌قرار‌ِ لحظه، آرزوها و واهمه‌های هفته، حوادث‌ِ هر ساعت كه توسط رویدادی كه همواره به فكر پیشامدی مسخره است، سراسر صنحه‌های كمیك هستند. اما آروزهای هیچگاه برنیامده، تلاش‌های عقیم مانده، امیدهای كه بیرحمانه توسط سرنوشت زیرپا له شده‌اند، خطاهای بیشمار‌ِ سراسر‌ِ زندگی، به همراه‌ِ رنج‌های رو به ازدیاد و سرانجام مرگ‌، همیشه یك نمایشنامه‌ی كمیك اجرا می‌كنند. به این ترتیب، انگار كه سرنوشت به خاطر‌ِ شِكوِه‌های هستی‌مان، خواستار فرمانبرداری از تمسخر است، باید زندگی‌ی ما حاوی تمام‌ِ دردهای تراژیك باشد و درعین حال نتوانیم مدعی منزلتِ آدم‌های تراژیك باشیم، بلكه در جزئیات‌ِ گسترده‌ی زندگی، ضرورتن شخصیت‌های ابله‌ِ نمایشی كمیك باشیم.

سوو یك بار نوشت: “اگر این درست باشد كه هر نویسنده‌ تنها یك رمان می‌نویسد، « یك زندگی‌ » رمانی است كه من نوشته‌ام.” اما آیا این حرف در مورد او مصداق دارد؟ تفاوت بین دو رمان، از منظر سوم شخص و دیگری از منظر اول شخص، نه تنها تفاوتی حاشیه‌ای نیست، بلكه بسیار هم بنیادی است. در « یك زندگی» و« مردی پیر می‌شود» (این ترجمه از سنیلیتا پیشنهاد جویس بود) شخصیت اصلی رشته‌ی كلام را بدست ندارد و نویسنده حق خود می‌داند درباره‌ی او به داوری بنشیند. « وجدان زنو » اما داوری غیر از خود زنو ندارد، هیچ صدایی مانع [17]« Coscienza » ی خود او نمی‌شود. هرچقدرهم كه خویشاوندی بین دو رمان دیگر و « وجدان‌ِ زنو » وجود داشته باشد، اما تفاوت نیزكاملن روشن است. البته این خویشاوندی خود را در تضادها هم، كه دارای توازن هستند، نشان می‌دهد. ‹ قهرمان › هربار یك حریف‌ در مقابل دارد: در « یك زندگی » بانكداری به نام مال[18]ر و پسرش، در « مردی پیرمی‌شود » هنرمند و آدم زبل و زرنگی به اسم بالی[19] . حریف‌ِ مقابل‌ِ زنو، گوئیدو اِشپایر با آدا مالفنتی، كه زنو عاشق اوست، ازدواج می‌كند. زیرا او بهتر ویلون می‌زند، زبان‌ِ توسكانی را قشنگتر حرف می‌زند، در یك مدرسه‌ی تجارت تحصیل كرده است و مانند مرد جهان‌دیده‌ای ظاهر می‌شود، در یك كلام در برابر زنو ارجعیت‌های بسیاری دارد. اما در تحلیل آخر این گوئیدوست كه ضعیف‌تر است، و بی‌لیاقت‌ِ واقعی اوست. زنو، كه می‌توانست گوئیدو را از ورشكستگی و خودكشی نجات بدهد، به خاطر تلاش‌های ظاهری‌اش برای نجات‌‌ِ او مورد تحسین‌ِ زن‌ِ خشمگین‌ِ گوئیدو واقع می‌شود و از پیروزی‌اش لذت می‌برد.
اگر « وجدان زنو » با رمان‌های پیشین‌ِ سوو تفاوت دارد، اما آیا این رمان به اتوبیوگرافی‌‌ی او خیلی نزدیك نیست؟ لیویا شمیتس، همسر سوو كه جویس او را تحت نام آنا لیویا پلورابل[20]ه جاودانه كرد، موهای درخشنده‌ی حنایی داشت، آگوستا، خواهر‌ِ لوچ‌ِ آدا كه زنو با او ازدواج می‌كند، موهای كم پشت و بی‌درخششی دارد. زنو كاهل‌ِ ثروتمندی است، پدرش وصیت كرده است كه او كاری به ثروت مورثی نداشته باشد، امری كه تنها مربوط به اولیوی، وكیل خانواده می‌شود. سوو اما پس از مرگ پدر، كارمند‌ِ دون پایه‌ی یكی از شعبه های بانك‌ِ وین و به شدت فقیر بود. سپس اما با ازدواج با دختر‌ِ صاحب‌ِ یك شركت‌‌ِ معتبر وارد خانواده‌ی ثروتمندی شده و مجبور می‌شود سخت كاركند. این باعث می‌شود كه چند سالی خیلی كم و بعدترها ساعات‌ِ كار ادبی‌اش را به زحمت به چنگ بیاورد. آیا تفاوت می‌تواند از این بزرگتر باشد؟ و آیا این تفاوت مصونیتی در برابر این شك نیست كه رمان یك اثر اتوبیوگرافیك‌ است؟ برادر كوچكتر زنو مثل برادر كوچك‌تر و نابغه‌ی نویسنده، جوانمرگ می‌شود. نامه‌ای كه سوو به زنش می‌نویسد و در آن به شوخی، علاقه‌ی شدید او به نظم‌ و اكراهش نسبت به هرگونه گسترش افق‌ِ دید را در برابرش می‌گیرد، ( اینجا می‌شود به تصور شوپنهاور و واینینگر[21] از زن اندیشید) تبدیل می‌شود به توصیفات‌ِ همسر زنو، اگوستا: در حال گشت و گذارمابین لباس خانه و لباس بیرون، كمدهای پر از كافور و نفتالین، بردباری‌اش در برابر خل‌بازی‌ها و تعمقاتِ شوهری در مجموع بسیار سربراه.
اما زنو خیلی كمتر از آنچه كه مارسل‌ِ « در جستجوی زمان گمشده » پروست است، ایتالو است. هرچه به زندگی‌‌ی خصوصی‌اش نزدیك بشویم، به همان اندازه فاصله‌‌ی او از شخصیت‌ِ زنو روشن‌تر می‌شود. زنو و نیز گوئیدو همان مطالعاتی را دارند كه سوو. گوئیدو تحقیرش نسبت به زنان را با « جنسیت و منش » مستدل می‌كند. زنو داروین و دانشمندان و روانكاوانی را كه امروزه فراموش شده‌اند و سوو به دقت آثارشان را خوانده، می‌شناسد. علایق درونی‌ی ‹ قهرمان › همان علایق نویسنده است. با این وجود اما زنو آدم دیگری است، اگرچه ممكن است كه مثل نویسنده‌اش سیگار پشت سیگار بكشد، و مثل او برای « آخرین سیگار » سوگند بخورد. اما سوو می‌نویسد كه می‌كوشد در هنگام نوشتن مثل زنو سیگار بكشد و مثل او راه برود.
نخستین حریف‌ِ زنو، گوئیدوی ضعیف و ظاهرن پیروز نیست، بلكه روانكاوی است به اسم دكتر اِس. این دكتر اِس است كه به عنوان پیش شرط درمانی، كه قراراست زنو را از رنج‌هایی كه روان بر جسمش وارد می‌كند – انواع دردها و آسم – برهاند، او را به نوشتن خاطرات، رویاها و تاثراتش وامی‌دارد. از آنجا كه بیمار روند درمان را ترك می‌كند، دكتر اِس به عنوان انتقام از او گزارش را منتشر می‌كند، حتا در انتظار بهره هم هست. این دكتر اِس تنها یكی از تقریبن هفت پزشكی است كه در این رمان ظاهرمی‌شوند كه یا دشمن‌اند یا بی‌كفایت. اسامی‌شان به خوبی توصیف‌شان می‌كند: كوپروزیش[22] - جویس از انتخاب چنین اسمی برای چنان پزشكی خوشش می‌آمد ( kopros در زبان‌ِ یونانی به معنی‌ی مدفوع است) – یا مالی[23] به معنی‌ی زشت و ناهنجار. پس اینجا پای پزشكان در میان است و نه فقط روانكاوان، یا حتا مخالفت با‌ روانكاوی، كه برای اول بار در این رمان درونمایه‌ی اصلی‌ی یك اثرادبی می‌شود. از این منظر در اساس بین « وجدان زنو » و « كوه جادو » كه پس از آن منتشر شد، تفاوتی موجود نیست. آنچه كه توماس مان در سال 1925 درباره‌ی مناسباتش با آموزه‌های فروید نوشت، می‌توانست از قلم سوو باشد: « مدت‌هاست كه روانكاوی در تمامی ادبیات‌ِ حوزه‌ی فرهنگی‌ی ما وارد بازی شده است، بر آن تاثیرگذاشته و احتمالن این تاثیر گذاری دم به دم بیشتر خواهد شد. در رمان‌ِ اخیرن منتشرشده‌ی من ‹ كوه جادو › هم روانكاوی نقش خود را بازی می‌كند. دكتر كروكوسكی[24] آنگونه كه اسم‌ِ كارگزارش در اینجا هست، اگرچه كمی مسخره است، اما مسخرگی‌ی او شاید تاوان‌ِ اعترافاتی عمیق‌تر است كه نویسنده در درون آثارش دربرابر روانكاوی‌ به آن دست می‌زند.»
منظور از دكتر اِس، روانكاو‌ِ معینی مثل دكتر وایس[25] شاگرد فروید نیست كه روانكاوی را به تریست برد. طبیعتن سوو از اینكه فروید پس از دو سال درمان‌ِ دامادش را تحت عنوان غیرقابل علاج رهاكرد، ناراحت و از اینكه دوستش پس از مدت ها روانكاوی شدن، كه سوو او را از آن منع می‌كرد، دست به خودكشی زد، نیز خشمگین بود. اما دكتر اِس نتیجه‌ی این درد و رنج نیست، حتا بهانه‌ای برای یك نوشته‌ی طنزآلود برعلیه جریان‌ِ روانكاوی نیست. در وحله‌ی اول او یك فیگور ضروری‌ی كمیك است، كه متعلق به عناصر نمایشی آثار روایی‌ی سوو هست. دكتر اِس كسی است كه ما این رمان را مدیون او هستیم، كه كاتالیزاتور و پس شخصیتی بسیار مثبت است.
وقتی زنو توصیف می‌كند، كه پدر در حال مرگش – عمدن یا سهون؟ – به او سیلی می‌زند، همانی پدری كه زنو یك سال تمام نمی‌گذاشت پزشك معاینه‌اش بكند و سپس با مرگ‌ِ پدر در واقع « زندگی‌ او هم تمام می‌شود. »، گزك به دست دكتر اِس داده و یك اودیپ واقعی در اختیار او می‌گذارد. او به روانكاوش رویاهای واقعی و جعلی و انبوهی از خطاكاری عرضه می‌كند. دكتر اِس نخستین خواننده است، همه‌ی ما پس از او می‌آییم.
هنر سوو این است كه مانع می‌شود خواننده بدون‌ِ هیچ مشكلی با زنو اینهمانی بیابد. به جای این خود‌ِ خواننده، نقش‌ِ روانكاو را بعهده می‌گیرد.
دكتر اِس كم حرف می‌زند، اما در هر جمله‌ی كتاب، این اوست كه طرف گفتگو و طرف رابطه است و همیشه حی و حاضر. زنو نمی‌نویسد تا ساعات فراقتش را پُركند، تا با لذت غرق‌ِ رویاهایش بشود، یا تاثراتش را فورموله كند؛ نه، او می‌نویسد، چون روانكاوش او را مجبوركرده، چون می‌‌خواهد درمان بیابد. زنو بسیاری از واقعیت ها را گزارش می‌كند، اما همزمان بسیاری از حقایق را هم از روانكاوش كتمان می‌كند. آیا او نمی‌داند كه اتفاقن دروغ‌هایش چقدر روشن و آشكارند؟ از تحسین‌ِ خوبی‌های خودش سیرنمی‌شود، اما از گوئیدوی ناامید هرنوع همدردی را دریغ می كند.
زنو می‌نویسد معشوقه‌اش كارلا كه از طرف او حمایت مالی می‌شود، خود را در اختیار او می‌گذارد، چون تنها در آغوش او تبدیل به یك زن می‌شود، و بعد حرفش را تكمیل می‌كند و ادامه می‌دهد: « یك زن‌ِ درست و حسابی ». همسرش آگوستا را با محبت‌های بیرون از اندازه‌اش لوس می‌كند، زیرا در عین حال به كارلا می‌اندیشد. به این ترتیب وفادارنبودنش به زندگی‌ی خانوادگی‌اش استحكام می‌بخشد.
اما اگر به زنو كوزینی به چشم مردی نگاه كنیم كه سر خودش و روانكاوش كلاه می‌گذارد و در اصل نمی‌خواهد درمان بشود، چرا كه بیماری، در مقایسه با آدم بی مشكل‌ِ سالم، امتیازی برای روشن بینی‌ست، در این صورت او تبدیل به یك فیگور مصنوعی‌ی بی‌ارزش می‌شود. اما زنو در عین حال جور دیگری هم هست. او تناقض است، در برابر خودش، در برابر هرگونه نظمی كه روانكاو از او می‌طلبد و در برابر همه مفسران‌ِ دیگر.
آنچه كه او انجام می‌دهد و اینكه چگونه انجام می‌دهد، هیچوقت مناسبتی با هم ندارند. با داد و فریاد به ناز و نوازش كارلا می‌پردازد. این هم با مناسباتِ بین‌ِ عمل و پیامد‌ِ عمل تطبیق می‌كند. با خشم مشت روی میز می‌كوبد، در نتیجه‌ دستش از جا در می‌‌رود. وقتی خیال می كند سرانجام از بار رنج‌هایش خلاص شده، یك مسئله‌ی كوچك، یك «هیچ‌‌ِ» ناقابل در ذهنش پدیدار می‌شود، كه نوشدارویی برای آن نمی‌توان یافت: پیری و مرگ.
زنو، این آدم تن پرور، می‌تواند ناگهان فعال بشود، با موفقیت بورس بازی كند و دفتر حسابداری را بنویسد. از نظر شوپنهاور بیشتر انسان‌ها بواسطه‌ی اراده‌شان شالوده‌ بندی می‌شوند و نه شناخت‌شان. و تازه بعدترها می‌پذیرند، كه سرنوشت‌شان را منش‌شان تعیین می‌كند. از نظر سوو اراده و همچنین منش، همانند شناخت زمینه‌هایی لغزانند. آیا منش همان توهم‌ِ بعدی نیست كه می‌گوید: فرازونشیب‌های اتفاقی زندگی را باید در نظمی معنی‌دار جای داد؟
زنو در برابر خودش همانقدر دوگانه است كه در برابر فروید، كه بدون كشفیات او این رمان بوجود نمی‌آمد. زنو با ویژگی‌های بسیارش مردی فاقد منش است. به قول آگوستا « هر روز یك ساز می‌زند. » آنچه كه انجام می‌دهد، گاهی تاثیرات خوبی دارد و گاهی تاثیراتی بد؛ او هیچگاه نمی‌تواند بداند كه تصمیم و نتیجه به هم گره خواهند‌خورد. اوبا زشت‌ترین دختر‌ِ ، به قول خودش، ‹ پدر‌ِدوم ›، مالفنتی، كه هر شب سروكله‌اش در سالن خانه‌اش پیدامی‌شود، ازدواج می‌كند. در مهم‌ترین شب زندگی‌اش، شبی كه می‌خواهد از آدا خواستگاری كند، لنگ لنگان در سالن راه می‌رود، چون همین چند لحظه پیش دوست دوران دانشجویی‌‌اش به او گفته‌است كه در هر گام 54 ماهیچه به جنبش درمی‌آیند. آن فیلسوف یونانی‌ی همنام‌ِ زنو به یادمان می‌آید كه تیرش هیچوقت از كمان رها نمی‌شود، چون لحظه‌ی رهاكردن را در بینهایت لحظات‌ِ كوچكتری تقسیم می‌كند. اما آیا زنو هم مثل اودیپوس نمی‌لنگد؟
زنو اما اشتباه می‌كند، اگر به خیالش رسیده كه می‌تواند با گفتگویی مطایبه آمیز دل آدا را بدست بیاورد. آدا اهل شوخی نیست. خندیدن را دوست دارد، اما هیچوقت عاشق مردی نخواهد شد كه به خنده‌اش بیاندازد. زنو اشتباه می‌كند، وقتی كه پایش را به پایه‌ی میز می‌زند و خیال می‌كند، آنا پایش را از پای او دورنكرده است. در جلسه‌ی احضار روح فورن این اشتباه را با تكان دادن میز از طرف روح، تبدیل به شوخی و مسخره می‌كند، امری كه باعث خشم آنا می‌شود. گوئیدو دل او را برده است. او از زنو بهتر ویلون می‌زند، حتا خیلی بهتر.
آنچنانكه خودش اشاره می‌كند، بار دوم پای آگوستا را لمس می‌كند و نه پای آنا را. و همین منجر به نامزدی او با آگوستا می‌شود كه مافنتی‌ها از مدت‌ها پیش تصمیم‌ش را داشتند. آگوستا می‌شود مادر دوم و زن‌ِ خوب‌ِ او. برعكس بیماری‌ی آدا زشتش می‌كند.
زنو در طی یك قدم زدن با گوئیدو جلوی خودش را می‌گیرد كه گوئیدو را نكُشد – می‌شد صحنه را مثل یك تصادف جلوه داد. اما او هم مقصر است وقتی كه گوئیدو طی‌ی یك خودكشی‌ی ظاهری با ورونال می‌میرد، زیرا زنو كه زمانی دانشجوی شیمی بود، برایش توضیح داده بود كه ورونال در چه صورتی بی‌ضرراست. با این وصف اما هوای خراب و دیگر اتفاقات هم اضافه می‌شوند.
هربار آگاهی زنو حقیقت را به او می‌گوید، اما وجدانش، آن coscienza ی دیگر، راحت است. شعار زنو می‌توانست این باشد: نداشتن وجدان بهتر از داشتن یك وجدان ناراحت است.
جنگ جهانی كه ایتالیا در سال 1915 وارد آن می‌شود، تبدیل به حمام خون می‌شود، و برای زنو موقعیت مناسبی برای بورس‌بازی هایش فراهم می‌كند. موفقیت در آن زنو را سرپا نگه می‌دارد. زنو سكندری خوران وارد این جنگ می‌شود، زیرا ناگهان آن طرف مرز است. به سربازانی كه دستیگرش كرده اند، معترض می‌شود، كه الان وقت‌ِ قهوه‌اش است، انگار اینهم جزو فجایع جنگ است. اینجا هم همانگونه سكندری می‌خورد كه وقتی در سالن‌ِ منزل‌ِ مالفنتی داشت خواستگاری می‌كرد.
پایان‌‌ِ خوش كتاب مناسب‌ِ پایان‌ِ فصل‌ِ ماقبل آخر‌ِ آن نیست. اما مگر چقدر چیزهای دیگر این كتاب مناسب یكدیگرند؟ سیگاركشیدن، مرگ پدر، ازدواج، رابطه با كارلا، شراكت با گوئیدو، روانكاوی شدن، سربه سر یك دختر دهاتی گذاشتن… میان پرده هایی كه بخشن همدیگر را قطع می‌كنند، با بازگشت به عقب و رفتن به جلو، با اعمالی مرتب تازه، با تقطیع هایی كه رهاكردن‌ِ بهبودی روانی هم جزو آنها محسوب می‌شود، امری كه زنو به خاطرش صدها صفحه سیاه می‌كند.
طبیعت و هوا در این شهر‌ِ بادخیز مرتب حضوردارند، مناظر طبیعی، ماه و ستارگان هم هستند. درد كشیدن یك مگس‌ِ زخمی مورد توجه واقع می‌شود، كرم و ماهی‌ها هنگام ماهیگری نیز. كهكشان در دوروبر كهكشان‌ِ خُرد‌ِ انسانی حی و حاضر است. در درون تك‌ گفتارهای زنو ما صداهای زیادی می‌شنویم. این یك « تك گفتار درونی» نیست، « سیلان‌ِ آگاهی » هم نیست، حتا نورتابانیدن‌ِ شدید به خاطرات‌ِ دوباره هدیه شده هم نیست – جویس و پروست دورند.
سوو از نارسایی دستورزبان شكایت می‌كند. می‌گوید: دستور زبان فقط سه زمان‌ِ كامل را می‌شناسد: گذشته، حال، آینده. اما انسان، برخلاف حیوان، در یك « زمان‌ِ درهم آمیخته » هم زندگی می‌كند. در « زنو » این « زمان‌ِ درهم آمیخته »، نه چندان به راحتی، توسط جملات‌ِ فرعی‌ی بسیاری در فرم‌های زمانی متفاوت، مرتب ساخته می‌شود. بعدترها در روزگار پیری اصل‌ِ آینده ناپدید می‌شود. حالا دستورزبان متهم می‌شود به اینكه ‹ پایان‌ِ زمان › ندارد. انسان پیر دیگر مركز خویش نیست، بلكه در یك وضعیت خانوادگی به عنوان سالاری صامت حضور دارد. آن هم در یك وضعیت خانوادگی كه دیگران نقش‌های مهم را برعهده گرفته‌اند. پیش از این هم خود را تنها در حاشیه‌ی كتاب زندگی می‌دید، همچنانكه اكنون و امروز.
زنو را نه رنج‌هایش، بلكه بیشتر اراده‌ی ناخودآگاهش برای بیماری ، كه از اراده‌ی خودآگاهش برای رهایی یافتن از درد و خوشی‌ی حال قوی تر است، می‌سازد. اگر دكتر اِس می‌توانست او را درمان كند، زنو دیگر ‹ coscienza › یی نبود، كه نه فقط در مورد سیگار مرتب تصمیم می‌گیرد، از قطعیت‌ش لذت می‌برد، دوباره سوگند را می‌شكند، تا بتواند دوباره سوگند بخورد، زنویی كه در فراموشی‌ی كتاب‌ِ مقدس‌ِ شخصی‌اش، آمیزه‌‌ای از اعتراف و قایم موشك بازی عرضه می‌كند، كه نه تنها دكتر اِس - چه بسا او را كمتر از هركس دیگری - گیج می‌كند. كوزینی در برابر خودش هم روشنگر است هم پرده پوش. چه كسی اما اینطور نیست؟
هر دو ‹ ضدقهرمان › رمان‌های پیشین‌ِ سوو این جاه‌ طلبی را دارند كه به عنوان فیلسوف یا ادیب وارد صحنه شوند و به عنوان نویسنده تاثیرگذارباشند. زنو اما این جاه طلبی را ندارد. او نمی‌تواند « حركت‌ِ شطرنجی » دكتر اِس را پیش بینی كند. اویی كه عملن یك كتاب می‌نویسد، فقط به درمانش می‌اندیشد و فقط به یك خواننده. كه آنهم اما از او انتقام می‌گیرد و می خواهد بی‌آبرویش كند.
مناسبات سوو با روانكاوی مكتب‌ساز بود. اینجا مشكلی به وجود می‌آید. روانكاوان، و در ابتدا فروید، نویسندگان و هنرمندانی را تحلیل كردند كه روانكاوی را نمی‌شناختند و به همین خاطر بلااراده و با اعتقادی راسخ‌تر تاییدش می‌كردند. اما چگونه است، حالا كه نویسندگان روانكاوی را می‌شناسند و بازیگوشانه از آن بهره می‌برند، دیگر با خام دستی مواد اولیه در اختیارش نمی‌گذارند، بلكه به غرایز و عقده‌ها چشمك‌زنان و كولاژگونه نورمی‌تابانند؟ امروزه در این بازی كی گربه است و كی موش؟ تفسیر آثار نویسندگانی كه كه این آموزه را می‌شناسند، باید به طرزی روش‌شناسانه با تفسیر آثار نویسندگانی كه آن را نمی‌شناسند، تفاوت داشته باشد. یك وسیله برای هر دو گروه مناسب نیست.
برای سوو روانكاوی ، حتا وقتی كه از آن به طرزی كمیك و طنزآلود استفاده می‌كند، رفتن به اعماق درون است. ویژگی‌ی بنیادین سوو، نیاز‌‌ِ دائمی او برای بردن‌‌ِ ‌جستجو به فراسوی ظاهر، تا آن مناطق تاریك دارای دلایل پنهان است كه در آن مطمئن‌ترین یقین‌ها به لرزه درمی‌آید. به همین خاطر هم سوو پیشكسوت مهم‌ترین جریانات هنری‌ی مدرن اروپاست.
یك نویسنده‌ی بزرگ ابوالهولی نیست، كه خود را به اعماق پرت می‌كند، زیرا معمایش حل شده است. امروز پس از روشنگری‌‌های بیشمار هنوز هم « وجدان زنو » غافلگیركننده است. این رمان برای خواننده‌ای كه خود را هرگز تسلیم مفسران‌ِ اغلب روشنگر این رمان نكرده‌است، همچنان بی‌‌ واسطه قابل دست‌یابی است. آن اعتباری كه مارسل پروست برای ‹ زمان گمشده › آفرید، برای « وجدان زنو » هم اعتبار دارد: یك وسیله‌ی بینایی در اختیار خواننده گذاشته می‌شود، تا با كمك آن بهتر بتواند نگاهی به خود بیاندازد. به كمك‌ِ زنو، فاصله‌ا‌ی از زندگی را در خود كشف می‌كنیم كه همانند فاصله‌ی زنو از زندگی و « زمان‌ِ درهم آمیخته»ا ش، بیماری‌ زا، سرگرم كننده، و غیرقابل چشم پوشی است.
پُر بد نیست كه سوو را نه تنها از زاویه‌ی فروید، بلكه از زاویه‌ی ماركس هم بخوانیم. سوو متعهد‌ِ آگاه‌ِ ادبیات سوسیالیستی بود. با چاپ‌ِ یك داستان كوتاه در یكی از نشریات سوسیالیستی، دین خود را به این نوع از ادبیات اداكرد. در« وجدان زنو» شهروندان متوسط شهرستانی‌ی یك شهر‌ِ تجاری را در مرحله‌ی رشد و با بحران‌هایش می‌یابیم. مكان، زمان و مناسبات‌ِ طبقاتی قابل شناسایی هستند. اگر رمان از زمان درمی‌گذرد، به خاطر انتزاعی‌بودنش نیست.
این تعیین‌ِ مكان‌ِ دقیق مانع ازبیگانه‌سازی و انتقال پذیری نمی‌شود. زیرا این رمان خواننده را در میانه‌ی اوضاعی مانوس به بیگانگی از خود می‌كشاند. زندگی را نباید از طریق هدف و مسیر جامعه بلكه از طریق اصالت تعریف كرد. همیشه زندگی غیر از آن است كه منظور ما بود، كه تفسیر ما است. به این خاطر گفتگو با گوئیدو كه طی آن زنو این كشف را می‌كند كه : « زندگی اصیل است » نكته اصلی است. در این بازی‌ی خطاها حقیقت این است: شهروند و هنرمند، زندگی و ادبیات، بیماری و مداوا- هیچ كس در برابر دیگری حق ندارد، كسی از دیگری برتر نیست. آیا سوو آنجا كه می‌گوید : « شهروند و نویسنده » زندگی‌ی دوگانه‌اش را كه اغلب از آن رنج می‌برد، توجیه می‌كند؟ دو جهان كنایه زنان دربرابر یكدیگر قرارمی‌گیرند و هردو بر زمینه‌ای لرزان.

07.09.01 جمعه – 19.09.01چهارشنبه


1) اسم این كتاب به زبان ایتالیایی La coscienza di Zeno است. مترجم آلمانی‌ی كتابی كه من از آن سود جسته‌ام، توضیح می‌دهد كه: در زبان ایتالیایی واژه‌ی Coscienza به دو معنی است: وجدان و خودآگاهی. و از آنجا كه در زبان آلمانی واژه‌ای وجود ندارد كه این هردو معنی را برساند، به ناچار اسم ‹قهرمان› كتاب زنو كوزینی Zeno Cisini ، را به عنوان اسم كتاب برگزیده‌است. البته ترجمه‌ی دیگری نیز از این رمان به آلمانی موجود است، كه عنوان‌ِ «وجدان زنو » را بر پیشانی خوددارد. از آنجا كه آقای كلانتری عنوان « وجدان زنو » را انتخاب كرده‌اند، من نیز در متن از همین عنوان استفاده كرده‌ام.
2) Italo Svevo تلفظ‌ِ دقیق‌ِ نام خانوادگی‌ی نویسنده ‹سوو› است و نه آنطور كه آقای كلانتری آورده‌اند اِسوو.
3) Triest شهری در شمال شرقی ایتالیا، محل وقوع رمان و محل تولد ایتالو سوو.
4) Hector Aron Schmitz
5) انتشارات‌ِ rororo ، مارس 2000 ، ترجمه‌ی آلمانی‌ی پیوست‌نامه از Rangi Maria Gschwend
6) Ettore
7) Una vita
8) Senilita
9) Ada در متن فارسی‌ی كتاب، آلبرت!؟
10) Augusta
11) در ترجمه‌ی آلمانی: سیگار
12) Livia Schmitz
13) Schwabe منطقه‌ای در بایرن آلمان كه زادگاه شوپنهاور است
14) Arno رودخانه‌ای در ایتالیا
15) Manzoni
16) Paul Hyse 1914-1830، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل در سال 1910
17) ن ك پانویس‌ٍ یك
18) Maller
19) Balli
20) Anna Livia Plurabelle
21) Otto Weininger 1903- 1880 فیلسوف‌ و روانشناسِ اتریشی كه كتاب‌ِ « جنسیت و منش » او معروف است. وی در این كتاب اعلام می‌كند كه منش‌ِ مرد حقیقتی، زیبا و واقع‌بین است، در حالیكه منش‌ِ زن دارای ویژگی‌های منفی مانند عدم‌تحرك و دیوانگی می‌باشد. علاوه براین به نظر او مسیحیت دارای صفات مردانه و یهودیت دارای صفات‌ِ زنانه است.
22) Coprosich
23) Mali
24) Krokowski
25) Weiss

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.