سكوت سیرنه‌ها Das Schweigen der Sirenen

فرانتس کافکا
فارسی: ناصر غیاثی

دراثبات اینكه نیزابزار ناكافی وحتا كودكانه می‌تواند در خدمت رهایی باشد:
اودیسه، تا خویش را از دست سیرنه‌ها مصون بدارد، گوش‌هایش را از موم انباشت وخود را به دكل به زنجیر بست. البته این كار را تمام ِ مسافران از قدیم و ندیم می‌توانستند بكنند، غیراز آن‌هایی كه سیرنه‌ها حتا از دور هم می‌توانستند فریب‌شان بدهند. اما تمام دنیا می‌دانست که غیرممكن است، موم كمكی‌بكند. آواز سیرنه‌ها به همه چیز نفوذ می کند و شور اغواشده‌گان می‌توانست بیش‌تر از زنجیر و دكل را منفجركند. اودیسه اما به این نمی‌اندیشید، گرچه شاید از آن خبر‌داشت. او بی چون و چرا به مشتی موم و حلقه‌های زنجیر اعتمادكرد و باشادی‌ی معصومانه‌ای از ابزار خُردش، به سمت سیرنه‌ها ‌راند.
اینك اما سیرنه‌ها سلاح دهشت‌زاتری از آواز دارند: سكوت. گرچه پیش‌نیامده، اما شاید قابل‌تصورباشد كه حتا اگر كسی خود را از آوازشان هم نجات‌ می داد، به یقین اما، از سكوت‌شان نمی توانست نجات بدهد. هیچ چیززمینی نمی‌تواند، دربرابر این احساس كه با نیروی خود بر آنها پیروزشده و نخوتِ بیکرانِ ِ ناشی از این پیروزی، مقاومت‌ورزد.
وحقیقتن هم وقتی اودیسه آمد، آوازه‌ خوانان ِقدرتمند آوازنخواندند. چه‌بسا براین باوربودند كه تنها سكوت ازپس این حریف برمی‌آید؛ چه بسا تماشای سعادت در چهره‌‌‌ی اودیسه، كه به چیزدیگری مگر موم و زنجیر نمی‌اندیشید، باعث شده بود كه آن‌ها تمام آوازها را از یادبرده‌ باشند.
اودیسه اما سكوت آنان را - به اصطلاح- نمی‌شنید، خیال‌می‌كرد آوازمی‌خوانند و تنها او از شنیدن آن مصون‌است. در آغاز با نگاهی سطحی چرخش گردن‌ها، تنفس عمیق، چشمان پراشك و دهان نیمه‌بازشان را ‌دید، اما گمان داشت، اینها همه از آن ِ آوازهایی[1] است كه شنیده نشده در اطرافش به آرامی به خاموشی می‌رود. به زودی اما همه چیز در برابر نگاه‌ ِ به دوردوخته‌شده‌ی او لغزید، سیرنه‌ها یکسره دربرابرعزم او ناپدید شدند و درست در لحظه‌ای كه در کنار‌شان بود، دیگراز آنان کاملن بی‌خبربود.
آنان اما - زیباترازهمیشه – درازكشیدند و ‌چرخیدند، موهای بازِهراس‌آورشان را در باد به اهتزازدرآوردند و پنجه‌هاشان را آزادانه بر صخره‌ها ‌گشودند‌‌. دیگرنمی‌خواستند اغواكنند، اینك دیگر تنها می‌خواستند پرتوی دو چشم ِ درشت ِ اودیسه را تا آنجا كه ممكن است، به چنگ بیاورند.
اگرسیرنه‌ها واجد ادراک بودند، همان وقت نابودمی‌شدند. بدین ترتیب اما آنان ماندند و تنها اودیسه ازدستشان گریخت.
درضمن پیوستی هم دراین‌باره روایت‌می‌شود. می‌گویند اودیسه آن‌چنان مكاربود، چنان روباهی بود، كه حتی ایزدبانوی سرنوشت نیز نتوانست به درونش راه‌ یابد. شاید او، حتا اگر دیگربا فهم انسانی قابل درك نیست، واقعن دریافت كه سیرنه‌ها سكوت‌ ‌كردند و او دربرابر آنان و ایزدان فرآیند ِ مجازی‌ی بالا را كم‌و‌بیش تنها به عنوان سپر نگه‌داشته‌است.


[1] Arie

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.