در رثای فرانتس کافکا Milena Jesenska
دربارهی ملینهنا یزنسکا
ملینهنا در سال 1896 در پراگ به دنیا میآید (کافکا 1886). هنوز نوزده سالگی را پشت سر نگذاشته، رشتهی پزشک ِ دانشگاه پراک را ول میکند، و در پی ِ باز کردن باب ِ مراوده با نویسندگان و شاعران ِ آن زمان پراگ، با ماکس برود و ارنست پولاک روزنامهنگار و اهل ِ ادب ِ اتریشی، که ده سال بزرگتر از او بود، آشنا میشود، با او ازدواج میکند و به وین میرود. هر دو معتقد به عشق آزاد بودند. میلهنا در اواخر اکتبر 1919 به کافکا نامه مینویسد تا از او برای ترجمهی چند داستان از «گروه محکومین» به زبان چکی اجازه بگیرد. این نامه سرآغاز رابطهای عاشقانه با کافکا میشود. گرچه حجم نامههایی که کافکا به او مینویسد، به پای نامههایی که به فلیسه مینوشت، نمیرسد، اما خیلی کمتر از آن هم نیست. ملیهنا تنها زن غیریهود در زندگی کافکا بود. کافکا کمی پیش از مرگاش تمام دفترهای یادداشت ِ روزانهاش و دستنوشتهی رمان «قصر» را در اختیار میلهنا میگذارد تا آنها را به دست ماکس برود برساند.
ملیهنا یزسنکا را میتوان جزو نخستین فمینیستهای زن به شمار آورد. مبارزات او بر علیه نازیسم سرانجام منجر به بازداشت و اقامت در اردوگاههای کار نازیها میشود. و در سال 1934همانجا میمیرد. کافکا در یکی از نامههایش دربارهی او مینویسد: «او آتشیست زنده ، آتشی که هرگز ندیدهام... در عین حال لطیف، شجاع و باهوش است...»
میگویند دربارهی هیچ نویسندهای اینهمه که دربارهی کافکا، زندگی و آثارش نوشتهاند، مطلب نوشته نشده. متن زیر یکی از نوشتههای نادر دربارهی کافکاست که یکی از نزدیکترین آدمهای زندگیاش دربارهی او نوشته. ملینا در این رثا از کافکای غیرنویسنده هم میگوید، از کافکای انسان. شما را به خواندن این سوگنامه دعوت میکنم.
در رثای فرانتس کافکا
میلهنا یزسنکا
فارسی: ناصر غیاثی
پریروز در آسایشگاه ِ کیرلینگ در کلوسترنویبورگ در اطراف وین دکتر فرانتس کافکا مٌرد، نویسندهای آلمانی که در پراگ زندگی میکرد. مردم کمی او را میشناختند، زیرا منزوی بود، انسانی بادانش و در وحشت از جهان. سالها از بیماری گلو در رنج بود و وقتی که مداوایش میکرد، آگاهانه از آن تغذیه می کرد و در اندیشهاش به آن پروبال میداد. زمانی در نامهای نوشته بود: « وقتی جان و دل دیگر بار را نمیکشند، نصفاش را گلو به عهده میگیرد، تا بار دستکم کمی همسان تقسیم شده باشد.» بیماری او نیز چنین بود. بیماری به او لطافتی کم و بیش باورنکردنی، کمالی کم و بیش هولناک، سازشناپذیر و روشنفکرانه میبخشید. اما او، این انسان، تمام ترس روشنفکرانهاش از زندگی را بر دوش بیماریاش گذاشت. گوشهگیر، ترسو، خوشقلب و خوب بود، اما کتابهایی که نوشت، وحشتناک و دردآورند. جهان را پر از اهریمنهایی نامرئی میدید که انسان بیدفاع را میدرند و نابود میکنند. بیش از آن روشنبین و فرهیخته بود که بتواند زندگی کند؛ بسیار رنجورتر از آن بود که مبارزه کند، رنجوریاش از دست ِ رنجوری ِ انسانهایی بود که زیبا و والا هستند، که خبره نیستند تا با ترسشان از عدمتفاهم، پلشتی و دروغهای روشنفکرانه وارد مبارزه شوند، چرا که از پیش از درماندگیشان آگاهاند و با مغلوبیتشان فاتح را شرمسار میکنند. او انسانها را میشناخت، همانگونه که انسانی با حساسیتی عظیم و عصبی میتواند دیäران بشناسد، کسی که تنهاست و دیگران را بیش و کم پیامبرگونه در برق ِ نگاه چشمانشان میشناسد. او جهان را به گونهای غیرعادی و عمیق میشناخت، خود ِ او هم جهانی غیرعادی و عمیق بود. او مهمترین کتابهای ادبیات ِ معاصر آلمانی را نوشت. نبرد ِ نسل ِ امروز سراسر جهان در این کتابهاست، گیرم بدون کلامی جانبدارانه. این کتابها حقیقی، برهنه و دردآلودند، بگونهای که حتا آنجا که بیانی نمادگرایانه مییابند، کم و بیش ناتورالیستیاند. آنها پر از ریشخند خشک و دید ِ حساس ِ انسانی هستند که چشمانش چنان روشن به جهان افتاده است که نمیتوانست تحملاش کند و اگر نمیخواست مثل دیگران سازش کند و با توسل به اشتباهات ِ متفاوت و نیز والای عقل یا ناخودآگاه خود را نجات دهد، ناچار از مردن بود. دکتر کافکا دستنوشتهای دارد به نام «آتشانداز» ، فصل ِ نخست ِ رمانی عالی و هنوز انتشار نیافتهای به نام «داوری» نزاع بین دو نسل، «مسخ» قویترین کتاب ِ ادبیات مدرن آلمانی، «گروه محکومین» و طرحهای «نظاره» و «پزشک دهکده». آخرین رمان «در برابر دادگاه» سالهاست آمادهی چاپ در دستنوشتههایش موجود است. «در برابر دادگاه» از آن نوع کتابهایی است، که اگر تا آخر بخوانی، آنچنان جهان کاملی در درون خود دارند، که تاثیرش بینیاز از هر کلام است. تمام کتابهایش دهشت ِ پررمز و راز ِ عدم تفاهم و گناهی مرتکب نشده میان انسانها را به نمایش میگذارند. او هنرمند و انسانی بود با وجدانی حساس که آنجایی را هم میشنید که دیگران، کر، میپندارند از شنیدن ِ آن در اماناند.
(6.6.1924)
Aus: Franz Kafka; Briefe an Milena; Erweiterte Ausgabe, Fischer, Juni 1991, S. 379 - 381