نامه‌ به ملینه نا یشنچکا

نامه به میلنه‌نا یشچنکا
فارسی: ناصر غیاثی

پراگ نهم آگوست 1920
شنبه/ بعداز ظهر دوشنبه/ (از قرار فقط به شنبه فکرمی‌کنم)
باید دروغ‌گو باشم، اگر بیش‌تر از [آن‌چه] در نامه‌ی امروز صبح [گفته‌ام]، نگویم، آن‌هم در برابر تو، که می‌توانم  آن‌چنانِ راحت حرف بزنم که در برابر هیچ‌کس دیگر نمی‌توانم، چرا که هیچ‌کس مثل تو، با علم و اطلاع، طرف ِ من نبوده. با همه‌ی این‌ها، با همه‌ی این‌ها (بین با همه‌ی این‌ها و با این وجود تفاوت بگذار).
میان نامه‌های تو، زیباترین نامه‌ها (و این پرحرفی است، چرا که تمام‌شان در مجموع، کم و بیش در هر سطر، زیباترین چیزی هستند که در زندگی‌ام پیش آمده) آن‌هایی هستند که در آنها به «ترس» ِ من حق می‌دهی و هم‌زمان می‌کوشی توضیح بدهی، که نباید بترسم. چون من هم – ممکن است که من هم گاهی مثل وکیل مدافع ِ رشوه‌خوار ِ «ترس»م به نظر بیایم- به او در اعماق وجودم احتمالن حق می‌دهم، حتا از او ساخته شده‌ام و شاید هم عزیزترین ِ من است. و از آن‌جا که او عزیزترین من است، شاید هم فقط اوست که تو عاشق‌اش هستی. چون دیگر چه چیز دوست‌داشتنی ِ دیگری می‌شود در من یافت؟ این یکی اما دوست‌داشتنی است.
زمانی پرسیده‌ای چگونه میتوانم شنبه[1] را «خوب»  بنامم با ترس در دل، توضیح‌اش دشوار نیست. چون عاشق توام (و پس عاشق توام، اِی شکاک ِ مفاهیم، همان‌گونه که دریا عاشق سنگ‌ریزه‌ی کوچکی در بسترش است، دقیقن همان‌گونه عاشق بودن من ترا در تو خود غرق می‌کند [2]– و خدا کند باز هم پیش تو سنگ‌ریزه‌ای باشم)، پس عاشق تمام جهانم و شانه‌ی چپ ِ تو هم جزو این جهان محسوب می‌شود، نه، اول شانه‌ی راست‌ات بود و به همین خاطر هر وقت دلم بخواهد میبوسم‌اش (و چون خیلی مهربانی، بلوز ِ رویش را کنار بزن) و شانه‌ی چپ‌ات هم جزو همین دنیاست و هم‌چنین صورت‌ات روی من در جنگل و صورت‌ات زیر من در جنگل و سرگذاشتن به پستان‌های تقریبن لُخت‌ات. و به این خاطر حق با تو است وقتی می‌گویی که ما زمانی یکی بودیم. من هیچ ترسی از آن ندارم، بل‌که این تنها خوشبختی و تنها سرافرازی  ِ من است و آن را فقط به جنگل محدود نمی‌کنم.
اما برای من بین این روز- جهان و آن «نیم ساعت در تخت»، که تو زمانی باتحقیر درباره‌اش نوشتی انگار که مسئله‌ای مردانه باشد، شکاف عمیقی‌ست که نمی‌توانم به راحتی از آن بگذرم، احتمالن به این خاطر که نمی‌خواهم. آن‌طرف، مسئله‌ی شب است، تمام و کمال و به هر معنایی مسئله‌ی شب است؛ این طرف جهان است و من مالک آنم و حالا باید از رویش بپرم به درون شب، تا بار دیگر مالک‌اش بشوم. آیا می‌شود دوباره مالک چیزی شد؟ آیا به این معنا نیست، از دست‌اش بدهی؟ جهان این طرف جهانی است، که مال ِ من است، و من باید به آن‌طرف بروم  به خاطر سحری عظیم، به خاطر  ِ اجی مجی لاترجی، به خاطر اکسیر، به خاطر ِ کیمیاگری، به خاطر ِ انگشتر جادویی. دورشان بیاندازیم، به سختی از آن‌ها وحشت دارم.
یعنی بخواهی، آن‌چه را که هر روز]خدا[ به چشمان باز عرضه می‌کند، در یک شب با سِحر و جادو، با عجله، نفس نفس‌زنان، بی‌چاره و شیفته به چنگ‌اش بیاوری. بخواهی با سحر به چنگ‌اش بیاوری! («شاید» نشود جور دیگری بچه‌دار شد، «شاید» بچه‌ها هم سحر و جادو باشند. فعلن بگذریم از این مسئله.) من به خاطرش بسیار ممنونم (از تو و از همه) و به این ترتیب پس بدیهی است که من با تو بسیار آرام و بسیار ناآرامم، بسیار دربند و بسیار آزادم، چیزی که، حتا پس از این شناخت هم، از تمام زندگی گذشته‌ام. به چشم‌هایم نگاه کن!
                                                              _____
تازه از طریق خانم کولا[3] باخبر می‌شوم که کتاب‌ها از روی پاتختی به میزتحریر مهاجرت کرده‌اند. لازم بود حتمن از من می‌پرسیدند که آیا با این مهاجرت موافقم یا نه. و من می‌گفتم: نه!
                                                              _____
و حالا از من تشکر کن. میل به این‌که این‌جا، در این سطرهای آخر بازهم چیز دیوانه‌کنندهای بنویسم (چیزی دیوانه‌کننده – حسادت‌آمیز) را به مبارکی سرکوب کرده‌ام.
                                                             _____
حالا اما دیگر کافی است. برایم از امیلی تعریف کن.


Franz Kafka, Briefe an Milena, Erweiterte Neuausgabe, Fischer, Juni 1991, S. 201-203
1- منظور چهار روزی است که کافکا در وین و پیش یشنچکا بود.(مترجم)
2- تاکید از کافکاست.(مترجم)
3- Kohler از دوستان یشنچکا که در وین پانسیون کوچکی داشت و دوستان پراگی ِ یشنچکا اغلب وقتی در وین بودند، در آن جا اقامت می کردند.(مترجم)

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.