نامه به والی
فارسی: ناصر غیاثی
«...این ساعت هم، مثل بعضی از اشیای دیگر توی اتاق رابطهی خصوصی خاصی با من دارد. فقط حالا، از وقتی که قرارداد خانه را فسخ کردهام (یا دقیقتر بگویم، از وقتی بیرونم انداختهاند)، همهشان شروع کردهاند کمی از من روبرگردانند. از همه بیشتر این تقویم، که در مورد کلمات قصارش یک بار برای پدرومادر نوشته بودم. این اواخر انگار مسخ شده یا کاملا تودار شده. مثلن آدم به راهنمایی فوریاش احتیاج دارد و میرود پهلویش، ولی او چیزی بیش از این نمیگوید: "جشن رفورماسیون"، چیزی که احتمالن معنای عمیقی دارد، اما کی میتواند پیدایش کند؟! یا اینکه بداخلاق است و کنایه میزند. مثلا این اواخر چیزی میخواندم و فکری به ذهنم رسید که به نظرم خیلی خوب یا بهتر بگوییم، پرمعنا میآمد، آنچنان مهم و پرمعنا که میخواستم نظر تقویم را بدانم (فقط در زمان چنین مجالهای اتفاقی در طول روزش جواب میدهد و نه وقتی که آدم طبق مقرارت و در یک ساعت معین برگ تقویم را میکند) گفت "گاهی یک مرغ کور هم پیدا میکند و الخ" (1). یکبار که از صورتحساب ذغال سنگ به خشم آمده بودم، گفت: "خوشبختی ورضایت، سعادت ِ زندگانی است". در این گفته البته در کنار متلک، یک بیتفاوتی ِ توهینآمیز هم هست. تقویم بیتاب است، اصل تحمل رفتن مرا ندارد، شاید هم مسئله فقط این است که نمیخواهد وداع را برای من مشکل کند، شاید پشت برگ تقویم ِ روز اسبابکشیام برگی بیاید که دیگر نخواهم ندید و رویش چیزی نوشته شده باشد مثل: "بیشک حکمتی الهی است والخ". نه، آدم نباید تمام نظراتش را دربارهی تقویم بنویسید: "خٌب او هم آدم است دیگر."