بررسی ِ «تاکسی‌نوشت» در نشست ِ «دگرخند»

نقل از ایسنا


در نقد «تاكسي‌نوشت» غياثي عنوان شد:
در طنز به راهنما و پدرخوانده نياز داريم


خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب


مجموعه‌ي طنز «تاکسي‌نوشت» ناصر غياثي در نشست «دگرخند» بررسي شد.


به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، در این نشست كه روز گذشته (سه‌شنبه، 21 آبان‌ماه ۱۳۸۷) در حوزه‌ی هنری برپا شد، رضا ساكی - مسؤول جلسه - در سخنانی گفت: اتفاقی كه در سال‌های اخیر در حوزه‌ی ادبیات داستانی طنز افتاده، این است ‌كه به كتاب‌هایی توجه می‌شود كه خارج از حوزه‌ی كاری و نوشتاری طنزپردازها نوشته شده و كتابی جایزه‌ی طنز حوزه را می‌گیرد كه جزو ادبیات مهاجرت خارج از كشور است. حتا نمونه‌های دیگری مورد اقبال عمومی واقع می‌شوند، مثل «بازی عروس و داماد» بلقیس سلیمانی؛ هرچند كه همه بیش‌تر او را به عنوان نویسنده‌ای جدی و منتقد می‌شناسند. اما از سویی انتظار می‌رود كه كتاب‌های مطرح طنز از جانب كسانی ارائه شود كه در جامعه، آن‌ها را به عنوان طنزپرداز می‌شناسیم؛ اما می‌بینیم كه چنین نیست.

در ادامه، مسعود كیمیاگر- طنزپرداز - در سخنانی درباره‌ی این انتظار، گفت: آن‌ سال‌ها كه در «توفیق» می‌نوشتم، به نظر ابراهیم نبوی، طنز برای من یك تفنن بود. ما واقعا حرفه‌مان طنز نیست. شاید یك علتش این باشد و از سویی وقتی وارد مطبوعات می‌شویم، مجال نشستن، تفكر و نوشتن را مثل ناصر غیاثی پیدا نمی‌كنیم. ظاهرا یك حس خاصی می‌خواهد و یك گوشه‌ی دنج، كه از دغدغه‌های روزمره خلاص شده باشیم. شاید این فراغ و مجال كمك می‌كرد كه ما به صورت حرفه‌یی‌تر شروع كنیم. از سویی، تشویق‌هایی كه شما را به جلو ببرد، كم‌تر بوده است.
كیمیاگر افزود: مشكل ما این است كه داستان طنز زیاد داریم؛ اما به صورت كتاب درنیامده‌اند. خود ابراهیم نبوی یا زنده‌یاد محمد پورثانی داستان‌های طنز نوشته‌اند. داستان برای پورثانی بهانه‌ای بود برای بازگو كردن مسائل روز و شاید داستان‌هایش ساختار زیادی هم نداشته باشند. به نظر می‌آید برخی از داستان‌های ناصر غیاثی از وسط لو رفته‌اند؛ باید به این لو نرفتن‌ها و درست جلو رفتن‌ها توجه شود. ما در طنز به یك راهنما و پدرخوانده نیاز داریم. از ایرادهایی كه به داستان‌های غیاثی وارد است، این‌كه داستان‌های او كاملا جدی هستند و ضربه‌ی نهایی طنز را ندارند. در هر پاراگراف باید مساله‌ی طنزی وجود داشته باشد؛ اما نیست. در خیلی از بخش‌های داستان‌های او محیط تعریف‌شده نیست و در بسیاری از گفت‌وشنودها از بس كه به هم وصل شده‌اند، راوی‌ها مشخص نیستند. در زمینه‌ی داستان طنز، مدیریت و كسی كه هدایت كند، نبوده است.
در ادامه، گیتی صفرزاده - سردبیر هفته‌نامه‌ی طنز «گل‌آقا» - نیز در سخنانی گفت: نسل جدید كم‌تر به داستان‌نویسی طنز اقبال دارد و از سویی به ساختار ادبی توجه نمی‌كند؛ شاید چون بخش عمده‌ای از طنزپردازان ما مطبوعاتی هستند. در این میان، كتابی می‌آید با عنوان «عطر سنبل، عطر كاج» كه موضوع ساده‌ای را با بیانی شیرین روایت می‌كند.
او درباره‌ی این‌كه آیا باید در داستان طنز از اصول داستان‌نویسی پیروی شود، توضیح داد: البته در داستان‌هایی كه در مجله‌ی «توفیق» چاپ می‌شد، بحث ادبیت محسوس نبود؛ اما ساختارداشتن یا نداشتن در قصه خود را نشان می‌دهد. كتاب ناصر غیاثی از لحاظ ساختاری طنز نیست؛ اما از لحاظ نوع نگاه، طنز است و شما را به یاد كتاب «شما كه غریبه نیستید» هوشنگ مرادی ‌كرمانی می‌اندازد. هرچند كه آن كتاب طنز نیست و خاطرات تلخی را بیان می‌كند؛ اما نوع نگاهش طنز است و بعد از بستن كتاب، هیچ تلخی‌ای وجود ندارد.
سپس داستان «ما دوتا» از كتاب ناصر غیاثی خوانده و درباره‌ی تكنیك‌های داستان‌نویسی و عوامل طنز در داستان صحبت شد.
در ادامه، مسعود كیمیاگر در پاسخ به این‌كه آیا خواندن این كتاب شما را خنداند، گفت: این كتاب شیرین بود؛ اما خنداندن خیلی در طنز ملاك نیست. خیلی از داستان‌ها تلخ بود و غصه‌داری و تنهایی یك آدم در غربت را نشان می‌داد. در بخشی از داستان‌هایش فضای طنز‌آمیز هست؛ اما فضای طنزآمیز یك مسأله است و قلم طنز و یك‌دست، مسأله‌ای دیگر. درباره‌ی غیاثی، قلم یك‌دست نیست. جاهایی خیلی قلمبه و سلمبه و جاهایی خیلی ساده است. مهارت خاصی در كارش نیست. شاید بیش‌تر به خاطر شرایط‌ش، اثرش این‌گونه به نظر می‌رسد؛ این‌كه باید صبر كند تا 30 تاكسی حركت كند و نوبت او برسد. من این داستان‌ها را اصلا طنز نمی‌دانم. فرهنگ لغات او هم خیلی ضعیف است و از واژگان متنوع استفاده نمی‌كند. شاید شرایط بوده كه هیچ رقابتی نبود و این كتاب جایزه ‌برد. در مقایسه با كار دیگر داستان‌نویسان، قابل مقایسه نیست و خیلی ضعف‌ها دارد.
همچنین گیتی صفرزاده در ادامه‌ی این بحث گفت: در ادبیات داستانی ما بخشی از مسائل تغییر كرده است. داستان‌های بلقیس سلیمانی به نظر من، عكاسی هستند. انگار لحظه‌ای را ثبت كرده‌اند. این نوع نگاه طنز كه در كار ناصر غیاثی پیاده شده، محصول همان ادبیاتی است كه مدل عكاسی كار می‌كند. طنزنویسان ما باید با ادبیات بیش‌تر پیوند بخورند.
او درباره‌ی كوتاه‌ بودن داستان‌های غیاثی در این مجموعه هم توضیح داد: كوتاه‌نویسی در طنز كار بسیاری سختی است و زمان می‌خواهد تا این مسأله جا بیافتد. داستان‌های مینی‌مال بیش‌تر به سمت طنز می‌روند.
كیمیاگر هم توضیح داد: شما نمی‌توانید یك فیلم سینمایی 40دقیقه‌یی را بپسندید؛ چون باید در آن فیلم، اتفاقات توضیح داده شود. كوتاه‌ نوشتن نمی‌تواند حسن داستان طنز باشد؛ باید از جایی شروع و به جایی ختم كنیم؛ مثل داستان «مربای شیرین»، با آن سیری كه طی می‌كند.
همچنین منوچهر احترامی در سخنانی گفت: در این روزگار، وقتی طنزهای وبلاگی را تعقیب می‌كنم، می‌بینم كه الآن بازار دست این‌هاست. خوب هستند؛ اما خودروی‌اند و اصول را اصلا رعایت نمی‌كنند. شاید اگر این‌ها كتاب می‌خواندند، اشتباهات خود را متوجه می‌شدند. قصه‌هایی كه الآن نوشته می‌شود، ساختار قصه ندارد. باید بدانیم كه سابقه‌ی زیادی در كار قصه‌نویسی نداریم. نوری خرازی 70 سال پیش قصه نوشته؛ اما نمی‌دانسته از كجا شروع كند. بسیاری از قصه‌های جمالزاده ساختار ندارد؛ اما تلاش خود را كرده است؛ مثل قصه‌ی «فارسی شكر است»، كه یك گزارش است.
احترامی افزود: موقعیت بسیار مناسبی است تا ما فضایی درست كنیم و مثلا كارگاه قصه‌نویسی راه بیاندازیم. ماندگار بودن اثر ادبی، مهم است. نباید بگوییم چون این كتاب با معیارهای ما نمی‌خواند، ماندگار نیست. بسیاری از كتاب‌ها مثل «در غرب خبری نیست» نوشته‌ی ماریا رمارك كه جنگ جهانی اول را زیر سؤال برد یا «خاموشی دریا» و كتاب‌های «شیرهای جوان»، «زنگ‌ها برای كه به صدا درمی‌آیند» و «پیرمرد و دریا»ی ارنست همینگوی. كتاب‌هایی كه زمانی دنیا را تكان دادند، الآن دیگر پشت ویترین كتاب‌فروشی‌ها نیستند و یا حتا «صد سال تنهایی» ماركز و یا «غرور و تعصب»؛ اما ماندگارند. متأسفانه ما كمی عقب هستیم. تازه بعد از این‌كه براتیگان تمام شده، این‌جا مد شده و طبیعی است. الآن هجوم اطلاعات، قصه، داستان و فیلم وحشتناك را داریم. این‌طور نیست كه اگر كتابی ماندگار نشد، كتاب مضمحلی است. كتاب روی فرهنگ سوار است. فرهنگ ماندگارتر، كتابش هم ماندگارتر می‌شود. طبیعی است كه خیلی از طنزها نمی‌مانند؛ چون طنز روی اجتماع در حال تغییر سوار است؛ پس نمی‌توانیم استدلال كنیم؛ چون این‌ها ماندگار نیستند، به درد هم نمی‌خورند. به نظرم، امروز و فضای‌مان را ببینیم و برای دو گام جلوتر بنویسیم. این كتاب را نخوانده‌ام؛ اما طبق صحبت‌ها، رگه‌هایی در آن می‌بینم. طنز باید مدیری داشته باشیم.
در پایان، صفرزاده گفت: نگاه طنز نویسنده در كتاب مهم بود. كتاب را كه بستم، ذهنیت تلخی نداشتم. این كتاب از مثل‌های ایرانی بجا استفاده كرده بود.
كیمیاگر هم گفت: نویسنده صمیمت دارد و این‌كه از موقعیتش بهترین استفاده را كرده است. این داستان‌ها، داستان‌های موقعیت هستند و نویسنده بیان وقایع‌نگاری كرده است.

معرفی «تاکسی‌نوشت ِ دیگر»، مریم مومنی


مریم مومنی، شهروند امروز، شماره‌ی 64 

 رویایی برای تازه شدن
داستان‌های ساده امروزی همان چیزی است كه این روزها به آن نیاز داریم. این روزهای گرم نیمه تابستان كه برق هم اگر نباشد و پنكه‌ها و كولر‌های خاموش نظاره‌گر بادبزن‌های كاغذی دستی‌مان باشند می‌شود در عین بی حوصلگی و كلافگی گوشه‌ای دنج پیدا كرد و كتاب‌های باریك با داستان‌های ساده امروزی خواند. داستان‌هایی كه با توصیف‌های روشن و دقیق و كوتاه در كنار هم نشسته‌اند تا از زبان و نگاه یك راننده تاكسی ایرانی كه در آلمان مسافران مختلف را جا به جا می‌كند برایمان از آدم‌ها و لحظه‌های كوتاه تاكسی‌نشینی‌شان بگوید. 

كتاب تاكسی نوشت دیگر جلد دوم تاكسی‌نوشت‌های ناصر غیاثی است كه طبق سنت همان جلد اول مجموعه داستان كوتاهی است با همان تم داستانی ثبت روزمره‌های راوی كه در تاكسی اش مسافر سوار می‌كند، به بهانه‌ای باب صحبت می‌گشاید و آدم‌های داستانش را با همین گفت‌وگو به ما می‌شناساند. گفت‌وگوهای داستانی از نقاط قوت این دو كتاب است كه بسیار استادانه نوشته شده و چهره‌ای واقعی از خلق و خوی مسافران و شخص راوی یا حتی دوست و آشنایان راوی به ما می‌دهد. به عنوان نمونه در داستان گدابهار طرف‌های نیمه شب است و راننده تاكسی منتظر مسافری كه قرار است با تلفن خبرش كند. تلفن زنگ می‌زند ولی بر خلاف انتظار راننده تلفن از ایران است و عبارت‌های گیلكی‌ای كه در دیالوگ‌ها می‌آید صفای شخصیت‌های داستانی را كه یكی‌شان پسر دایی راوی است، زنده و واقعی نشانمان می‌دهد:
«...- ممنونم آقا، ممنونم.خیلی خوشحالم كردید.
باید مرگ نابهنگام دختركش بهارك را تسلیت بگویم. نمی‌توانم.
-- بابا ما دلمان برات تنگ شده، نمی‌خواهی بیایی؟
-- ممنونم تقی جان.ولی خانه خاله كه نیست.می‌دانی چقدر خرج دارد؟
-- یك كاریش بكن دیگر برار. ما خیلی دوست داریم ببینیمت. بیا بعد از ظهرها، بعد از زواله خواب، بنشینیم پشت مغازه، توی سایه، كنار رودخانه، باد بخوریم و چایی و كلوچه ی فومن.
-- وای نگو تقی، نگو بی انصاف!
می‌خندد:
- تی جانا قوربان. زود بیا پسر عمه جان...»

یكی دیگر از خصوصیات خوب كتاب این است كه حداعتدال در روایت ماجراها و حال و هوای زندگی یك ایرانی مهاجر به خوبی رعایت شده. اگر لحظه‌های دلتنگی را می‌بینیم در كنارش سرخوشی‌های كوچك قابل اعتنا هم هست. اگر مسافری آلمانی توی كتاب تصویر شده كه به خارجی‌ها متلك می‌اندازد مسافرآلمانی دیگری هست كه از قضای روزگار زمانی در ایران زندگی كرده باشد و دل خوشی از همسر سابق ایرانی‌اش نداشته باشد ولی در عین حال همه را به یك چشم نبیند و با مهربانی‌اش برای راننده ایرانی آرزوی خوش اقبالی كند. اگر یك جا بازی ابر و باران و آفتاب خنده بر لبان راوی می‌نشاند یك جای دیگر از حادثه تصادفی می‌گوید كه می‌برندش بیمارستان و از همه بدنش عكس می‌گیرند.
اگر یك جا رادیوی ماشین موسیقی جاز پخش می‌كند در یك داستان دیگر از لابه‌لای گفت‌وگوها متوجه می‌شویم كه موسیقی ایرانی در حال پخش است. اگر امروزهای راوی كار زیاد شبانه است كه جای خواب شب و روز را به هم می‌ریزد و تعجیل و استرس به همراه دارد، از فردای راوی هم می‌شنویم كه می‌گوید: «فردا اما روز من است: هروقت خواستم، می‌خوابم و وقتی بیدار می‌شوم به اولین چیزی كه نگاه می‌كنم ساعت نیست. برش می‌گردانم. بیدار كه بشوم، حمام مفصلی می‌كنم، می‌روم از نانوایی سر خیابان دو سه تا نانك برشته تازه می‌خرم و مقداری شیرینی... بعدازظهر یك ساعتی پای تلفن خواهم بود. می‌دانم. بعدش؟ نمی‌دانم. شاید یك فیلم خوب،تمام كردن كار داستان تازه، تمام كردن كار ترجمه. نمی‌دانم....الان می‌روم مسواك بزنم. بروم زیر پتو، كمی‌كانال‌های تلویزیونی را عوض كنم تا چشمم گرم بشود و بخوابم: خوابی در سكوت و تاریكی، برای تازه شدن. خدا كند رویای خوشی داشته باشم.»

معرفی «تاکسی نوشت ِ دیگر» - مریم مهتدی

«تاکسی‌نوشت دیگر» نوشته‌ی ناصر غیاثی
مریم مهتدی


بهار امسال، انتشارات حوض نقره کتاب «تاکسی‌نوشت دیگر» نوشته‌ی ناصر غیاثی را منتشر کرد. «تاکسی‌نوشت دیگر» را می‌توان یادداشت‌های روزانه‌ی یک راننده‌ی تاکسی ایرانی در آلمان دانست که رنج‌ها و شادی‌های مسافران آلمانی و غیر آلمانی‌اش را روایت می‌کند. حکایاتی مختصر از زندگی مسافرانی که در فاصله‌ی کوتاه مسیر تا مقصد فرصتی پیدا می‌کنند تا در برابر کسی که مطمئن‌اند هرگز او را دوباره نخواهند دید، سفره‌ی دل باز کنند. به نظر می‌رسد ماجراهای ۱۸ بخشی که این کتاب را تشکیل می‌دهد، بر مبنای واقعیت نوشته شده‌اند که در هرکدام از آن‌ها خواننده با مشکلات زندگی و دغدغه‌های مسافران تاکسی در فرصتی کوتاه همراه می‌شود. این مجموعه در ادامه‌ی کتاب «تاکسی‌نوشت» ناصر غیاثی چاپ شده که در سال ۸۶ برنده‌ی جایزه‌ی کتاب طنز سال شد. با این وجود اما تفاوت‌هایی در نثر و نوع پردازش داستان‌ها بین این دو کتاب وجود دارد. علی‌رغم این‌که بار طنز «تاکسی‌نوشت دیگر» نسبت به کتاب قبلی این نویسنده و مترجم کمتر است، اما به خاطر سوژه‌های نو و تازه مخاطبانی که کتاب قبلی ناصر غیاثی را پسندیده‌اند، می‌توانند از خواندن این کتاب نیز لذت ببرند.

نقدی بر کتابِ «تاکسی‌نوشتِ دیگر» - مجتبی پورمحسن

رادیو زمانه

نقدی بر کتابِ «تاکسی‌نوشتِ دیگر»، نوشته‌ی ناصر غیاثی
تاکسی‌رانی با عقاید دکارتی
مجتبا پورمحسن

پس از آن‌که مجموعه‌ی«تاکسی‌نوشت»، نوشته‌ی ناصر غیاثی مورد استقبال واقع شد و به چاپ سوم رسید، این نویسنده، اخیراً مجموعه‌ی دیگری را با نام «تاکسی‌نوشت دیگر» منتشر کرد.
کتاب«تاکسی نوشت دیگر» مجموعه‌ی ۱۸ قطعه است که ویژگی متفاوتی نسبت به کتاب«تاکسی نوشت» ندارد که بتوان آن را کاری جدید تلقی کرد و در بهترین حالت ادامه‌ی کتاب قبلی محسوب می‌شود.
راننده‌ی تاکسی یا فیلسوف؟
به نظر من قطعه‌های «تاکسی‌نوشت دیگر» نسبت به «تاکسی‌نوشت» به مراتب ضعیف‌تر هستند. و اتفاقاً این ضعف، نتیجه‌ی ارتقای دانشی (و نه بینشی) راوی است.
راوی«تاکسی‌نوشت»، یک راننده‌ی خوش‌مشرب و طناز و نکته سنج بود که از دل حوادث کم اهمیت، فضای تامل برانگیزی را پدید می‌آورد. اگرچه ظرافت طبع راوی قطعات «تاکسی‌نوشت» نشان از نظرگاه کسی می‌داد که فراتر از موقعیت شغلی‌اش می‌اندیشد؛ در کتاب«تاکسی‌نوشت دیگر»، راوی به عناوین مختلف با مطرح کردن اظهارنظرهای کارشناسانه درباره‌ی مسایل فلسفی و روانشناسی و... دانش خود را به رخ می‌کشد.
حتی در یکی از قطعات، راوی تبدیل به خود نویسنده می‌شود و آقای ناصر غیاثی، مجموعه داستانش را برای یک همکار «سوغاتی» می‌برد. در «معامله» راوی به تحلیل روانکاوانه‌ی شخصیت یورگن می‌پردازد.
هر چند در هر داستانی، به هر حال نویسنده درباره‌ی دنیای فکری شخصیت‌هایش تصمیم می‌گیرد. اما هنر نویسنده‌ی ادبی در این است که بلد است سر مخاطبش کلاه بگذارد و چنان این کار را با مهارت انجام دهد که مخاطب، منتظر «دروغ‌های شیرین» دیگری از او باشد اما تحلیل راوی - نویسنده‌ی قطعات«تاکسی‌نوشت دیگر» از شخصیت‌ها، بسیار عیان و «توضیحی» است.
این‌که چرا در این گزاره، نویسنده و راوی را یکی دانستم، به همان دلایلی است که چند سطر پیش ذکر کردم. نمی‌شود که در یک قطعه راننده تاکسی، آقای ناصر غیاثی باشد و در قطعه‌ی دیگر مخاطب همچنان باور کند که راوی، همان راننده تاکسی نکته‌سنج«تاکسی‌نوشت» است.
تخیل و تاکسی
از خارج از ایران خبر ندارم، اما در ایرانِ امروز ما که طبقه‌ی متوسط وسیعی شکل گرفته که در آن افراد با شغل دوم و سوم سعی می‌کنند از خط فقر جدا شوند و به درجه‌ی رفیع متوسط (!) برسند؛ راننده‌های تاکسی (مخصوصاً تاکسی‌تلفنی‌ها) منبع پرمایه‌ی تخیل‌های عجیب و غریبی هستند.
آن‌ها وقتی با مسافر ناشناس خود حرف می‌زنند، با خیال راحت، خودِ آزاردهنده‌شان را کنار می‌گذارند و در قالبی دیگر ظاهر می‌شوند.
تعداد راننده‌‌هایی که ادعا می‌کنند رانندگی شغل اصلی‌شان نیست و به دلیل بیکاری با مدرک لیسانس و فوق‌لیسانس و حتا دکترا در خیابان‌ها دنده می‌زنند؛ کم نیست. گوش مسافران پر است از داستان‌هایی شبیه این. افرادی که گاه فکر می‌کنند در ادامه‌ی پدیده‌ی فرار مغزها، آن‌ها هم استعدادهای سرکوب شده‌اند.
بسیار اشتباه خواهد بود که تخیلاتِ اینچنینی را «دروغ» یا «وهم» بدانیم. شوفرتاکسی‌های امروز ایران، به همان عارضه‌ای مبتلا هستند که بسیاری از مردم ما دچارش هستند. این‌که اکثر ایرانی‌ها احساس می‌کنند مورد ظلم واقع شده‌اند و حقشان بیش از آنی است که دارند، برخاسته از آنارشیسمی است که در جامعه‌ی ما جاری شده است. اگر راننده‌های تاکسی راحت‌تر غرقِ این نوع خیالات می‌شوند دلیلش این است که به‌راحتی افراد ناشناس را در دنیایی مجازی به نام اتاق ماشین، در کنار خود می‌بینند.
این مقدمه‌ی نسبتاً طولانی را گفتم تا به یکی از نقاط ضعفِ قطعاتِ «تاکسی‌نوشت دیگر» اشاره کنم. اگر در کتابِ «تاکسی‌نوشت» با راننده‌ای روبه‌رو هستیم که بلد است دنیای خیالی خود را جوری تعریف کند که باورپذیر به نظر برسد، در کتابِ تاکسی‌نوشت، شکل تصنعیِ راویت‌ها، باورپذیری را خدشه‌دار می‌کند.
البته در چند قطعه‌ی اول، غنای داستانی ماجرا باعث شده که کار جذاب شود. به‌طور مثال می‌توان به دو قطعه‌ی «دیتر» و «ماموریت ویژه» اشاره کرد. مخصوصاً در «ماموریت ویژه»، راوی کم و به موقع حرف می‌زند و زیاد اظهارفضل نمی‌کند. اگر هم چیزی می‌گوید یا چیزی از ذهنش می‌گذرد، هیچگاه به قطعیت نمی‌رسد.
در واقع تردید‌های راوی، داستان را گسترش می‌دهد. اما در قطعاتِ نیمه‌ی دوم کتاب، جنسِ حرف‌های راوی شبیه همان‌هایی است که در ایران خودمان از رانندگان تاکسی می‌شنویم. و لابد طبیعی است مخاطبی که شکلِ خامِ تخیلاتی اینچنین را بارها و بارها تجربه کرده، از نویسنده انتظار دارد نگاه متفاوتی داشته باشد.
تاکسی‌رانی با عقاید دکارتی
این طبیعی است که وقتی یک شهروند غربی به کشوری شرقی مسافرت کند، دائماً به مقایسه‌ی رفتارها و جغرافیای جهان شرق با جهان غرب بپردازد. عیناً طبیعی است که حتا وقتی یک شهروند غربی، برای ادامه‌ی زندگی، کشوری شرقی را انتخاب کند، نه به غلظت زمانی که مسافر شرق است، اما لحظاتی از زندگی‌اش به مقایسه‌ی دو جهانِ متفاوت اختصاص داشته باشد. تمام این معادله از آن سو، یعنی زمانی که یک‌ شهروند شرقی به کشور غربی می‌رود هم صادق است.
اما نویسنده یا هنرمند مدرن، در جهانِ شخصیت‌ِ مخلوق‌اش چیزهایی فراتر از این قیاس‌های دکارتی می‌بیند. شخصیتِ مخلوقِ داستانِ مدرن در گستردگی جهانِ «این» و «آن» تا حد یک توریست تقلیل داده نمی‌شود. این یکی از نقاط قوت مجموعه‌ی تاکسی‌ نوشت بود که متاسفانه در کتابِ «تاکسی نوشت دیگر»، مقایسه‌های دکارتی شرقی و غربی، مثبت و منفی و... به‌طرز آزاردهنده‌ای تکرار می‌شود. مطمئناً برای مطالعه‌ی این‌گونه قیاس‌ها می‌توان به سراغ سیاحت‌نامه‌های متعدد رفت. بگذریم از این‌که در جهان امروز با توسعه‌ی وسایل ارتباطی و حتا سهولت مسافرت، فرد ترجیح می‌دهد تجربه‌ای شخصی داشته باشد.
معلوم نیست چرا ناصر غیاثی در قطعاتِ «تاکسی‌نوشتِ دیگر» این‌قدر به خط‌کشی آدم‌ها براساس ملیت‌شان می‌پردازد. تاکید بر فلان خصوصیتِ آلمان‌ها برای ایجاد طنز و پیشبرد داستان، نه تنها زننده نیست، بلکه به جذابیت اثر می‌افزاید. اما تاریخ مصرفِ جهان‌های داستانی مبتنی بر ثنویت‌گرایی دکارتی مدت‌هاست گذشته است. این نگاهِ دکارتی غیاثی حتا در قطعه‌ای که در آن کوشیده نگاهی جهان‌وطنانه داشته باشد هم مشهود است. در قطعه‌ی «دگردیسی»، آلمانی مسلمان شده به دیدار «شرق» و «مولانا» می‌رود. نمی‌توان پذیرفت که در لابلای سطرهای «دگردیسی» راوی به خط‌کشی خوب و بد شرق و غرب نپرداخته است.
خواب خوبی نبود
اولین قطعه‌ی کتاب با عنوان «امروزها» با این سطرها به پایان می‌رسد:
«الان می‌روم مسواک بزنم، بروم زیر پتو، کمی کانال‌های تلویزیونی را عوض کنم، تا چشمم گرم شود و بخوابم: خوابی در سکوت و تاریکی، برای تازه شدن. خدا کند رویای خوشی داشته باشم.» (صفحه‌ی ۸)
و البته پایانِ قطعه‌ی آخر، «دیروزها» با این جمله است:
«کاش امشب خوب بخوابم» (صفحه‌ی ۷۱)
من خواب‌های ناصر غیاثی را در کتابِ «تاکسی‌نوشت» خیلی دوست داشتم. اما فکر نمی‌کنم درفاصله‌ی امروز و دیروز و در کتابِ «تاکسی‌نوشتِ دیگر»، آقای راننده تاکسی خواب راحتی داشته باشد.

نگاه سید محمد علی ابطحی

سید محمدعلی ابطحی

تاکسی نوشته ها


چندی پیش یکی از دوستانم کتاب کوچکی با نام "تاکسی نوشت" نوشته­ی آقای ناصر غیاثی، داستان نویس طنزپرداز معاصر را به من هدیه داد. کوتاه بود؛ حاوی ۲۳ قصه که در تاکسی اتفاق افتاده است. همان شب خواندمش. جز چند تا قصه­ای که در تاکسی، در ایران اتفاق افتاده، بقیه ماجرای آدم­های مختلفی است که در تاکسی در آلمان و شهر برلین پیش آمده است. قلم ناصر غیاثی البته به این ماجراها پردازش خوبی داده است؛ ولی اساساً ماجراهای داخل تاکسی سوژه­ی بسیار جالبی است. سروش صحت، کارگردان بامزه­ی کشورمان نیز مدتی در روزنامه­ی اعتماد طنز تاکسی می­نوشت. آدم­های متفاوت با دیدگاه­های گوناگون و بدون داشتن ترس از این­که کسی از این حرف­ها پرس و جو کند، حرف می­زنند. اولی که بحثی را مطرح نماید، مسیر سایر بحث­ها را تعیین می­کند. راننده­های تاکسی باید خیلی اعصاب داشته باشند. جمع آوری تاکسی شنیده­ها، چه شایعه و چه واقعیت، سوژه­ی بسیار بامزه­ای است. ناصر غیاثی البته وقتی از تاکسی­رانی در آلمان حرف می­زند، به دلیل نوعی دیسیپلین حاکم بر آن­جا با مشکلات کمتری برخورد می­کند؛ اما اگر یک نویسنده­ی ایرانی چنین کاری کند، می­تواند سریال سیاسی، اجتماعی، اقتصادی طولانی و پرجاذبه­ای را تدوین کند. در فصل انتخابات به­خصوص، عالمی است رسانه­ی تاکسی.


بهانه­ای شد تا به رانندگان تاکسی که مخاطب همه­ی حرف­ها هستند، خسته نباشید بگویم. مگر باید همه­اش از سیاست حرف زد؟! ضمن این که در کمتر جائی مثل تاکسی سیاست رد و بدل می­شود.


 

نگاهی به کتاب «تاکسی نوشت دیگر» نوشته ناصر غیاثی/ سجاد صاحب زند

روزنامه اعتماد دوازدهم مرداد هشتاد و هفت

نگاهی به کتاب «تاکسی نوشت دیگر» نوشته ناصر غیاثی

بالا رفتن از دیوار واقعیت
سجاد صاحبان زند

تصور بر این است که برخی از سوال‌ها در عرصه ادبیات داستانی هرگز پاسخی نخواهند یافت. یکی از مباحث بی پاسخداستان، دغدغه واقعیت و وفاداری به آن است. همیشه این سوال وجود داشته که نویسنده تا چه اندازه یی باید به واقعیت وفادار باشد؟ آیا او باید خود را به تمامی وقف واقعیت کند یا واقعیت داستانی خود را خلق کند؟ چهره های مختلف داستاننویسی به این سوال پاسخ های متفاوت داده اند. دعوایی که همواره بر سر داستان های تاریخی وجود دارد، منبعث از همین موضوع است.
فرضیه های مطرح شده در سطرهای بالا ما را با حقیقت «تاکسی نوشت دیگر» روبه رو می کند. چنانچه کتاب سلف این مجموعه داستان با عنوان «تاکسی نوشت»، روایت رنج ها و شادی های خرد و کلان مسافران آلمانی و غیرآلمانی یک راننده تاکسی ایرانی در آلمان بود، این بار نیز مساله یی مشابه را پیش رو داریم. برای بررسی مساله فوق اصلاً به این قضیه نیازی نیست که نویسنده کتاب، واقعاً یک راننده تاکسی ایرانی مقیم آلمان هست یا نه.

حتی بررسی این نکته نیز ما را به جواب نخواهد رساند که او تا چه اندازه قلب واقعیت کرده است. نکته اینجا است که ما شخصیت راوی را پشت همه داستان ها دنبال می کنیم که یک راننده تاکسی ایرانی است که با نگاه جست وجوگرش، دنبال سوژه های تازه روایی در خیابان های آلمان است.
اصرار راوی بر مستند بودن وقایع است و این نکته را چنان پیگیرانه دنبال می کند که حتی گاه خود را در دام «یادداشت های روزانه» می اندازد که البته خود دارای پیشینه در ادبیات داستانی دنیا است. نمونه های بسیار خوبی در ادبیات دنیا را سراغ داریم که حتی در قالبی موکدتر و مستقیم تر به شکل یادداشت روزانه نوشته شده اند و تاکنون نیز کسی به داستانی بودن آنها نه تنها خرده نگرفته بلکه همواره به عنوان نوشته هایی درجه یک آنها را ستایش کرده اند. نمونه موفق این مثال داستان «یادداشت های یک دیوانه» نیکلای گوگول است. نویسنده در این داستان حتی از روز یادداشت نویسی نیز غفلت نکرده است.
وقتی مبحث یادداشت روزانه نویسی در عرصه ادبیات داستانی مطرح می شود بار دیگر به سوال اول ارجاع داده می شویم؛ نویسنده تا چه اندازه باید وفادار به واقعیت باشد؟ گرچه نمی شود حکمی کلی صادر کرد، اما پاسخ آن به مجموعه داستان «تاکسی نوشت دیگر» کلید نوشته شدن این یادداشت است.
تاکیدها و مستنداتی که غیاثی در داستان هایش به کار می گیرد، از تاکید او بر واقعیت حکایت دارد. به عنوان نمونه او اغلب داستان هایش را با توصیفی شروع می کند که حلقه اتصال ما به واقعیت عینی است. آوردن شاهد در این عرصه نوشته ما را طولانی تر از آنچه که باید باشد، می کند. نکته اینجاست که کسی به این شروع ها خرده نمی تواند بگیرد. هر داستانی در سطح ادبیات داستانی جهان، تلاش در مستند بودن دارد، حتی داستان هایی که چندان واقعی نیستند اما مساله مورد بحث در مورد داستان های ناصر غیاثی آن است که او بعد از جلب اعتماد نویسنده تا چه اندازه در بیان روایی داستان موفق عمل می کند. پاسخ به این سوال از دریچه ها و نوع نگاه های گوناگون متفاوت است. آنها که نگاهی کلاسیک به قصه دارند به طور حتم با کارهای غیاثی مشکل خواهند داشت. تقریباً در هیچ کدام از قصه های او واقعیتی دراماتیک اتفاق نمی افتد و تقریباً هیچ کدام از قصه های او با جمله «خوب آخرش چی می شه؟» ادامه نخواهند یافت و خلاصه آنکه پایان قصه های او جایی اتفاق نمی افتد که مخاطب پاسخ های خود را دریافته باشد. از این نگاه، نوشته های غیاثی به هیچ وجه در فضای ادبیات داستانی قرار نمی گیرند.
اما در نگاهی دیگر که مرزها و پیش تعریف شده ها را برنمی تابد، کارهای این نویسنده شمالی در حوزه داستان قرار خواهد گرفت. شما می توانید نگاهی به آثار کورت ونه گات داشته باشید، او دست کم در چند مورد، داستان های خود را با مقدمه یی شروع می کند که موکد واقعی بودن حکایات است. مثلاً در مقدمه می خوانیم که ما در حال خواندن حوادثی هستیم که برای یک نفر روی داده است.
شروعی اینچنینی در وهله اول به دست آوردن اعتماد خوانده و همراه کردن او با خود است. غیاثی در این مورد موفق عمل می کند. حال او باید با افزودن نکته هایی، نوشته خود را از حالت یک گزارش ژورنالیستی به متنی ادبی تبدیل کند. برای رسیدن به این نکته نویسنده از سه شگرد کلی بهره می برد؛ اول آنکه او برش های دراماتیک تر(بخوانید عجیب تر) را برمی گزیند، دوم اینکه نوشته خود را با طنزی پیدا و آشکار همراه می کند و در سویه سوم او بیان واقعیت را با تحلیلی همراه می کند. از این نظر نیز غیاثی موفق است.
حتی در مورد کوتاهی داستان ها نیز او به مذاق خواننده کم حوصله امروزی خوش می آید. اما یک نکته می ماند و اینکه خواننده تا می خواهد داستان ها را شروع کند، آنها تمام شده اند. این نکته تا اندازه یی زیبایی شناسی تکامل اثر ادبی را از مخاطب می گیرد. او انگار با لذتی نیمه کاره روبه روست، هر چند که تجربه های ناب و دست اول روایات تا اندازه زیادی این نکته را در خود گم می کنند. غیاثی در کار خود موفق است چرا که طبق قاعده «هیچ کس دو بار زندگی نمی کند». او تجربه های دست اولی به مخاطب خود هدیه می دهد.

نقد ِ سه داستان اروتیک- حسن

آقای غیاثی عزیز!
راستش من منتقد نیستم. حتا ساز و کار علمی ِ نقد ادبی را هم نمی‌دانم. تنها می‌توانم ادعا کنم خواننده‌ای حرفه‌ای هستم. آن هم نه در وادی ادبیات. ادبیات برای من فقط ابژه‌ای زبان‌شناختی‌ست. زیرا دغدغه‌ی اصلیم زبان‌شناسی یا به‌تر بگویم فلسفه‌ی زبان است.
داستان‌های اروتیک‌تان را خواندم. کسی گفته است «کار منتقد، دست بالا این است که دیگران را از شور خود سرشار کند». و من در بین چهار داستانی که برایم فرستادید، فقط از «سه نامه و یک گفتگو» لبالب از شور شدم. کمی توضیح می‌دهم:
داستان‌های اروتیکی که تا کنون خوانده‌ام، همگی به زبان فرانسه بوده است. کنجکاو بودم ببینم تأثیر خواندنِ این «گونه» داستان‌ها به زبان مادری چگونه است. میخ‌کوبم کرد! عجب قشنگ بود پا گذاشتن به سرزمین تابوها با کلمات هر روزه‌مان!
دو بار ِ نخستی که این داستان را خواندم، فقط به همین حس فکر می‌کردم. از بار ِ سوم بود که پی بردم بخت با من یار بوده است که این اولین داستان اروتیک به فارسی، ساختمانی استوار دارد و بر بنیانی مستحکم قرار گرفته است. دست مریزاد! هیچ زاویه دید دیگری جز همین شیوه‌ی نامه‌نگاری و گفت‌وگوی تلفنی نمی‌توانست کار را این قدر متین کند. احتمالا اعجازش از همین جا می‌آید. به ویژه که شما نشان می‌دهید در خلق گفت‌وگو دستی بسیار ورزیده دارید. تاکسی‌نوشت‌های‌تان حد اعلای این ادعاست.
خط زمانی یا ترتیب چینش این نامه‌ها و گفت‌وگوی تلفنی نیز بسیار با دقت انتخاب شده است. از اوایل نامه‌ی دوم است که «شوک» پا می‌گیرد: آرزوی هر داستان‌نویس کوتاه. عجب کلاهی سرمان رفته بود! براوو!
فقط کاش قید نامه‌ی آخر (نامه‌ی نقاش) را زده بودید. به نظرم زاید می‌آید. خواننده دیگر همه چیز را کشف کرده است. بگذارید در همان شوک باقی بماند.
باز هم تکرار می‌کنم که این‌ها را به حساب «نقد» نگذارید. نقد جایگاهی والاتر از سواد (ادبی) من دارد.


اما در باره‌ی سه داستان دیگر، فقط می‌توانم برداشت بسیار کلی‌ام را بنویسم (و مطمئنم این‌گونه برداشت‌های بسیار کلی، دردی از کسی دوا نمی‌کند!):
رمان «عارفی در پاریس» را هنوز نخوانده‌ام. به نظرم نباید بدون خواندن آن اثر، به خواندن داستان شما (مجید عارف نیست) نشست.
کاش «من و آن» جور دیگری بود! نمی‌دانم چه «جوری». و اصلا وظیفه‌ی من نیست که بدانم چه جوری. من فقط می‌توانم از داستانی خوشم بیاید یا نه. و از این داستان خوشم نیامد. البته به نظرم طیف عظیمی از مخاطبانِ متوسط را (به خاطر آن‌که انعکاس احوال خود را در شخصیت قهرمان داستان می‌بینند) به خود خواهد کشید. اما من در این داستان، چیزی بیش از نفرینی تلخ به زمانه‌ای که خوابیدن با فاحشه‌ها هم ارضای روح و جسم را ثمر نمی‌دهد ندیدم. شاید هم اشتباه کرده‌ام.


امیدوارم از مطلبی که می‌گویم نرنجید: شما هر چه در خلق فضای زنده و گفت‌وگو دستی شیرین دارید، در «حدیث نفس» خام‌دستید. دست کم با این بسیار اندک نوشته‌هایی که از شما خوانده‌ام، دیده‌ام که برای خواندن ادبیات داستانی با مضمون حدیث نفس، نباید سراغ شما بیایم. ادبیات فارسی (به هزار و یک دلیل که خود بهتر از من می‌دانید) در این «گونه»، بسیار جلو رفته است. پس من نمی‌توانم هنوز به داستانی از جنس «عبور از حلقه» دلخوش باشم.
برای‌تان شادی بسیار آرزو دارم.
با مهر


یک توضیح:
وقتی از نویسنده‌ی نامه‌ی بالا پرسیدم که آیا اجازه می‌دهد نامه‌شان را این‌جا منتشرکنم، نوشتند: راستش من در ایران زندگی می‌کنم. احتمالا حدس می‌زنید که نوشته‌ای در باره‌ی متنی اروتیک، چه پیامدهای احتمالی ناخوشایندی می‌تواند برای ما داشته باشد. البته آن نوشته خطاب به شماست و هر گونه مایل باشید می‌توانید با آن برخورد کنید.
با مهر
حسن

 یکبار دیگر از ایشان تشکرمی‌کنم.

نقد و بررسی تاکسی نوشت - سید مصطفی رضئی

در جشن کتاب : سید مصطفی رضیئی نویسنده ی وبلاگ ِ سودارو
 


در ايران بيش از صد سال و در غرب بيش از دويست است كه يك اصلي در ميان مردمان ادبيات با جديت دنبال مي شود: به سمت سادگي پيش برو. زبان ساده و ساده تر مي شود و اصل ها و قاعده ها و سنت ها و پيچيدگي ها كمتر و كمتر مي شوند. 
 تاكسي نوشت از اين اصل پيروي مي كند: زبان ساده، واقعا ساده و داستان هاي بدون پيچيدگي. راوي در آلمان تاكسي دارد و بيشتر شب ها كار مي كند و در خيابان مي گردد و مسافري جالب به تور اش مي خورد، داستانش را براي ما تعريف مي كند. 
 كتاب در حقيقت برش هاي زمان زندگي در يك تاكسي است. هر داستان با حجمي از يك پاراگراف تا دو يا سه صفحه، در حقيقت فقط يك برش از چند لحظه است. شخصيتي مي آيد و مي آيد و در كل تاكسي و راننده – در دو داستان آخري در ايران، راوي مسافر است – تكرار مي شوند. هر فرد كه مي آيد لايه اي بر كتاب افزوده مي شود: كتاب سعي در آفرينش نگاهي بي طرف نسبت به زندگي در جامعه ي ِ اصول و قواعد آلماني با مهاجران از همه ي دنيا دارد. نگاهي كه كتاب را زيبا مي كند، مخصوصا براي خواننده اي ايراني كه مي تواند زندگي مردمان فارسي زبان را در آنسوي آب ها به تماشا بنشيند. 
 ناصر غياثي نويسنده، وبلاگ نويس و مترجم ايراني است كه هم اكنون در آلمان زندگي مي كند. دوري مكاني باعث شد كه مشكلاتي در زمان چاپ كتاب پيش بيايد: ظاهرا مشكل اصلي در اين است كه نويسنده نام كتاب را تاكسي نوشت مي داند، ولي ناشر تاكسي نوشت ها. و كتاب در روي جلد با نام تاكسي نوشت ها مي آيد و در پشت جلد نام تاكسي نوشت را در جمله ي آقاي غياثي مي توانيم بخوانيم.
كتاب را بيشتر به خاطر آرامش بخش بودنش خواندني مي دانم و سادگي اش. كتاب آرام است و سريع خوانده مي شود. براي آدم هايي كه زندگي ابر شهر ها را هر روز تجربه مي كنند، مي تواند لبخند آفرين هم باشد: كتاب تصوير هاي زندگي اي است كه هر روز شاهد آن هستيم و آن را چقدر راحت ناديده مي گيريم.

سيد مصطفي رضيئي (سودارو.)


 پشت جلد ِ كتاب:
ناصر غياثي علاوه بر آن كه از اصول حرفه اي داستان نويسي پيروي مي كند، آثارش راحت خوان است و درك و لذت بردن از آن چندان دشوار نيست.
روزنامه ي شرق 10/3/1383
 ناصر غياثي، نويسنده و مترجم ايراني، در شهر كوچكي نزديك رشت، به اسم خُمام به دنيا آمده و بيش از نيمي از زندگي خود را در آلمان گذارنده است. تاكسي نوشت ها آميزه ي خيال و واقعيت نويسنده است. او در مقاله اي مي نويسد: "اگر توانسته باشم در داستان هاي اين كتاب، ضمن سرگرم كردن و برانگيختن حس كنجكاوي خواننده و بعد ارضاي آن، برخي از ويژگي هاي فرهنگي آلماني ها و خارجي هاي مقيم آلمان و هم زيستي يا تقابل آن را نشان بدهم، به مقصودم از نوشتن تاكسي نوشت دست يافته ام."
اين كتاب حاصل حوادثي است كه مي تواند براي يك راننده ي تاكسي خارجي با مسافران آلماني يا خارجي اش، در شهري مثل برلين اتفاق افتاده باشد. نويسنده به اين حوادث شكل ادبي داده و آن ها را به عنوان داستان در وب سايتش به خواننده هاي ايراني اش عرضه كرده بود كه اينك در اين كتاب گردآوري شده است. تاكسي نوشت ها كه يكي از آثار داستاني ادبيات مهاجرت است، مجموعه داستاني است از كليتي به هم پيوسته از وقايعي كه ميان يك راننده ي تاكسي و مسافرانش اتفاق مي افتد. اين مسافران، علاوه بر آلماني ها، از ديگر نقاط دنيا نيز هستند؛ از ايران تا آمريكاي جنوبي. در اين كتاب نويسنده با برشي كه از ظاهر يا حرف هاي مسافر به خواننده مي دهد، مي كوشد اين امكان را براي خواننده فراهم كند تا او به درون شخصيت ها نقب بزند.

نقد و نظر درباره ی «تاکسی نوشت» - احسان عابدی

احسان عابدی 

اتوبوس اگر هوا گرم نباشد بهترين وسيله براي رفت و آمد در شهر است. کافي است بيست تومان خرج کنيد و فاصله طولاني خانه تا محل کارتان را طي کنيد. پس اين يکي را داشته باشيد تا از تجربه شخصي خودم بگويم.
من کتاب تاکسي نوشت ها نوشته ناصر غياثي را در اتوبوس خواندم. غياثي وبلاگ رقص بر بام اضطراب را مدت هاست که مي نويسد. همچنين داستان ها و مقالات فراواني از زبان آلماني به فارسي ترجمه کرده است که مي توانيد آنها را در وبلاگ او يا سايت دوات پيدا کنيد اما گذشته از اين ها، ناصر غياثي نويسنده است و  " تاکسي نوشت ها " جديدترين کتابش؛ يک کتاب صد صفحه اي که قيمت پشت جلد آن 1400 تومان عنوان شده است.

من تمام اين کتاب را در اتوبوس خواندم. آخرين روزهاي شهريور ماه بود. از پنجره اتوبوس باد خنکي به صورتم مي خورد. دماي هوا به طور کاملا محسوسي پايين آمده بود. صبح بود. آدم ها براي رفتن شتاب داشتند؛ دسته دسته وارد اتوبوس مي شدند. هيچ کسي از اتوبوس پياده نمي شد. جا براي ايستادن هم نبود. شهر شلوغ بود. گوينده راديو مي گفت که در اتوبان همت، مسير غرب به شرق حد فاصل کوي نصر تا پل سيد خندان ترافيک سنگين است و... من اما بيشتر حواسم به راننده اي در شهر برلين بود که هزاران کيلومتر با وطنش فاصله داشت. به قهرمان کتاب " تاکسي نوشت ها " فکر مي کردم، به خيابان هاي خيس برلين و مسافرانش. " تاکسي نوشت ها " مجموعه اي از داستان هاي به هم پيوسته است. يک، دو، سه، چهار... بيست و چهار داستان کوتاه در کنار هم روايتي خواندني از موقعيت يک مهاجر ايراني در غربت آلمان را ارائه مي کند. قهرمان يا راوي داستان ها نويسنده اي ايراني است که با تاکسي خود در پايتخت آلمان به " شکار " مسافر مشغول است. از اين خيابان به آن خيابان. مثلا از خيابان پيروزي به ميدان مکزيکو يا خيابان آزادي به خيابان کارل مارکس (فکر کرديد که فقط ما خيابان های پیروزی و آزادي داريم).
داستان ها همه در اين تاکسي مي گذرند. مسافران سوار و پياده مي شوند و اين ديالوگ هاي مسافران و راننده است که موقعيت داستاني خلق مي کند. گاهي مسافران زندگي خودشان را تعريف مي کنند؛ همه چيز را مي ريزند روي دايره، خيلي راحت؛ از عشق هايشان مي گويند و از بايدها و نبايدهاي زندگي (قابل توجه کساني که مي گويند آلمان ها مردم بي روح و بي احساسي هستند). راننده هم گوشه هايي از زندگي خودش را مي گويد. گاهي مسافران از در دشمني وارد مي شوند. مسافري که مهاجران را عامل اصلي بي کاري ها و مشکلات اقتصادي آلمان مي داند با راننده درگير مي شود و در نهايت از تاکسي اخراج مي شود. هستي و موقعيت قهرمان ما با مسافرانش پيوند مستحکمي دارد. شکل صوري قضيه اين است که راننده تاکسي با شکار مسافر ارتزاق مي کند. اما... به گمانم اين مسافران هستند که موقعيت راننده مهاجر در کشور آلمان را تعريف مي کنند. جايي که مسافر مهربان است راننده احساس امنيت مي کند و خودش را داراي حقوق برابر با آلماني ها مي داند اما جايي که مسافر يک فاشيست از آب در مي آيد قهرمان ما هم حالت تدافعي به خودش مي گيرد. بلوف مي زند که مسافر بترسد و... شايد به همين خاطر باشد که راوي داستان ها مرتب از پاسپورت آلماني خود مي گويد.
تاکسي داستان هاي غياثي در شهر برلين پيش مي رفت و اتوبوس من هم پيش مي رفت؛ از شهرک اکباتان به ميدان وليعصر حدود يک ساعت فاصله است. در اين مدت بايد حداقل نيمي از کتاب را مي خواندم. نيمه دوم کتاب هم مي ماند براي بعد از ظهر و مسير برگشت از ميدان هفت تير به ميدان آزادي. اين مسير حدود چهل و پنج دقيقه طول مي کشد. دوست داشتم ترافيک سنگين مي شد حداقل به اندازه اي که اتوبوس يک ربع ساعت ديرتر از هميشه به مقصد برسد اما اتوبوس سر ساعت به ميدان آزادي رسيد. دو داستان آخر کتاب ماند براي خانه. قهرمان هم در اين دو داستان به خانه بازگشته و خود مسافر تاکسي هاي ايراني شده است.

نقد و بررسی «تاکسی نوشت» - بسیج دانشجویی

در دفتر هنر و ادبیات بسیج دانشجویی  

 
در نشست نقد داستان کوتاه در سازمان بسیج دانشجویی مطرح شد ؛
" تاکسی نوشت ها " انعکاس لحظه های غربت نویسنده است


داستان کوتاه "درآمد "و "مسافر نوشت یک " از مجموعه داستان " تاکسی نوشت ها " اثر ناصر غیاثی در دفتر هنر و ادبیات داستانی سازمان بسیج دانشجویی نقد و بررسی شد .
به گزارش خبرنگار مهر ، در این نشست ادبی که روز دوشنبه هفدهم مهرماه 85 برگزار شد ،  ابتدا یکی از حاضران در جلسه ، داستانهای یادشده را برای حاضران قرائت کرد .
داستان " درآمد " ، حکایت زندگی شبانه یک ایرانی درشهر برلین آلمان است . او نویسنده ومترجمی است که نیمی از اوقات خود را به شغل رانندگی تاکسی می گذراند . در یک شب سرد و بارانی ، پیرمرد سپیدمویی را سوار می کند ، پیرمرد سر صحبت را با راننده که نویسنده همین کتاب است باز می کند . از او درباره شغل و مطالعاتش می پرسد .هنگام پیاده شدن علاوه بر کرایه، کتاب به راننده هدیه می دهد که در صفحه اول آن برای راننده نوشته است : برای نویسنده ، مترجم و راننده تاکسی ، همکار و هموطنم .
در داستان " مسافرنوشت یک " نیز همین راننده به ایران باز گشته و به شهر خود در رشت رفته است . روزی برای سفری از رشت به حسام از آژانس نزدیک منزلش ، خودرویی می خواهد . خودرو پیکانی کهنه و زهوار در رفته است و راننده اش پیرمرید که مرد مسافر ابتدا او را نمی شناسد ، اما پیرمرد که از دوستان قدیمی و هم شاگردی مرد است او را می شناسد . آنها در طول راه گفتگویی صمیمانه را آغاز می کنند و با مهر و لبخند و در حالیکه پیر مرد نمی خواهد کرایه بگیرد از یکدیگر جدا می شوند .
در آغاز این نشست نقد و بررسی ، سهیلا عبد الحسینی در مورد انتخاب این دو داستان کوتاه گفت : داستانهای این مجموعه در واقع خاطره نوشت هایی از نویسنده - ناصر غیاثی - است . او بیست سال از عمر خود را در آلمان گذرانده و ناچار برای گذراندن زندگی و برای آنکه بتواند به مطالعاتش برسد به شغل تاکسیرانی روی آورده است .
مقایسه دو داستان درآمد که ماجرای آن در فضای غربت زده غرب رخ می دهد و مسافر نوشت یک ، که خاطره ای در ایران است ، نکات جالبی از تقابل دو فرهنگ و شرایط زیستی ایرانیان مقیم کشورهای خارجی را به مخاطب می آموزد .
وی تاکسی نوشت ها را از اساس خاطره - داستان خواند و یاد آور شد : این نوع خاطره ها که با لایه داستانی پوشش داده می شوند ، به دلیل صداقت مضمون و روانی لحن می توانند داستان هایی دلچسب باشند که این مجموعه از همین گروه می باشد .
نادره عزیزی نیک درباره طرح داستان گفت : طرح این داستانها با وجود سادگی قابل توجه و تاثیربرانگیز هستند . کاملا روشن است که داستانها دارای اوج و فرود و کشمکش آشکار نیستند و این البته شاید به دلیل نمایل اثر به خاطره شدن باشد .  درشخصیت پردازی ، نویسنده جای کار بیشتر از این داشت ، چرا که با خوانده همه داستانهای کوتاه مجموعه ، همچنان خواننده با راوی احساس یگانگی نمی کند و به شناخت چندان  عمیقی دست نمی یابد .
سعیده سادات هاشمی درباره نثر اثر یادآور شد :  نثر و نیز گفتگو نویسی در داستان از روانی بسیاری برخوردارند .چنان که شاید یکی از نکات مثبت اثر با ایجاد کشش خواننده رابه ادامه کتاب تشویق می کند، همین نثر و گفتگوهای روان ، ساده و صمیمی داستان است .
علی اصغر احمدی مقدم منتقد بعدی درباره فضا سازی این اثر گفت : فضاسازی در تاکسی نوشت ها نقش اصلی را بازی می کند و نویسنده با لمس واقعی فضا و لحظه  های غربت به خوبی توانسته است از عهده این فضا سازی بر آید .
چنانکه مشاهده می کنیم وقتی راوی داستانهای  خود را در برلین نقل می کند  ، فضا به شدت پر غربت ، سرد و آغشته به حس تنهایی نویسنده است و همین فضا سازی در ایران با وجود تفاوت هایی که راوی در استفاده از تکنولوژی می بیند ، محرک آمیز و پر از عطر آشنایی است .
منتقد دیگر ، محبوبه معراجی پور ، ضمن تاکید کلی نظرات جمع ، در مورد شخصیت پردازی ناموفق در این اثر گفت : به نظر می رسد نارسایی در پرداخت شخصیت به تشخیص نویسنده به حس غربت و فضا سازی خاص اثر باز می گردد . چرا که در دنیای غرب ، اغلب آدم ها همچون رهگذرانی از کنار یکدیگر می گذرند و با آنکه حتی ممکن است ساعاتی از شبانه روز را در کنار هم بگذرانند ، باز هم غریبه هایی هستند که تمایلی به درک شخصیت یکدیگر ندارند .
وی تاکسی نوشت ها را یک اثر قوی در زمره آثار ادبیات مهاجرت خواند و برای نویسنده اش آرزوی توفیق کرد .

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.