آقای غیاثی عزیز!
راستش من منتقد نیستم. حتا ساز و کار علمی ِ نقد ادبی را هم نمیدانم. تنها میتوانم ادعا کنم خوانندهای حرفهای هستم. آن هم نه در وادی ادبیات. ادبیات برای من فقط ابژهای زبانشناختیست. زیرا دغدغهی اصلیم زبانشناسی یا بهتر بگویم فلسفهی زبان است.
داستانهای اروتیکتان را خواندم. کسی گفته است «کار منتقد، دست بالا این است که دیگران را از شور خود سرشار کند». و من در بین چهار داستانی که برایم فرستادید، فقط از «سه نامه و یک گفتگو» لبالب از شور شدم. کمی توضیح میدهم:
داستانهای اروتیکی که تا کنون خواندهام، همگی به زبان فرانسه بوده است. کنجکاو بودم ببینم تأثیر خواندنِ این «گونه» داستانها به زبان مادری چگونه است. میخکوبم کرد! عجب قشنگ بود پا گذاشتن به سرزمین تابوها با کلمات هر روزهمان!
دو بار ِ نخستی که این داستان را خواندم، فقط به همین حس فکر میکردم. از بار ِ سوم بود که پی بردم بخت با من یار بوده است که این اولین داستان اروتیک به فارسی، ساختمانی استوار دارد و بر بنیانی مستحکم قرار گرفته است. دست مریزاد! هیچ زاویه دید دیگری جز همین شیوهی نامهنگاری و گفتوگوی تلفنی نمیتوانست کار را این قدر متین کند. احتمالا اعجازش از همین جا میآید. به ویژه که شما نشان میدهید در خلق گفتوگو دستی بسیار ورزیده دارید. تاکسینوشتهایتان حد اعلای این ادعاست.
خط زمانی یا ترتیب چینش این نامهها و گفتوگوی تلفنی نیز بسیار با دقت انتخاب شده است. از اوایل نامهی دوم است که «شوک» پا میگیرد: آرزوی هر داستاننویس کوتاه. عجب کلاهی سرمان رفته بود! براوو!
فقط کاش قید نامهی آخر (نامهی نقاش) را زده بودید. به نظرم زاید میآید. خواننده دیگر همه چیز را کشف کرده است. بگذارید در همان شوک باقی بماند.
باز هم تکرار میکنم که اینها را به حساب «نقد» نگذارید. نقد جایگاهی والاتر از سواد (ادبی) من دارد.
اما در بارهی سه داستان دیگر، فقط میتوانم برداشت بسیار کلیام را بنویسم (و مطمئنم اینگونه برداشتهای بسیار کلی، دردی از کسی دوا نمیکند!):
رمان «عارفی در پاریس» را هنوز نخواندهام. به نظرم نباید بدون خواندن آن اثر، به خواندن داستان شما (مجید عارف نیست) نشست.
کاش «من و آن» جور دیگری بود! نمیدانم چه «جوری». و اصلا وظیفهی من نیست که بدانم چه جوری. من فقط میتوانم از داستانی خوشم بیاید یا نه. و از این داستان خوشم نیامد. البته به نظرم طیف عظیمی از مخاطبانِ متوسط را (به خاطر آنکه انعکاس احوال خود را در شخصیت قهرمان داستان میبینند) به خود خواهد کشید. اما من در این داستان، چیزی بیش از نفرینی تلخ به زمانهای که خوابیدن با فاحشهها هم ارضای روح و جسم را ثمر نمیدهد ندیدم. شاید هم اشتباه کردهام.
امیدوارم از مطلبی که میگویم نرنجید: شما هر چه در خلق فضای زنده و گفتوگو دستی شیرین دارید، در «حدیث نفس» خامدستید. دست کم با این بسیار اندک نوشتههایی که از شما خواندهام، دیدهام که برای خواندن ادبیات داستانی با مضمون حدیث نفس، نباید سراغ شما بیایم. ادبیات فارسی (به هزار و یک دلیل که خود بهتر از من میدانید) در این «گونه»، بسیار جلو رفته است. پس من نمیتوانم هنوز به داستانی از جنس «عبور از حلقه» دلخوش باشم.
برایتان شادی بسیار آرزو دارم.
با مهر
یک توضیح:
وقتی از نویسندهی نامهی بالا پرسیدم که آیا اجازه میدهد نامهشان را اینجا منتشرکنم، نوشتند: راستش من در ایران زندگی میکنم. احتمالا حدس میزنید که نوشتهای در بارهی متنی اروتیک، چه پیامدهای احتمالی ناخوشایندی میتواند برای ما داشته باشد. البته آن نوشته خطاب به شماست و هر گونه مایل باشید میتوانید با آن برخورد کنید.
با مهر
حسن
یکبار دیگر از ایشان تشکرمیکنم.