مریم مومنی، شهروند امروز، شمارهی 64
رویایی برای تازه شدن
داستانهای ساده امروزی همان چیزی است كه این روزها به آن نیاز داریم. این روزهای گرم نیمه تابستان كه برق هم اگر نباشد و پنكهها و كولرهای خاموش نظارهگر بادبزنهای كاغذی دستیمان باشند میشود در عین بی حوصلگی و كلافگی گوشهای دنج پیدا كرد و كتابهای باریك با داستانهای ساده امروزی خواند. داستانهایی كه با توصیفهای روشن و دقیق و كوتاه در كنار هم نشستهاند تا از زبان و نگاه یك راننده تاكسی ایرانی كه در آلمان مسافران مختلف را جا به جا میكند برایمان از آدمها و لحظههای كوتاه تاكسینشینیشان بگوید.
كتاب تاكسی نوشت دیگر جلد دوم تاكسینوشتهای ناصر غیاثی است كه طبق سنت همان جلد اول مجموعه داستان كوتاهی است با همان تم داستانی ثبت روزمرههای راوی كه در تاكسی اش مسافر سوار میكند، به بهانهای باب صحبت میگشاید و آدمهای داستانش را با همین گفتوگو به ما میشناساند. گفتوگوهای داستانی از نقاط قوت این دو كتاب است كه بسیار استادانه نوشته شده و چهرهای واقعی از خلق و خوی مسافران و شخص راوی یا حتی دوست و آشنایان راوی به ما میدهد. به عنوان نمونه در داستان گدابهار طرفهای نیمه شب است و راننده تاكسی منتظر مسافری كه قرار است با تلفن خبرش كند. تلفن زنگ میزند ولی بر خلاف انتظار راننده تلفن از ایران است و عبارتهای گیلكیای كه در دیالوگها میآید صفای شخصیتهای داستانی را كه یكیشان پسر دایی راوی است، زنده و واقعی نشانمان میدهد:
«...- ممنونم آقا، ممنونم.خیلی خوشحالم كردید.
باید مرگ نابهنگام دختركش بهارك را تسلیت بگویم. نمیتوانم.
-- بابا ما دلمان برات تنگ شده، نمیخواهی بیایی؟
-- ممنونم تقی جان.ولی خانه خاله كه نیست.میدانی چقدر خرج دارد؟
-- یك كاریش بكن دیگر برار. ما خیلی دوست داریم ببینیمت. بیا بعد از ظهرها، بعد از زواله خواب، بنشینیم پشت مغازه، توی سایه، كنار رودخانه، باد بخوریم و چایی و كلوچه ی فومن.
-- وای نگو تقی، نگو بی انصاف!
میخندد:
- تی جانا قوربان. زود بیا پسر عمه جان...»
یكی دیگر از خصوصیات خوب كتاب این است كه حداعتدال در روایت ماجراها و حال و هوای زندگی یك ایرانی مهاجر به خوبی رعایت شده. اگر لحظههای دلتنگی را میبینیم در كنارش سرخوشیهای كوچك قابل اعتنا هم هست. اگر مسافری آلمانی توی كتاب تصویر شده كه به خارجیها متلك میاندازد مسافرآلمانی دیگری هست كه از قضای روزگار زمانی در ایران زندگی كرده باشد و دل خوشی از همسر سابق ایرانیاش نداشته باشد ولی در عین حال همه را به یك چشم نبیند و با مهربانیاش برای راننده ایرانی آرزوی خوش اقبالی كند. اگر یك جا بازی ابر و باران و آفتاب خنده بر لبان راوی مینشاند یك جای دیگر از حادثه تصادفی میگوید كه میبرندش بیمارستان و از همه بدنش عكس میگیرند.
اگر یك جا رادیوی ماشین موسیقی جاز پخش میكند در یك داستان دیگر از لابهلای گفتوگوها متوجه میشویم كه موسیقی ایرانی در حال پخش است. اگر امروزهای راوی كار زیاد شبانه است كه جای خواب شب و روز را به هم میریزد و تعجیل و استرس به همراه دارد، از فردای راوی هم میشنویم كه میگوید: «فردا اما روز من است: هروقت خواستم، میخوابم و وقتی بیدار میشوم به اولین چیزی كه نگاه میكنم ساعت نیست. برش میگردانم. بیدار كه بشوم، حمام مفصلی میكنم، میروم از نانوایی سر خیابان دو سه تا نانك برشته تازه میخرم و مقداری شیرینی... بعدازظهر یك ساعتی پای تلفن خواهم بود. میدانم. بعدش؟ نمیدانم. شاید یك فیلم خوب،تمام كردن كار داستان تازه، تمام كردن كار ترجمه. نمیدانم....الان میروم مسواك بزنم. بروم زیر پتو، كمیكانالهای تلویزیونی را عوض كنم تا چشمم گرم بشود و بخوابم: خوابی در سكوت و تاریكی، برای تازه شدن. خدا كند رویای خوشی داشته باشم.»